حس گمشده ...

هيچ وقت اولين روزی را که به بيمارستان رفتيم فراموش نميکنم.

تقريبا ۳ سال و نيم  پيش بود.تازه از دانشگاه به بيمارستان آمده بوديم.خيلی هيجان و اشتياق و صد البته دلهره و اضطراب داشتيم.کم کم آقا يا خانم دکتر گفتنها داشت شروع ميشد.بچه ها اغلب شور و اشتياق زيادی داشتند اما من در حال و هوای متفاوتی بودم.گرچه کمی هيجان و اشتياق برای تجربهء روزها و حوادثی که در پيش بود داشتم ولی حس غالب بر من ترس بود! ترس از ديدن مرگ يک انسان.ديدن زجر و درد کشيدن يک بيمار.ديدن درماندگی و سرانجام جان کندن برايم سخت دلهره آور بود. آيا براستی ميتوانم از عهدهء اين کار برايم؟ آيا براستی تاب آن را دارم که در زير دستانم کسی دردکشان جان بازد!؟

هيچ وقت اولين روزی را که به بيمارستان رفتيم فراموش نميکنم.۳ سال و نيم  پيش بود.بخش جراحی اعصاب.در حالی که با چشمان نگرانم وارد بخش ميشدم اولين صدايی که به گوشم رسيد صدای ضجه های زنی بود که مادر پيرش در يکی از اتاقها در حال جان کندن بود.همکلاسيهايی که در اطراف من بودند به سمت اتاق انتهای راهرو دويدند.دختر و پسر!و هنوز نميدانم برای ديدن چه چيز! من اما آرام آرام به سوی آن انتها که برايم سخت دور مينمود گام بر ميداشتم. عرقی سرد بر پيشانيم نشسته بود و بغضی تنگ گلويم را فشرده بود.صدای نفسهايم را به وضوح ميشنيدم.آرام وارد اتاق شدم.پزشک و پرستارها مشغول عملیات احیاء بودند. عملیات احیاء میدانی چیست؟ آیا تا به حال دیده ای؟ آیا تا به حال انجام داده ای؟ تا به حال شکستن دنده های مریض را زیر دستان خود احساس کرده ای؟تا به حال دست لرزان انسانی در دستت بی جان شده است؟ تا به حال آخرین نگاه مریضی بر چشمان تو خیره مانده است؟ وای چقدر سخت است! چقدر سخت بود!
آن روز را هرگز فراموش نمیکنم.در حالی که اشک میریختم؛نه هق هق میکردم؛از اتاق خارج شدم.میخواستم به دخترش دلداری دهم اما چند کلمه بیشتر بر زبانم نیامد و من از آنجا بیرون آمدم.....

بر من چه گذشته است؟ آن حس که اندام مرا از دیدن؛حتی از اندیشیدن به مرگ یک انسان می لرزاند چه شد؟
بعد از آنروز یقیین پیدا کردم که من برای طبابت ساخته نشده ام اما همه میگفتند نگران نباش عادی میشود! و انگار شد!
مدتی پیش با همسرم صحبت میکردیم و بحثمان به مرده و جسد کشیده شد.ناخودآگاه گفتم من تا به حال مرده ندیده ام!!! و ناگهان بهت مرا فرا گرفت.مرا چه شده است؟ گویی هر روز دیدن مردگان و جان کندن و جان باختن بیماران آنقدر برایم عادی شده است که آن را فراموش کرده ام! مرگ آن کودک ۱۰ روزه در زیر دستانم پس از آنکه عملیات احیا (که اینبار به دست خودم انجام میشد!). مرگ آن دختر ۴ سالهء ناشنوا که ۳ شبانه روز بر بالینش میرفتم و می آمدم.مرگ آن جوان ۲۶ ساله که از خودکشی پشیمان شده بود و التماس میکرد! مرگ آن پیر زنی که یک روز قبل از عمل مرا با لبخندها و صحبتهای شیرینش سخت شیفته کرده بود.مرگ آن مادر بارداری که تصادف کرده بود و در اغما مرد.....
وای!بر من چه گذشته است؟ ای کاش هنوز ميتوانستم از آن اتاق خارج شوم!!

/ 26 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
no name!

