بی نوشت!

سلام.

مدتها بود دل و دستم به قلم نميرفت. نميدانستم چه بنويسم و ناتوان بودم از نوشتن.

اما دوباره به گاه خستگيها به ياد اين جا افتاده ام. اصلا دلم نميخواست شبنوا به گورستان دلخستگيها و نااميديهايم تبديل شود.دوست نمی داشتم هرآنگه که از جايی رانده و مانده میگشتم، کشان کشان به اينجا بيايم و زار زدنهايم را چال کنم تا ديگران گاه با شاخه گلی و گاه با کنايه ای بر سر مزار آيند و مرثيه و فاتحه ای خوانند و روند و زود مرا به دست فراموشی سپارند.اما گويا از آغاز کار اينچنين بوده و هست!

بگذريم، باز از درون خسته ام.دلمرده! باز لبخند را به زور بر لبانم نقاشی ميکنم. نمی دانم چرا! سلامت روان را گم کرده ام. ميگويند از شرايط برخورداری از سلامت روان،توانايی انطباق خويش با محيط پيرامون است که گويا من ندارم!

هميشه نالان و افسردگی، خويی است که از آن بيزار بوده ام و افسوس هميشه همراهم است. آينده را گم کرده ام. آينده ای که گذشته اش را به دستان خود ويران کرده ام.

ديگر از آه و افسوس کردن و نالیدن بيزارم. دلم ميخواهد برخيزم و خود را از اين منجلاب گوشه گيری که روزی بدان عشق داشتم رها سازم.دلم هوای تازه ميخواهد!(کاش آقای لاريجانی منتخب مردم! ميشد!)

دستانم قادر به نوشتن نيست.نه اينکه شکسته باشد! از ريشه خشکيده است. ماهها است که دست به قلم نبرده ام. ماههاست که جز کتابهای براستی لعنتی درسی چيزی به دست نگرفته ام. ميترسم زمان اندوختنها به سر آيد و من هنوز ندانم چه بايد کرد!( وقطعا اينچنين خواهد گشت!)

ماههاست از اينجا رخت بسته ام. ماههاست که سعی کردم دوستی هايم را-نميدانم به چه دليل- فراموش کنم-ترک کنم- اما افسوس که من نتوانستم و آنان توانستند!

دلم ميخواست به آنچه ميخواهم برسم. به آرامشی رضايتبخش که با دستان خويش به چنگ آورم. اما آنقدر دلمرده ام- و بوده ام- که حتی نای انديشيدن به راه را هم ندارم چه رسد به پيمودن.ولی نميخواهم اينگونه باشم واينگونه بمانم و اينگونه بميرم.از فسيل شدن بيزارم.کاری خواهم کرد.به زودی. تکانی.جنبشي.شوری.ليلا را هم بايد در اين راه کمک کنم. چه او از من هم خسته تر است!

اينجا را نيز نميدانم چه کنم.اين حالت تعليق شايد برطرف شود و گاه گاه از آنچه بر من ميگذرد بنويسم. بخصوص راجع به ديده ها و شنيده هايم از اين چند ماهی که به سميرم کوچ کرده ام.شايد...

فعلا...

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مروارید عرفان

سلام دوست خوبم / ممنون از حضور مهربونت هرگز مگذار ابر تيره غم بر دلت سايه اندازد اين چند بيت را برايت می نويسم تا بدانی هر طور که به دنيا واطرافمان نگاه کنيم . همان را خواهيم ديد : اين چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت / هرکجا دست دهد وقت خوش !آنجاست بهشت / از درون سيه توست جهان چون دوزخ / دل اگر تيره نباشد همه دنياست بهشت / صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش / که دراين آينه بی پرده هويداست بهشت . با ارزوی اينکه هميشه شاد باشی . ضمنا من از پرشين بلاگ نقل مکان کردم .

M.K

ميبينم که همنوز قدرت نوشتن رو داردی !! بابا تو کجايی اصلا پيدات نيست

sasan

سلام به ما هم سری بزن

بلفی

موفق باشی. اميدوارم اراده ات سست نباشه.

هليا

مراقب خودت باش..

gomnam

kam nayar ali shabnava(mano nemishnasi,chon hichvaght hosele nadashtam barat comment bezaram,ama miomadam)paydar bashi

قلم و کاغذ و احساس

سلام علی جان خسته نباشيد ...حال رو زندگی کن و هيچ وقت زندگيت رو به خاطر آينده ای که هنوز نيومده تباه نکن آينده هم ميرسه و شايد بهتر و زيباتر از اينی که در فکرت داری ...با غصه خوردن دردی دوا نميشه هميشه اميدوار باش داداش زندگی اينه دور روز زندگی رو چرا بايد با غصه سر کيم ...يا حق

مروارید

سلام دوست خيلييييييييييييييييی قديمی ! وبلاگ ما هم غزل خداحافظی رو خوند .... آخرين ترانه ام رو هم نوشتم! : ترانه ای که هرگز سروده نشد!!!!!! خوشحال ميشم تو اين ترانه هم همراهمون باشين! موفق و شاد و پيروز و عاشق!*** ( راستی تعليق وبلاگ چه معنی داره؟! )

پر بهونه

سلام دوست من...آخر قصه چيست ؟ تو بگو! هميشه از پايان هراسيده ام! آخر؟ مي شود اينهمه عشق تمام شود؟ من آپم خوشحال میشم با حرف لطیفت کلبه پر از غمم را سفید پوش کنی منتظرم...!

نميدمنم

سلام ای کاش من هم مثل تو بودم