تصادف

سلام.

هميشه بلا و مصيبت به ناگاه از لای شکاف يا روزنه ای وارد خانه ميشود.درست زمانی که هيچ انتظارش را نداشته ای. کناری نشسته ای و زانوی غمهای خودت را در آغوش گرفته ای و ناگاه ميبينی سياهه ای آرام به خانه ات خزيد و همه جا را تيره کرد.

خانه بوی نم گرفته.بوی اشکهای سرد مادر را. بوی کهنهء خاطرات را.بوی حيرت پدر را.خانه به رنگ سياه نشسته.به رنگ عزا. به رنگ هق هق سالها پيش بر سر مزار مادربزرگ.آن روزها که پس از چندين سال، هيبت فراموش شدهء دايی را بر در خانه ديدم.چمدان در دست، تنها مثل هميشه. با لباسی که گرد يک عمر رنج بر آن نشسته بود و پس از سالها دوری برای به خاک سپردن مادر پيرش آمده بود.

دايی حسين درشت اندام بود و قد بلند.چهره اش فرسوده و سوخته بوده. قرمزی گردن و پيشانی اش حکايت از سختی روزگارانش ميداد.سياه پوشيده بود.شکسته و غمگين و خجول در تاريکی منتظر خوشامدگويی من ايستاده بود. شايد هم پس از اين همه سال مرا نميشناخت. آن کودک بازيگوش روزهای قديم را. سکوت تلخ و يخ بسته ای گلويمان را گرفته بود.مادرم را که ديد در آغوشش گرفت و زار زار گريست.نميدانستم برای مرگ مادربزرگ اينگونه ميگريد يا برای دلتنگی سالها دوری از خانواده.چهار برادر و يک خواهر يکديگر را سخت در آغوش گرفته بودند و هق هق ميزدند. کاش امروز هم همان هيبت تنومند دايی بر سردر خانه ظاهر ميگشت.

صبح تلفن زنگ زد.صدای شومی داشت. خبری شوم ميداد.ديشب دايی حسين با ماشين به ته دره افتاده.حالش چندان خوب نيست....

 هوا دم کرده بود.ساکن بود.ياد بچگی ها افتاده بودم.ياد آن روزها که مرا به استخر ميبرد و من مبهوت مهارت او در شنا کردن ،ذوق ميکردم. ياد آن روزها که به شيراز ميرفتيم و صعود از پله های بلند خانه اش برايم دشوار بود و دست مهربان و نيرومند او مرا به بالا ميکشيد.ياد آن روزها که لبخندی غمگنانه چون هميشه بر چهرهء آفتاب سوخته اش حک شده بود و من نميفهميدم که اين لبخند حاکی از رنج زندگی است نه شادمانی. ده سالی بود که ديگر نديده بوديمش. مادرم ميگفت هميشه منزوی بود.هميشه دوری ميکرد.هميشه خاص بود.از بچگی جدای از بقيه بود.پس از ازدواج هم به شهری ديگر رفت و همانجا ماند. از همه بريده بود.شايد ميخواست غمها و مصيبتهايش را با کسی تقسيم نکند.

... ظهر دوباره صدای گرفتهء تلفن بلند شد. گويا ضجه ميزد. ديشب ماشين حسين روی برف ليز خورده و به ته دره سقوط کرده است.جنازه اش را از آب گرفته اند.در رودخانه غرق شده....

مادرم ميگريست. پدر چون هميشه آرام اشک ميريخت. آزاده بغض خود را فرو ميداد.

مرگ دوباره نام او را زنده کرده بود.

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساره

بسيار متاثر شدم. کاش راهی برای نگاه داشتن آنها که ذوستشان داريم وجود داشت. تصادفا خانواده ی مادری من هم شيرازی اند و يک دايی به نام دايی حسين دارم که بسیار دوست داشتنی است. دوست عزيز علت اين که نوشته های شما بی تاريخ اند چيست؟

Mina

متاسفم عزيز....تسليت ميگم

بلفی

خيلی متاثر شدم.نمی دونم چرا اينروزا ازين خبرهای ناگوار زياد می شنوم....خيلی خيلی تسليت ميگم.روحشان شاد و قرين رحمت باد.اميدوارم آخرين غم باشد.

ساره

سلامی دوباره. از ماخذ داستان ها پرسيده ايد. در واقع اين ها داستان هايی هستند که در طول سال ها از گوشه و کنار به دست من رسيده اند. اگر مايل هستيد دومين يادداشت مرا در صفحه ی اصلی وبلاگ با نام «دوست مجازي» بخوانيد.

مرتیا

متأسفم... روحش شاد.

maryam

salam,man maryam hastam va avvalin bare ke wbloge shomaro mibinam,az tarighe groupe tiktak_aria ba inja ashna shodam,az khoondane khabare fote dayie mohtarametoon vaghean motassefam,manam ye dayi dashtam ke tasadifan esmesh hosein bood ke ordibehesht mahe par sal too ye tasadof az bein raft,marge maghzi....vaghean motassefam va omidvaram hamishe baraye shad boodan ghadam bardarid matalebe injaro ham hamasho khoondam,az avval ta akhar,be nazaram inja jayie ke adam mitoone ye chizi azash yad begire va be afkar o ide haash komak kone,baraye shoma arezooye salamati va khoshhali dar zendegi ro daram,va hamintor omidvaram ye roozi berese ke adama dochare chenin shekast hayi too zendegi nashan maryam

Mina

سلام عزيز.مرسی که به وبلاگم سر زدی...نظر شما برای من قابل احترامه.شما بر عکس بقيه که جريان رو شوخی گرفته بودن نظر جدی ای داده بوديد...نظر شما جواب نداره چون حرف حسابه و حق با شماست....مرسی...موفق باشيد

maryam

مرگ همه جا هست پشت هر ديوار کنار باغچه به اندازه يک دست باز از تو اما مهم اين است که تو هم چون او که به تو می نگرد به او بنگری

Setareh

سلام.تسلیت می گم.خدا بهت صبر بده.غم اخرت باشه