دانشجو!

سلام.

آخر هفتهء گذشته به اتفاق جمعی از دوستان متاهل رفته بوديم چادگان.هوا عجب سرد بود و برف زيبايی هم ميباريد.زير کرسی و نزديک شومينه ايی که بايد هر چند وقت هيزمش را اضافه ميکرديم عجب حالت خلسه ای داشتم.گيلاس در يک دست و سيگار در دست ديگر وجلوی رويت بشقاب پر از جوجه کبابی که در آن سرما و زير برف کباب کرده ای .ساعتی چند گذشت.همه از سرما مچاله شده اند و زير کرسی کز کرده و سخت در خوابند.همه جا در سکوت مطلق است.گاه گاهی صدای زوزهء سگها و صدای نرم و دلنواز جرقه هايی که از آتش می جهند و صدای خورپف م.ب اين سکوت را آشفته ميکند! کنار پنجره ميروم. بخار و نم شيشه ها را پوشانده است. آرام شيشه را نوازش ميکنم.بيرون و در فاصلهء ۲ متری من روباهی گرسنه در حال خوردن بقايای شام شب ما است. بر روی صندلی مينشينم.آرام آرام بالهای خيالم گشوده ميشود و به چند ماه پيش ميروم.جنگلهای نور.جايی که باز روباهی از ته ماندهء ما ارتزاق ميکرد. نور... ياد ويلايی افتادم که در آن بيتوته کرديم.دو طبقه بود.طبقهء پايين در تصرف ما بود.حياط هم مشترک.ناخودآگاه به ياد دريا افتادم(رجوع کنيد به مطلبی تحت عنوان دريا در همين بلاگ) تازه از آب بيرون آمده بوديم.روز دوم اقامتمان بود.از ساحل به سمت ويلا در حرکت بودم.ديدم چند جوان تهرانی که طبقهء بالای ما را کرايه کرده بودند و روز گذشته کمی با آنها اشنا شديم شاد و در عين حال کمی مضطرب در داخل حياط هستند.وقتی رسيدم احساس کردم زير نگاههای نگران و مضطرب آنها قرار گرفته ام.احساس کردم راحت نيستند.زود خداحافظی کردم و داخل ويلا شدم.از روی کنجکاوی از پشت شيشه نگاهی به داخل حياط کردم.ديدم ۳ دختر جوان و آرايش کرده وارد حياط شدند و همراه پسرها به سرعت به طبقهء بالا رفتند.حوالی غروب بود.با بچه ها مشغول تدارک شام بوديم.صدای خنده ها و قهقه های مستانه و صدای دويدنها بالای سرمان بود.با خودم ميگفتم عجب صفايی ميکنند اين همسايه های ما! پاسی از شب گذشت صداهای مستانه که گهگاه بيشتر به عربده و جيغ  ميمانست بيشتر شده بود.کم کم اعصابمان خورد شده بود.ناگهان صاحب ويلا هراسان وارد شد و بدون در زدن داخل اتاقمان پريد. بيچاره ميخواست مچمان را بگيرد!با کمال پر رويی اتاقها را بازرسی کرد وقتی ديد خبری نيست گفت اين صداها از کجا می آيد گفتيم نميدانيم. صدای قهقه ای بلند شد! به سقف نگاهی کرد و سرش را خواراند. زير لب دشنامی داد و با لهجهء شمالی گفت:<< صد بار گفتم به دانشجو ويلا نميدهيم!!! اوووه ببين چه گندی بالا آورده اند.قربانت گردم اگر بريزند اينجا برای من هم دردسر ميشود.ببينم شما هم گفتيد دانشجوييد؟؟ بساط عرق و ترياک اينجا راه نياندازيدها!>> و سپس در حالی که غر غر ميکرد رفت طبقهء بالا. بد جوری به تکاپو افتاده بود.عصبانی بود. صدايش شنيده ميشد. به سبک برادران بسيجی سين جين ميکرد.<<‌اين با تو چه نسبتی داره.اون کيه تو ميشه؟>>....آن شب هم گذشت.فردا صبح صاحب ويلا دوباره آمد.اين بار آرامتر بود.به نرمی حرف ميزد.شوخی ميکرد و بابت ديشب عذرخواهی ميکرد. گفت:<<ميدانم شماها هم جوانيد.ما هم جوان بوده ايم.جوانی هم کرده ايم.هنوز هم جوانيم! من نميگويم تفريح نکنيد.ميگويم اگر هم کاری خواستيد بکنيد با احتياط بکنيد.نه مثل اين ديشبی ها که تا سر خيابون صداشون ميومد! اصلا اگر چيزی خواستيد خودم براتون ميارم.مشروب خوبی دارم!ترياک عالی دارم!!ببينم اهل دود و دم هستيد؟!  هه هه هه.خوب طوری نيست ولی مشروب که ميخوريد؟ هه هه هه. اهل خانوم مانوم هستيد که؟ من که نميگم نياريد.ميگم به خودم بگيد! ما هم دل داريم! هه هه هه.خودم هم ميام.براتون دانشجو ميارم!!! اينجا دانشگاه آزاد داريم.دانشجوهای خوبی داره! هه هه هه...>> صداش مثل پتک تو سرم کوبيده ميشد.تازه متوجه چهرهء کريه و زشتش شده بودم.وقتی حرف ميزد دندانهای زردش پيدا ميشد.دلم ميخواست با مشت بيافتم به جونش.حس ميکردم بد توهينی کرده.به اسم مقدس دانشجو.تازه می فهميدم آقا چه کاره هستند! ديشب آمده بود پورسانتش را بگيره! حق جاکشی!!12.gif ناراحتيش از اين بوده که بالايی ها تک خوری کردند. با خودم ميگفتم ببين چه قدر پست و دون شده ايم که به جای اينکه بگويد برايتان ج... می آورم ميگويد دانشجو می آوردم. ديشب هم که ميگفت به دانشجو ويلا نميدهيم.ديگه چيزی نميفهميدم.همين جور که شوخی ميکرد و حرف ميزد گفتم گمشو بيرون! خشکش زد......

