مرگ

شب باز هم پتوی تيرهء خويش را به پيکر سرد شهر پيچيده است. دیرگاهست و من چونان گمشده ای در راه تنها نظاره گر پیرامون خود هستم.به دور و به نزدیک.

نميدانم چه ميخواهم. چونان پرنده ای گشته ام که گمان رهایی از قفس در سر داشت ،با هزاران آرزو برای پرواز، برای رسيدن به اوج، و اينک بار با هر تلاش برای پریدن تنها خود را به ديوارها ميکوبد.

گریختم.از غوغا و هیاهو گریختم تا آن آرامش و خلوتی که در سر داشتم به دست آورم.ثبات و پایداری میخواستم. اما اکنون جز تشویش و اضطراب چیزی در وجود خود نمیبینم. روزگار هم مدام بر سر راهم سنگ می اندازد.

بگذریم.دیگر این حرفها برای خودم هم تکراری است.
به گذشته میروم. چند سال دورتر.از میان هزاران سنگ قبر میگذشتم. خاطرم نیست برای وداع با چه کسی آنجا بودم.باز هم به گذشته میروم. چند سال دورتر. خبری شنیدم. خبر سقوط ایمان دوست سالیان دورم از کوه. ”امروز مراسم تشییع جنازهء ایمان است باغ رضوان، علی تو هم بیا“ نمیتوانستم. تحملش را نداشتم. تا آنزمان هیچگاه در این مراسم شرکت نکرده بودم. در خانه ماندم و در اتاق تنهاییهام ، تنها گریستم. ایمان را گم کردم. مزارش را.

 سالها گذشت. از میان هزاران سنگ قبر میگذشتم. خاطرم نیست برای وداع با چه کسی آنجا بودم.سوار بر ماشین میان قطعه ها به دنبال راه خروج بودم.ناگهان حسی غریب در من به جوش آمد. چیزی مرا لرزاند.دستی مرا گرفت. رنگم پریده بود.حتی توان پاک کردن عرقهای پیشانی ام را هم نداشتم.همان جا متوقف شدم. لیلا علتش را پرسید.گفتم ایمان! ایمان مرا صدا میزند. او همینجاست. از ماشین پیاده شدم.باورم نمیشد.بهت مرا بلعیده بود. درست در کنار عکسی ایستاده بودم که با لبخند مرا مینگریست.ایمان آنجا آرمیده بود.ميان هزاران سنگ فبر ديگر. چه چيز مرا به نزد او برد؟ به روی سنگ قبر لغزيدم و به اندازهء یک عمر خاطره گریستم.سنگ مزارش خیس بود.نمیدانم اشک های مادرش تازه آنجا جاری بود یا دیگر دوستی.
برای چون منی باور این حادثه دشوار بود.یک اتفاق؟ نمیدانم. این از آن دست تضادهای درونی من است که پاسخی برایش نیافته ام.

بگذریم...
این اواخر باز هم انواع مشکلات برایم پدید آمد. چهارشنبهء گذشته یکی از آنها بود که ویرانم کرد. پیرزنی از مریضهای دایم مطب بود. حداقل هر ماه یک بار را به مطب می آمد.وضع مالی اش خوب نبود. گوشهایش سنگین شده بود و حرفهای مرا نمیشنید. چشم راستش هم نا بینا بود. فقط میگفت سرم گیج میرود. هر چه میگفتم هر چه فریاد میزدم باید به بیمارستان بروی و نوار قلب بگیری نمیشنید. بیراه جواب میداد. با هر سختی که میشد اگر متوجه اش هم میکردم میگفت کسی را ندارم. پسرهایم رهایم کرده اند. کسی را ندارم مرا به شهر ببرد.... .به منشی ام گفته بودم هیچگاه از او پول نگیرد.دلم برایش میسوخت. چهارشنبه باز هم آمد. داخل اتاق شد. میگفت برایم آمپول رنگ چایی بنویس این دارو به من میسازد. دیگر نا اميد شده بودم.نمی توانستم با او ارتباط لازم جهت درمان را برقرار کنم. حتی نپرسیدم چه مشکلی دارد.مطب شلوغ بود و من خسته. فقط دارو را نوشتم. رفت. ۵ دقیقه بعد صدایش را از پشت در میشنیدم که میخواست آمپولش را بزند. ناگهان صدایش قطع شد.صدای مبهمی از بیرون امد.صدای برخورد زندگی با مرگ. از اتاق بیرون دویدم. پیرزن نقش بر زمین بود.ایست قلبی.شروع به احیا و ماساژ کردم. تنها بودم. سریع سوار ماشینش کردیم و به درمانگاه که ۱۰۰ متر پایین تر بود رساندیمش. آنجا هم کسی نبود! رانندهء آمبولانس مرخصی بود. پزشک در شبکهء بهداشت جلسه بود... فقط مسوول پذیرش بود که او هم از جای هیچکدام از وسایل احیاء خبر نداشت.باز تنها بودم. هر چه کردم برنگشت. رفته بود.... خیس عرق بالای پیکر بی جانش بودم.قطع امید کردم.  گفتم خانواده اش را خبر کنید و از درمانگاه خارج شدم. ۱ ساعت بعد شنیدم خاکش کرده اند... آنروز تمام روز بغض کرده بودم.

 امروز بعد از آنکه مریضها تمام شدند از منشی راجع به آن پیرزن پرسیدم. گفت خیلی فقیر بود. اما همیشه پنهانی از شما ویزیتش را میداد.هرکاری هم میکردم باز پولش را میداد. اینبار بغض شکست.

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلشيد

بغض من هم شکست...

بابک

تبريک می گم وب لاگ خيلی خوبی داريد

elham

enghadr ghamgin bod ke nago ba inke jaryano baram on roz gofte bodin toye cloob vali bazam halam gerefte shod gahi nemedonam chi begam manam ghati kardam rasti baghe rezvan kojast man in esmo jai tahala nashnide bodam in esm 1 esme khase baghe rezvan 1 janbeye dini baraye man dare nemedonam toye cloob baram benves ke kojast in baghe rezan felan

زهير

قشنگ بود!

رضا

آره... چیزهایی هست که نمی فهمی... ولی هست.

ناپيدا

سلام. می بينم که ايمان شما هم مرحوم شده! توی کدام قبرستان خاکش کردی؟ می گن هر قبرستانی قبولش نمی کنه. هزينه داره. آخه پای منم داره به اون طرفا می افته. قشنگ بود

روشی

علی جانقدم نهادنت در دهه سوم زندگی ات مبارک!

بهنام

سلام.اميدوارم خوب و سلامت باشی.بسيار زيبا و دراماتيک و تاثيرگذار نوشتی.مراقب خودت باش.

گيله مرد

دکتر جان. با اين نوشته ات ؛ مرا از کاليفرنيا به ايران کشاندی و بعد از سی سال؛ در کوچه پسکوچه های غمزده ميهنم به گشت و گذار واداشتی .راستی ؛ در ايران ؛ يک پزشک هم نمی تواند خانه ای از خودش داشته باشد و بايد همچنان خانه بدوش باشد ؟؟ شاد و سبز باشی

ليالی بانوی شب

سلام خيلی خيلی جالب بود ديگه کم کم همه ما داريم گذشته خودمون و اجدادمون رو فراموش ميکنيم دوست دارم تبادل لينک کنيم ولی بلد نيستم خوشحال ميشم کمکم کنی