هوای تازه!

سلام.

درست همانگونه که انتظار خزیدن بلا و مصیبت را به خلوت خویش نمیتوان داشت،همانسان ورود شادمانی را هم نمیتوان تصور کرد.

روزی به ناگاه در را باز میکنی و میبینی دنیایی که تا دیروز پشت این در و دیوار با ریشخند به تو نگاه میکرد امروز لبخند میزند.می بینی رنگ دنیا عوض شده است.

بوی زندگی دگرگون گشته است. پای برون میگذاری و میبینی کوچه دیگر آن کوچه نیست.آسمان همان آسمان نیست.مردم همان مردم نیستند.همه چیز شکل دیگر یافته است.رنگ دیگر.بوی دیگر.... پیش میروی.کم کم میبینی خودت هم جور دیگر گشته ای.شخص دیگر.دنیا دنیای دیگری شده است! تا کی؟؟؟

چهار ماه سیاه را پشت سر گذاشتم. پشت سر گذاشتیم! چهار ماه را لحظه لحظه،سال تا سال سپری کردیم. خشمگین.پشیمان.اندوهگین.... شاید لازم بود.شاید باید اینگونه می شد تا  ضعفهای هم را دریابیم. تا ارزشهای هم را بیابیم. تا هوای سیاهی که کم کم گلویمان را می فشرد و در وجودمان رخنه کرده بود تصفیه کنیم. هوایی پاک را دوباره فرو دهیم و در هوای صاف و زلال نفس کشیم..هوایی تازه!

چه اشکها که ریختیم و چه اشکها که دیدیم.چه نیشخندها و زمزمه ها که شنیدیم و چه همدردی ها و همرنگیها که لمس کردیم.چه شبها که سر پر درد بر بالین نهادیم و چه روزها که تن پر درد از بالین گرفتیم. نفرت و کینه و خشم و کدورت را تجربه کردیم و هر یک در اتاق تنهایی خویش سخت گریستیم.هر یک تکیه بر دیوار خاطرات روزهای پیشین نهادیم و انگشت بهت بر دهان گزیدیم. بر ما چه گذشت؟ چه شد آنهمه لبخند که روزی سبد سبد به هم هدیه می دادیم؟ ناگاه٬آری به ناگاه، یکدیگر را گم کردیم.

تنها ماندیم در کوچه پس کوچه های تاریک و تو در توی زندگی. چونان کودکی که با هزاران امید پای بر مسیر آرزوها می نهد و ناگاه، آری به ناگاه، خویش را تنها و گمشده و بی ماوا می یابد.

روزهای سختی بود.برای تمام دوستدارانمان. چه دوستی ها و چه راستی ها که
در این دوران نصیبمان شد.همه را ارج مینهیم.

روزهای سختی بود.بوی چرک و التهاب تمام لحظه هایش را گرفته بود.لحظه های بکری که اگرچه سخت می گذشت اما  لازم بود. لحظه هایی که برای هردومان سرشار از تجربه هایی دست نیافتنی بود.اگرچه تلخ. تجربه هایی که برای آزمودنشان باید بهایی از عمر میدادیم و دادیم. اگرچه سنگین.لحظه هایی که گذشت هردومان را دگرگون کرد.دنیاهایمان را تغییر داد.لحظه هایی که ناب بود گرچه تلخ و سخت و سنگین.
دیگر تمام آن لحظه های سخت گذشته است.آرامش را بار دیگر لمس میکنم. شب را در هوای او طی میکنم.

آری.او بازگشت.

/ 18 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
o,nl

فکر نمی کنی کسی که يک بار رفته بار دوم هم می تونه بره؟ خيلی خوشبينی.... به هر حال تبريک می گم که برگشته. من هميشه نوشته ها تو می خونم و در جريان زندگيت هستم.منتظر خبر بعديم..خوش باشی.

mina

ali jan khoshhalam ke har doye shoma ba tajrobeye bishtari yak digar ra dobare peyda kardid omidvaram ghadr in lahzeha ra bedanid ba ham boodan ra ba hich chiz dar donya avaz nakonid.bavar kon ba gham to geristam va aknoon ba shadiat mikhandam.hamishe shad va ashesgh bashid.

شمشاد

مثل هميشه قشنگ نوشته بودی. زنده باشی.

شمشاد

تبريک می گم. حرف قشنگتری به ذهنم نمی رسد. اين روزها زنان بيشتر از آنچه ما به آنها نياز داريم، به ما نياز دارند

ali mosavian

سلام علی جان اصلا به قيافت نمی خوره از اين حرفا بزنی در هر صورت تبريک ميگم که کارت حل شد راستی از تخته نردت چه خبر؟

sahel

ali jan salam khoobi moddatha bood ke on nashode boodam midoonestam ke moshkel darin amma khodetoon be tanhayi va bedoone komake digaran bayad az pasesh bar miomadid ke oomadid tabrik migam omidvaram az in be baad faghat khabare khosh beshnavam

پدر(نم نم)

خوشحالم....اميدوارم هميشه پيش هم باشيد...بوس و بای!

آزاد یاسمین

سلام علی جان . . . خوبی؟ . . . خيلی وقت بود که بهت سر نزده بودم . . . بالاخره اومدم . . . مطالبت طبق معمول پربار هست . . . من آپديت کردم . . . خوشحال ميشم سر بزنی . . . موفق باشی . . . آزاد http://guffnoproxy.persianblog.ir

مرتضی

سلام . وبلاگت خیلی جالبه . به وبلاگ منم سری بزن . منتظر حضور سبزت هستم . بيا تا ليلي و مجنون شويم، افسانه اش با من بيا با من به شهر عشق رو کن، خانه اش با من بيا تا سر به روي شانه هم را ز دل گوييم اگر مويت چو روزم شد پريشان، شانه اش با من در ميخانه چشمت، به گلگشته نگه وا کن خرابم کن خراب، آبادي ويرانه اش با من ... خدانگهدار

Dr.A.S......LEO

درود! اون بالايی که باز نشد: پس سال نو مبارک! يه سری هم به ما بزن دکتر جان!