عشقی گناه آلوده

سلام.

قصد دارم دیگر بار چون گذشته آنچه را آنی در دلم گذشت، چه تلخ و چه شیرین، چه سهل و چه دشوار قلم زنم.

 

باز بی خوابی چون لباسی تنگ بر تنم نشسته است.دیر وقت است و من مبهوت بی پروایی سقفی گشته ام که سالهاست مرا به تمسخر مینگرد.

دل به سکوت این نیمه شب داده ام ودر تنهایی خود غوطه ورم. سکوت را جرعه جرعه می نوشم تا گیج و مست شوم.

به گذشته مینگرم! به آن جایی که همیشه انگشت کنایه اش سوی من نشانه است. به آن روزگاران که صداقت را مقدس میشمردم و گران گران بهایش میپرداختم.به آنجا  که دستان تعهد هنوز سست و لغزان نگشته بود و چشمان مهربانی, گشاده ام  مینگریست.آن روزگارانی  که هنوز سایه های تردید بر دیوارهای آشیانه ام نلغزیده بود.سالهایی که شوقی سرشار برای گذشتن از سراب داشتم.سراب را گذشتم و درمردابی نافرجام غرق گشتم.هنوز تنهایم همچون گذشتهء خلوتم.

زیر لب آن سیاه نوشتهء قدیمی ام را زمزمه میکنم:

 

"...منم آن کوه غرور

 که به طنازی چشمان هوس

بوسه بر دست جسارت بزند! ..."

 

چه چیزی مرا فریفت؟ چه کسی به اینجایم نشاند؟

چه چیزی آن سترگ راستی را به خلوتگاه عزلت کوچ داد؟

آیا من از گذشته خواهم رمید.

 

عکسی در برابرم لبخند میزند! به من؟ ناشناسی است که نامش مصلوب روزگاران گذشته ام میکند و مرا به جایی -شهری- که دوستش نداشته ام میبرد!

نگاه زلالش آنچنان در من نفوذ میکند که گویی موجی خروشان بر ساحلی خاموش. توفنده می تازد و در من خاموش می شود . سنگین و آرام در برزخی رهایم میکند که برایم سخت بیگانه است.

 

دراین بستر شب عجب آرامشی نهفته است. ساعت چهار بامدادان است و پیکرهء خسته ام هنوز همچون مجسمه ای نخراشیده، بر صندلی خود لمیده است. اینجا زمان ایستاده است. من و سکون هم آغوش ناگفته های همیم!

درد و خستگی است که در رگهایم خروش میزند و استخوانهایم را میفشارد. گلویم سخت فشرده است و سینه ام سخت تر.

 

سکوت محض مرا در برگرفته ست. گهگاه صدای متوالی و موزون قطرات از شیر فرسودهء آب چونان موسیقی حزن آلودی سکوت مرا هم آوا می شود.

 

هوای اتاق تنگم گرفته است و بوی تلخ سیگار همه جا را پر کرده.دهانم تلخ تر. پنجره را میگشایم.


آه! این کلاغهای لعنتی چرا به ساعت قدیم از خواب بیدار میشوند! گویا سرود مرگ مرا نوحه میخوانند.


انتهای کبود آسمان عجب سرخ است! شاید که دیشب خون بسیاران بر زمین ریخته اند! شاید که خون اسطوره های خاطراتم را. دلهای شکسته را شاید به غل کشیده اند!


خسته ام. خسته! چونان جامانده ای به زیر آوار سالها صداقت! پشیمان از کرده ها و ناکرده ها. در تنگنایی فرو مانده و درمانده. چه چیزی مرا بدینسان به کنج پارینه ها بازگرداند؟ عشق؟ آن شراب سرخ و خُماری تلخ؟ 


نه! نه!

من عشقی گناه آلوده می خواهم که رخوت قداست سالیانم را فراموش کنم و آن را ذره ذره دور ریزم  تا جان دهم که عشق مرگ است و من دوباره خواهم مُرد!


آری من خویش را کشته ام. من یک جانیِ گناهکارم.

 

/ 25 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mina

بيهوده تلاش کردم تا خطوط همواره استوار ذهنم را در پشت هزاران خط ناآشنا گم کنم.... او هميشه آنجا بود.. تنها غباری از گذشت روزهايم بود که تصويرش را در قاب خاطراتم مخفی ميساخت....

رنجر مشكي پوش شهر عشق

سلام اميدوارم حالتون خوب باشه ممنونم که به من سر زدين وبلاگتونو ديدم خيلی جالب بود موفق باشيد ياحق

حـــــامــــــد

سلام . تبريک . خوشحالم و نميدونم چي بگم . مطمئناً توي يادداشت بعدي ، با تغيير و تحولاتي که توي اين تکه دنيا(مجازي) بوجود مياد ، همه دوستان مي فهمن که تبريک واسه چي بوده . سرانجام از کابوس چندماهه پريدم و واقعاً چه زيباست لحظات رسيدن به آرزوها و لمس اونها . با آرزوي شادباش و کاميابي براي شما .

بلفی

سلام عرض شد.فقط می خوام بگم...خوشحالم.همين. شايد بايد اينطور می بوده...

بهنام

سلام به علی عزيزم من هم خيلی خوشحالم نمی دانم بخاطر تو يا خودم.حداقل بعد از مدتها با خيال راحت خواهم خوابيد.خوشحالم که والنتاين امسال هم مانند سال گذشته خواهد بود.

mina

علی جان خيلی خوشحال شدم وقتی خبر را شنیدم اميدوارم پايه های زندگيتون هر روز استوارتر از دیروز باشه و ستاره عشقتون از همیشه نورانی تر...يه مهمونی را به حسابتون گذاشتم منتظر کارت دعوت هستم ;)

ياور .م

کاش می دانستی چقدر برايت دلتنگم رفيق ... کاش ميد انستی

Mina

سلام.خيلی دير رسيدم نه؟۲ روزه گيرم... مثله هميشه زيبا بود... منم به روزم