شهر خموش

همچو شبهای دگر وقت سحر

میخزم لای ورقهای کتاب

بسترم کاغذ و همبستر من

شعله ای نازک و شمعی بی تاب

شمع می گريد و من می سوزم

می شوم غرق در اين اشک روان

سايه ام رقص کنان می خندد

بر من اين خستهء مهجور زمان

همچو شبهای دگر می خوانم

زير لب مرثيهء نور و اميد

شمع می ميرد و در ديدهء من

ميکند خانه غم نور سپيد

امشب از خويش شوم باز برون

می شوم دست به دامان قلم

می زنم مشت به رخساره شب

ميکنم بيرق خورشيد علم

همگان خواب و من اما بيدار

ميروم در پی انديشه نور

در چنين وحشت و تاريکی شب

می نويسم همه اسرار عبور

پنجه بر چهره شب می سايم

ميکنم دست برون از غرقاب

ميزنم بانگ که ای بی خبران

آنکه خفته است نبيند مهتاب

ای دريغا همه در خواب و کنون

پاسخی نيست از اين شهر خموش

می نشينم به فغانگاه سکوت

تا رسد از نفسی بانگ خروش

/ 4 نظر / 12 بازدید
ارنستو

سلام. وبلاگت رو خوندم. جالب بود. خواستی به من هم سر بزن.

پانته آ

چه شعر قشنگی..ميشه بگين ماله کيه؟ممنون.

علی

پانته آ جان اين شعر هم مثل شاير شعرهايی که در اين بلاگ بدون اسم شاعر است از خودم می باشد. اميدوارم خوشتان آمده باشد

qazal

علی آقا ! شعرتو خوندم . خوب بود . فعلا راجع بهش نظر کارشناسانه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمی دم . باشه سر فرصت که بيشتر مطالب همديگه رو خونديم . منم شعر می گم . قبلا خيلی جدی تر . حالا کم تر . يکيشو توی وبلاگم نوشتم . اگه حالشو داشتی برو بخون . تا بعد ؛ مخلص ؛ غزل .