دلم هوای زمستان کرده است!

سلام.
و سرانجام به پايان رسيد. نزدیک به ۳ سال دور از خانه مشغول به کار بودم.دور از هیاهوی شهر. در شهرستانی کوچک و در روستایی کوچکتر .سمیرم و حنا. سرانجام با دلی پر از بیم و امید، بار بر بستم و به سوی اصفهان بازگشتم.به سوی آينده ای جدید.خاطراتی پر از غم و شادی را در کوله بار خویش نهادم و گام در راهی تازه نهادم.
نميدانم انتهای اين مسيری که برگزيده ام، مقصدی مقصود است يا آنکه من له له زنان چشم به سرابی بيش نبسته ام! اما هرآنچه پيش آيد برايم چندان مهم نيست. بايد خود تا انجا که توان دارم پيش روم...ببینم...دريابم.
در اين دورانی که گذشت، حوادث کوچک و بزرگ بسیاری پيش رویم آمد. برخی آنقدر سخت و سنگین که گاه پشتم را خم ميکرد و برخی تلنگری بيش نه ولی باز اينجا در این خانهء کوچکی که به تازگی اختیار کرده ام گذشته را با حسرتی عميق مينگرم.حسرتی به نمناکی بغضی فروخورده.
چه اميدها داشتم آن روز که قدم در این راه مینهادم ولی هر چه بود و هرچه گذشت مرا چون فولادی آبديده کرد. سخت و خشک و تلخ!
۳  سال پيش درست در فروردين ماه دست در دست هم، پای در راه سميرم گذاشتيم.با چشمانی پر از اشک شوق و اميد.
و اينک با چشمانی پر از حسرتی سرد باز ميگردم به تنهايی.به سوی آینده ای مه آلود.
آن روزها را دوست دارم. روزهایی که برایم تولدی دوباره بود.
روزگار خوبی بود.روزگاری در خلوتی خالص و ناب. همان تنهايی محضی که آرزو داشتم.
چه شبها که به زير رقص وحشی باد و برف و سوز و باران لحظه ها را ميشمردم. چه روزها که در مطبی سرد و کوچک و نمناک، در کنار اجاقی که سو سو می کرد، دردهای گاه بی درمان مردمان را می چشيدم.لمس ميکردم. دوستشان داشتم و دوستم داشتند.
هر روز نگاهی مایوس بر چين ها  و چروکهای مردان و زنان درد کشيده ای که حکایت از سالها زجر و زحمت به خود نهفته بود می افکندم.حکايت سالهای داس و سوز و آفتاب.چه  دستهای پينه بسته ای که به مهر نفشردم و چه لبخندهای پر مهری که ننوشيدم.
امشب،در آغزین روزهای بهار، که در ميان دود و غوغای اين شهر قدم ميزدم، دلم عجب سکوت شبهای سرد زمستان حنا  را هوس کرده بود.سکوتی که تنها صدای بی صدای گامهای من می خراشيدش.
دلم هوای شبهای حنا به سر دارد.دلم هوای زمستان کرده است.

/ 12 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيد شمس الدين قائم مقامی

دوست عزيزم اي کاش درباره دشتها وکوههای پربرف زیبای سميرم مي نوشتی .کاش ازسبزی سرمست کننده بهار وتابستانش می نوشتی. کاش ازسرخی مسحورکننده سيبهای خوش بويش که در کشورسرآمد است می نوشتی کاش می نوشتی که سميرم يکی از پربارش ترين جاهای کشور است ودست بی تدبير حکومتهاوندانم کاری مردمانش پی در پی اين نعمتها را برباد داده است کاش می نوشتی که سميرم چه قابليتها برای گردشگری کشاورزی ازهمه نوعش ونه فقط سيب وصنايع وابسته به کشاورزی داردوووهزارهزار استعداد دیگرکه به هرز می رود. افسوس وصدافسوس که دراين نقطه دنيا نه به شما که به اهالی آن هم اينقدر جفاشده است و می شود. از اينکه به مهمانان شهرمن همچون میزبانانش سخت می گذرد وگذشته است متاسفم.

زهرا

سلام . اگر بخواهم حقیقت را بگویم از میان این همه دانشجوی پزشکی و دکتری که تا به حال در زندگی دیدم شما اولین هستید که اینطور خوب و با احساس می نویسید! صمیمانه تبریک میگم. ولی در مورد وبلاگتون . من اولین باره که می بینمش . خیلی خوبه و شایدم عالیه ! همیشه این زندگی عجیب در روستا ها به عنوان کار یکی از مشغولیات فکری من بوده هر چند که گاهی احساس می کنم یارای چنین زندگی را ندارم ! به هر حال برای شما آرزوی موفقیت دارم .

بانو

از توی ایمیلم خوندم نه اینجا

مهتا

سلام آقای دکتر زمانه با تو چکار کرده ! نوشته های شما رو خوندم و های های گریه کردم! به حال خودم به حال شما. به این زندگی مسخره, یه شروع خوب اما پایانی پردرد. دوست عزیز , امید رو نباید نادیده گرفت شاید جدایی سخت باشه اما مصلحتی در اون هست که عقل من و شما نمی تونه تحلیل کنه. به خدا توکل کنین, فقط خدا

سحر ع

hamishe vaghty az dast midim taze ghadresho mifahmim kash zaman dar lahzei ke mifahmidim be aghab bar migasht

آزاده

امیدوارم بهار در تمام وجودتون جوونه بزنه

farnaz

salami ali goftam yechizi barat benevisam zogh koni .yeki neveshtehata khonde:p:p shayad farda enghad khob bashe ke yademon be diroz nayofte va shayadam enghad bad bashe ke hasrate diroza bokhorim mohem ineke nemidonim chi pish miad .bye:d

sara

zendegy be oon sardy nist ke fekr mikoni! kami ham az garmaye zendegy lezat bebar!