خون سرد

سلام.
آنقدر خشمگینم،آنقدرغمگینم که نمی دانم کدامین آنچه مینویسم به زیانم است.
نگاه بر پیکرهای بر زمین افتاده میکنم. بر بدنهای سردی که میان برف و خون آرمیده اند. به مغزهای متلاشی شده. به قلبهای تکه تکه شده. به اشک های یخزده در چشمهای سرخ و خیس. به انگشتهای منجمدی که اشاره شان به ناکجاها خشک شده است.
این بار از کسانی میگویم که قریب به ۲ سال در میانشان بودم.

۲ سال در شهرستانی کوچک سرباز نیروی انتظامی بودم.همه شان را می شناختم. تصورم کلا با آنچه از قبل در ذهن داشتم فرق کرد.دیدم اینها هم مثل آدمهای معمولی هستند.میخندند.گریه میکنند. غم دارند. درد دارند. آدمند!
در این مدت با خیلی هاشان نشست و برخاست داشتم.آشنا شدم. دوست شدم...

۲ شب پیش تلفن زنگ زد. صدای گروهبان ساده دل دفتر فرماندهء نیرو بود. با صدای خش دار و لرزانش، بریده بریده حرف میزد: بین راه درگیری شده.بین مامورا با قاچاقچیا. چند نفر کشته و چند تایی هم مجروح شدند. از نیرو و از مردم....

رفتم! خلاصه ء ماجرا از این قرار بود: ۲ شنبه شب چند ماشین مشکوک در راه بین شهری در حرکت بوده اند. یکی از ماشینها که حامل ۱ تن و نیم تریاک بوده بنزین تمام می کند. داخل پمپ بنزین که بوده اند مامور گشت شب -که خوب می شناختمش - شک میکند و ایست میدهد.چادر روی یکی از مزداها کنار میرود و با دوشکا مامور به رگبار گرفته میشود. ماشینهای اسکورت محموله و خود خودروی حامل مواد فرار میکنند.خارج از شهر بنزین خودرو تمام میشود. در همین موقع تعدادی از مامورین به همراه مردمی که حادثه را دیده بودند سر میرسند.سایر ماشینها فرار میکنند.۴ قاچاقچی می مانند و به ساختمان یک مرغداری پناه میبرند. با تجهیزات کامل. هر کدام یک کوله پشتی حاوی مهمات و کلاشینکف و تفنگ دوربین دار داشته اند. ۱۸ ساعت درگیری ها طول میکشد. در سوز و سرمای سوزان این منطقه. رفته رفته جمعیت مردم که به اصطلاح به کمک نیروها آمده اند بیشتر میشود. از مرکز نیروهای کمکی میرسند.هوا سرد است.

 صبح زود قاچاقچی ها از ساختمان گریخته بودند. از رد پای بر برف مانده مسیرشان تعقیب میشود. در میان تنگه ای که پناه گرفته اند درگیری ها شدت میگیرد. با خمپاره به محلشان شلیک میکنند. در همین موقع دو تا از قاچاقچی ها به اجتماع مردم رگبار میگیرند....

در پایان هر ۴ قاچاقچی کشته میشوند و آنچه میماند ۶ مامور و سرباز جان باخته، حدود ۱۰ نفر مردم کشته شده و تعداد زیادی مجروح است. یک ونیم تن تریاک که معلوم نیست به کجا میرفته و دست چه کسانی در جابجایی آن نقش داشته است مصادره میشود....

از این دست حوادث در همه جا هست اما آنچه مرا خشمگین کرده بی ارزش بودن جان انسانهاست! آیا براستی این تعداد از مردم عادی که به خیال خود به کمک مامورین آمده اند باید کشته میشدند؟ آیا نباید  مامورین در یک شهر تجهیزات کامل داشته باشند؟ خروار خروار سلاح و مهمات و پول به فلسطین ارسال میشود آن وقت مامورین ما حتی یک تفنگ دوربین دار نداشته اند! و قاچقاقچی ها داشته اند! آیا باید پای مردم به این درگیری کشیده میشد؟؟ آیا تشکر استاندار از غیرت مردم شهیدپرور سمیرم برای مردمی که گمان میکرده اند در فیلم های هالیوودی نقش بازی میکنند کافی است؟؟؟
۴ سال پیش همین مردم در درگیری های خونین با نیروهای حکومتی در مقابل گلوله های یگان ویژهء به خاک و خون کشیده میشوند.افسوس...
 صحنه ای که تصورش هم برای من دردناک است سخت می آزاردم. شنیدم شبی که جنازه ها را در حیاط ستاد گذاشته بودند گربه ها مغزهای متلاشی را می خوردند!

امروز جنازه ها به خاک سپرده شدند.

/ 15 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر ........ به یاد خسرو گلسرخی منتظر حضورت در وبلاگ هستم ...در پناه حق

بهناز

کشور گل و بلبل است ديگر ... !

e

hey migam pasho az 2 in dehat biya biroon goosh nakon man daghighan 1 hafteye dige emtehan daram,vasam doa kon

عليرضا

سلام آقای دکتر وبلاگ قشنگی داريد کاش آدمها کمی فقط کمی درک و احساسشون را بکار میبردن و آک بند نگه نمی داشتند اون مخ را شاد و سلامت باشید

ويروس

سه چیز خیلی سخت است. فولاد، الماس و خود شناسی = فرانکلین

بهناز

سلام . سال نو خجسته . به روز نمی کنيد ؟

فرناز

سلام.سال نو مبارک.يه چيز تازه بنويس .

سيد شمس الدين قائم مقامی

افسوس افسوس می خورم افسوس که درباره شهرم و مردمش که این همه قابلیت دارند خبری در جایی منتشر نمی شود وچیزی نوشته نمی شود ولی آنچه که ازآن به بيرون درز می کند خبر درگيری وکشتن وتصادف ووو هزارچيز بد ديگر است. ای کاش همه شعراسدالله امرايی (مترجم مشهور داستانها ورمانها رادرباره آسمان شبهای سميرم می خواندند.