صدای جرقه های آتش کم شده بود.بايد هيزم تازه در آتش میگذاشتم.بچه ها همه خواب بودند.بدجوری حال دگرگونی داشتم.سخت گرفته بودم.آرام رفتم زير لحاف و سعی کردم اين لکهء چرک را که در ذهنم مانده بود فراموش کنم.فردا صبح همه جای سفيد شده بود.

عجب خوش گذشت اين دو روز.

/ 30 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
meisam

سلام علی جان . مرسی . منم دلم گرفته . واسه همين اون يه تيکه از بچگی ها رو که لای کاغذ پاره هام جا مونده بود پيدا کردم و ... کاش می شد بچه بشيم . تاهميشه بچه بمونيم . هيچی رو هم نفهميم . هيچی رو . نهدرد رو .. نه نامردی رو ... نه خنجر رو... نه دروغ رو ... نه ريا رو ... سرمون هم اگه کلاه بذارن تو همون عالم بچگيمون خوش باشيم و نفهميم کی به کيه...

gharji

سلام دوست . خواستم مطميين شوم که خلصه است يا خلسه ؟ املايش را می گويم ....

الهام

صفحه اراييت خيلي بده . نميشه راحت خوند

saeededigar

عجب...دانشگاه آزادی ها مخصوصا مترادف ...گرفته میشوند . این فرهنگ از بالا دیکته شده...... . عرض کنم در مورد لوگو که دوستان هم گفتند که هاست عکس پريده و لينک لوگوی جديد توی وبلاگه . ولی لوگوی کوچک وسبک رو همين روزها درست ميکنم وميگذارم .فعلا

payman

salam Mr.Dr emailam ra neveshtam biaram cheeeeeeeee ج mazour az

payman

dobareh salam MRDr email ra gerephtam kheyli mamnoon Lotphan PDF amoozesh weblog ra barayam beferestid thankyou. ye sary ham beh email e khodetan bezanid

Dr.A.S... Leo

درود! با يه روز تعجيل از ولنتاين نوشتم! بعلاوه دهمين قسمت راپورتهای سفر به بم!

hamsayeh

اقا اين چادگان کجاست؟من نميشناسم.علی جون لطف کن بگو.

hamsayeh

علی جان مرسی از ميلی که فرستادی.موفق باشی.

ashraf

سلام داستانتون را خوندم نميدونم ما ايرانيها چه وقت ميخواهيم از کما بيرون بياييم. بعضی از ما مثل چاقويی هستيم که دسته خودش را ميبره.به اميد روزی که اين چاقو دست ظلم را ببره.