یاور

سلام یاور جان.
 این متن را میخواستم در قسمت نظرات در وبلاگ یاوردوست دیرینه ام بگذارم ولی به دلیل حجم بالا ترجیحا و اجبارا اینجا نوشتم...

آغاز : بر من خرده مگیرید که چرا از درود به جای سلام استفاده نمیکنم.از دیدگاه من حضور یک واژه به مدت هزاران سال در زبان و فرهنگ ما کافی است که آن و امثالش در آن زبان ادغام شود و ما آن را بپذیریم.شاید براستی پالودن برخی از این واژگان اگر ناممکن نباشد بسیار سخت و حتی بیهوده است.از طرفی دانش کافی برای جلوگیری از بکار بردن ایندست واژگان را ندارم.بگذریم...

 روی سخنم با خوانندگان است.آیا براستی اینکه مردم را به قوم ها و نژادهای مختلف و بدتر از آن به نژادهای والا و پست دسته بندی کنیم کاری درست است؟ براستی وطن پرستی معنایش چیست؟ کینه ورزی به نژاد عرب؟ چند درصد از ما هفتاد میلیون ایرانی اطمینان قطعی داریم که شجره نامه مان به این قوم یا دیگر مهجمان نرسد؟ به علاوه ، جنایات و خیانتهای محمدخان قاجار ترک کمتر از عربها نیست. وحشیگریهای مغول و افغان کمتر از اعراب نیست.آری در نهایت این ما هستیم که امروز وارث این قطعه’ باقی مانده از ایرانیم.مهم آن است که امروز برای میهنمان چه کرده ایم.دانستن مفاخر بی حد ایران باستان و دانستن نامهای زیبای پارسی و مشرف بر آثار باستانی ایران زمین بودن بسیار گرانقدر است اما آیا عالمان به این خاطرات حاضر بوده و هستند تا برای ایرانشان گلوله که نه یک حتی کشیده ای نوش جان کنند؟ این است درد امروز ما. مخالفان و روشنفکرانمان افسوس هنوز در طوفان حوادث تاریخ سیر میکنند غافل از سیلی که قرنها و سالهاست خانه را با خود برده است.تجربه و تاریخ نشان داده هرچه بر ما قوم مطیع و سربه زیر فشار بیشتر باشد بیشتر تن به اوامر فرمانروایان میدهیم و به محض آنکه فضای حاکم کمی باز تر شد شروع به مخالفت خواهیم کرد.دوران رضا شاه و انقلاب ۵۷ و خفقان سالهای جنگ و پس از آن و قیام ۱۸ تیر و سرانجام سکوت فعلی جامعه را با هم مقایسه کنید.ما-از جمله من-یاد گرفته ایم غرغر کنیم و تا احساس خطر کردیم به خانه های امن خویش پناه بریم.مردم ایران افسوس که حاضر به پرداخت هزینه های بالایی مثل عمر و جان و مال و... برای رسیدن به آزادی نیستند.ما قوم رفاه طلب آزادی را حاضریم از بیگانگان گدایی کنیم اما خود برای به دست آوردن آن تلاشی نمیکنیم.یاور جان تو خود خوب میدانی که روی سخنم تو و یاران بی مثالت نیست چه اگر درصدی از جامعه چون شما بودند دیگر مجالی برای زورگویان نبود اما دریغ که غالب ما اینگونه نیستیم...مردمان ما امروز براستی این شعر رازیر لب میخوانند:
نادری پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

ادامه:یاور جان من دیگر قادر به پرسه زدن در این فضای مسموم نیستم.دیگر نمیتوانم هر روز صدای ضجه و التماس دختری را زیر بیرق سبز زورگویان ببینم و جماعتی که انگارنه انگار آرام و محجوب رد میشوند و گامی آنسو تر در افکار روزمرگی خویش غرق میگردند.آری یاور جان.من هم اسیر و گرفتار روزمرگی های خود شده ام.