حالا تو به اينجا رسيدی... اونايی که بخاطر پول جون مردم رو به خطر می اندازن چی؟ اونايی که به دروغ و بدون ضرورت مردم رو می برن تو اتاق عمل چی؟ خيلی از همکارهای تو الان حتی ارزش اينو ندارن که تف توی صورتشون بندازی

ضاصباحنا

سلام دکتر جان ؛ خسته نباشی ؛ با نام و ياد خدا دلها آرامش می يابد ؛ مرگ و زندگی فقط در يد خداوند است و شما وسيله ای بيش نيستيد که خداوند بواسطه شما جانهای بيشماری را نجات داده است ؛ همواره شکر گذار او باشيد و از او ياری بطلبيد ؛ هر چند عدم موفقيت در برخی کارها سخت و گاها عذاب آور است ؛ اما توکل بر خدا شما را ثابت قدم می دارد ؛ موفق باشيد .

darya

در دنيايی که کودکان گرسنه اش هر لحظه با مرگ دست و پنجه نرم می کنند و جوانانش بسيار آسان مرگ را آن زمان که خود می خواهند به حضور می خوانند ديگر مرگ بوی آشنايی دارد پس رنج بی هوده مبر که تو نويد زندگی هستی.

آرمين گيله مرد

سلام .. بله، اما به اندازه و در تعادل ...زیادی و کمی و بدون خوب نیست ...

vincent

پیغام شما را در گروه جوانان کمونیست دیدم. کاری که روان شما انجام داده اين است که خودش را در مقابل درد بیمار بیحس کرده (و البته نه آنقدر بیحس که مانع از نوشتن چنین مطلبی در وبلاگ شما شود) روان شما از همان مکانیسمی استفاده کرده که انگشت دست برای مقابله با فشار قلمی که مرتبا در دست میگیرید به کار میگیرد : یعنی پینه بستن. پوست دست برای مقابله با فشار قلم ضخیم میشود و پینه می بندد. مسلما پینه چیز قشنگی نیست ولی یک مکانیسم حفاظتی ضروری است. بیتفاوت شدن شما هم چیز زشتی است ولی مثل پینه بستن دست ضروری است. ایراد من اصولا به چیز دیگری. اینکه چرا شخصی آنقدر شب و روز با مرض و مرگ سر و کار داشته باشد که نسبت به آن بیتفاوت شود. ایراد من این است که چرا یک نفر میبایست آنقدر در طول روز قلم در دستش باشد که دستش پینه بزند. ایراد من به خود مساله «شغل» است.

اندوه

درود ..آئين نوشتن را در اين مقال بدرود گفتيم .. باشد که زين پس ما را به سرودی انسانی ياد کنيد .. سرفراز باشيد و پايدار ....يا حق ..بدرود

بهادر

درود . تنها ميتوانم بگويم که علی جون دوست داريم ! و بيصبرانه در انتظار بازگشت دوباره و شکوهمندت هستيم. آيا مرا به ياد داری؟ علی بيا اينجا !

يك دوست

فكر مي كنم اگه قرار باشه براي هر مصيبت و رنجي كه ديگران دچار مي شن ما هم پا به پاشون زجر بكشيم ، ديگه كسي نمي مونه كه بخواد كمك كنه يا مرهمي براي دردي باشه. پس لازمه ما در عين حالي كه توان درك رنج ديگران رو داريم، بتونيم از ابزار دفاعي كه در اختيارمونه استفاده كنيم و خودمونو سرپا نگه داريم. براي كمك به خودمون و ديگران. اين فقط به پزشكا مربوط نمي شه، شما با صحنه مرگ بيمارتون روبه رو مي شين و آدماي ديگه با صحنه مرگ تدريجي يا عذاب دائم همسايه، دوست، هموطن و همنوع و اغلب از دست كسايي كه مي خوان كاري انجام بدن، كاري بر نمياد ولي شما حداقل اين فرصت رو دارين كه گاهي موثر باشين. فقط مهم اينه كه بدونيم كجاي زندگي هستيم و به كاري كه انجام مي ديم آگاه باشيم.

shemshad

از لطفتون ممنون. انشا الله تا چند دقيقه ديگه بنر شما رو به قالب بلاگم اضافه می کنم. من عاشق اين آهنگم. مطالبتون هم تا جايي که خوندم جالب بود. اگر اين فلش مووی را خودتون درست کرديدُ ممنون می شم به من منبعی روی وب برای آموزش حرفه ای فلش معرفی کنيد.موفق باشيد.

meisam

سلام.مثل يه كاغذ ديواري بسته شد . حالا در همين حوالي ها در خدمتيم . متشكرم .