واژه

سلام!

اینبار خسته تر از آنم که ذهنم را توان تمرکزی مانده باشد. رهایش میکنم.رها تر از هر ذهنی مجنون! تا هرآنچه خواست و به هرکجا که رسید, همان روایت ناب روزگار و حالم گردد...

...

من امروز در میان حدیث بی راوی عمر خویش سرگردانم. من امروز, اینجا, میان سایه های بیم و تردید, در انتظار تلنگری نشسته ام. من اینجا به زاویه ای که میان دو حرف "میم" و "آ" است مضنونم. من اینجا به غبار نشسته بر معاهدهء میان دو انگشت مشکوکم.

سکوت سردی ساری است. سکوتی که چنگ بر گلوی هیاهوی بطن حوادث انداخته است. پس غوغای شهر درون کجاست؟ چرا دیگر هلهله ای نیست؟

ما به گورستانی ایستاده ایم. به مردابی که زیر نیلوفران زینت بخش آن, لاشه هایی منفصل از بند بند وجودمان نهفته است. لاشه هایی مبهوت که گاه به ریشخندی, از کنار لاشه هایمان میگذرند. آری! ما عهدی است و دیری است که مدفونیم.

میان من و ما, تو افتادی! میان این هر دو ناهمگون نامربوط که یکی دیگری را نفی میکند و دیگری را آن یکی. میان این هر دو منافی یکدیگر!  آری! میان من و ما, در افتادی...

من امروز لبالب عصیانم. من امروز دلم میخواست هیمه های آرزوهای خویش را به آتش کشانم. من امروز دلم میخواست سترگ و استوار میان شعله های درونی خویش خاکستر شوم. ولی افسوس که دیگر توان خیره سری هایم نیست. ولی افسوس وجود نژند و نحیفم را توان گسیلی نمانده است.

به روی مدار بی انتهای عمر خویش سرگردان, باز به انتهای بی انتهایی های خود رسیده ام. باز من, این نوشتهء تکراری, از کتاب پاره پارهء دوران خط میخورم. باز حدیث بی راوی من ناخوانا است. باز من میان نوشته های معوج عمر خود گم شده ام.

میان تمام متن روزگارم کلید واژه ای گم گشته است. واژه ای که معنایش را هم نمیدانم! واژه ای که شاید فقط تو میدانستی!...

/ 0 نظر / 26 بازدید