پایان:آری یاور دیرینه ام. من عزم کوچ کرده ام.به جایی رسیده ام که دیگر نمیتوانم خواستها و نیازهای خود را نادیده بگیرم.روزگاری بود که آماده بودم تا سینه را به روی گلوله های این دستاربندان سپر کنم.اما افسوس که دیگر مرا آن شور و عزم و شوق و همت نیست.سه سال در منطقه ای دور و پرت و محروم بودم.ده ماه پایانی اش را در روستای حنا در اطراف سمیرم کار میکردم.هنوز هم دوست دارم به آنجا بازگردم.به آن خانه’ محقر ولی خلوت و خالص و پاکم.اما یاور جان نمیتوانم.درد من زرق و برق غرب وغربت نیست.درد من ماجراجویی و رویاپروری و خیالبافی نیست.من در جستجوی لحظه ای،دمی، ثبات و پایداری و آرامشم.من حنا را به میل خویش ترک نکردم.تازه داشتم با مردم و آدابشان خو میگرفتم.دوستشان داشتم و دوستم داشتند.اما این مدیریت احمقانه’ حاکمه، یک شبه تبصره ای وضع کرد که از بخت بد ما تنها در استان اصفهان آن هم تنها در سه روستای آن اجرا شد که یکی از آنها روستای اقامت من بود.پس از آن دیگر به دلایل مفصلی بیمه با من نمیتوانست قرار داد ببندد و من به ناچار به شهر خود بازگشتم.اخیرا شنیده ام که آن تبصره’ لعنتی برداشته شد! برادر جان.مرا دیگر تاب ماندن نیست.تا به کی مسیر پر التهاب خود را برای رسیدن به هدفی که هنوز برای بسیاری از ما تعریف ناشده است تغییر دهم؟ تا به کی سرخوردگی و دلمردگی را تحمل کنم؟ مدتهاست که به انتها رسیده ام. میدانم که پشت کردن به یاران و گریختن از آوردگاه کم از خیانت به آنان ندارد اما براستی توان ماندن ندارم.گو اینکه در آوردگاه بودنم هم با نبودن تفاوتی ندارد.
دیگر توان دیدن و کشیدن رنج های گزاف را ندارم.میدانم مبارزان خارج از کشور مانند خانمهایی هستند که تخم مرغ رنگی به جبهه می فرستند ولی من در ایران حتی لیاقت مبارز بودن نداشتم چه رسد در آنجا. یاور جان.شاید- هنوز نمیدانم- شاید تا چند ماه دیگر به جایی به سرزمینی دیگر بروم.
نه ژنرال برنادت خواهم شد و نه چیزی بیش از اینچه هستم ، یاری گزینم و در گوشه ای،کنجی، برای تنهاییهایمان مرثیه سرایم و در نقطه ای دور افتاده روزهای باقی مانده را دست کم به آرامی گذر کنم.تا دو سال اگر غربت  نشینی را تاب آوردم روزگارم همانجا سپری خواهد شد ورنه با رویی شرمسار و سرخورده -نمیدانم و یا با غرور- به ایران بازخواهم گشت.
مرا ببخش که استقامتی چون تو و یارانت نداشتم...

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

چقدر با اين مرزهايي كه ميكشيم تحت فشاريم و چقدر به حفظشون اصرار ميورزيم، يه پست دارم در همين مورد به نام ؛ چهار ديواري اختياري؛ مال خرداده

آرمان آريايی

سلام علی جان..خواندم و از حرفهای منطقيت لذت بردم...به اميد فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنيا

بلفی

وای وقتی عکس کامیار رو به جای لوگوی وبلاگم اینجا دیدم کلی ذوق کردم. ممنونم دوست قدیمی که هنوز یاد من میکنی.

ياور کيامنش

درود بر تو .. علی برادر نازنینم . آخر چه میتوانم بگویم ... فقط میتوانم به نظرت احترام بگذارم . خودت میدانی که برایت احترام زیادی قایلم و دوستت میدارم .

نگار

سلام علی جان٬ حرفات چیزی نبود جز حقیقت٬ فقط امیدوارم هرجا هستی دلت آزاد باشه و یاد میهن(گرچه خیلی دلم میخواست میشدی ژنرال برنادت).شاد باشی و .....عاشق.

فرشته نجات

منم فکر کنم حرفتون تا حدی درسته. سیاه سفید دیدن در بعضی زمینه ها واقعن درست نیست. مثلن این سوال مطرح میشه که اگر مثلن یک نفر وطن پرست یک روز فهمید که مادر و پدرٍ مادر بزرگ پدر بزرگش از مغول ها بوده ، آیا باید اسم ایرانی رو از خودش برداره؟ یا مثلن دیگه نزاریم در ایران زندگی کنه؟ یا شهروند درجه دوم باشه؟ آیا در این موارد می خواهیم چه طور تصمیم بگیریم؟ البته با اینکه مثلن یک سری عرب یا مثلن آسیایی رو بیاریم ایران و اسم ایرانی روشون بزاریم مخالفم چون اونا واقعن الان ایرانی نیستن اما اقوامی که از هزاران سال قبل در ایران با ایرانی زندگی کردن و اخلاق ایرانی دارن و به شیوه ایرانی زندگی می کنن و کشورشون رو هم دوست دارن دیگه ایرانین.

فرشته نجات

خود کوروش کبیر رو هم می دونیم که چه لطفی به ملت های دیگه داشت