پريشانه ای ديگر

سلام.

امشب فیلم دریای درون را تماشا کردم.فیلمی براستی تفکربرانگیزکه با این شعر پایان گرفت:

درون دريا
درون دريا
و در بی وزنی اعماق
جايی که روياها برآورده مي شوند
دو خواهش با هم يکی مي گردند
تا آرزويی را برآورده سازند
نگاه من و نگاه تو
همانند انعکاسی خاموش
بی پايان تکرار می شوند
دورتر و دورتر
فراتر از آنسوی هر چيز
از ميان استخوانها و خون.
ولی من همواره بيدار خواهم شد
و هميشه آرزوی مرگ خواهم کرد.
گيسوان تو همواره لبهای مرا توازش خواهند کرد.

ماجرای فیلم را بیان نمیکنم تا برای کسانی که می خواهند تماشا کنند جذابیت خود را از دست ندهد....


از سالها پیش همیشه میگفتم به دنیا آمدنم از روی جبر بود کاش روزی از دنیا رفتنم را به اختیار انتخاب کنم. همواره تجسم جان دادن در بستر بيماری يا بر سر حادثه ای غير منتظره برايم نفرت انگيز بوده است. همیشه از خود پرسيده ام دليل بودنم چيست و ميدانم که هرگاه پاسخی برای آن نيابم ادامه نخواهم داد.راستی زندگی حق است يا وظيفه؟ برای چون منی اينگونه وظيفه ها هيچگاه معنا نداشته اند. زندگی من از آن من است يا از آن آفريدگار آن؟ برای من جواب مشخص است... دردر و رنج زندگی را ما تحمل ميکنيم پس با چه منطقی صاحب آن کسی ديگری است؟
بگذریم...هذيان های من پايان ناپذير است...

بگذار ثانیه ها قطره قطره جاری شوند
بگذار غبار سپید عمر بر پیکرت دامن کشد
بگذار ترانه های مهربانی ات یک به یک فراموش گردند
بگذار خیالهای خاممان پریشان شوند

آری من از میان گمراهه های گناه و عصیان خواهم گذشت
تا روزی
از فراز بلندترین نقطهء آرزوها پرواز کنم
حتی اگر برای دمی فراتر از بودن روم
من روزی بندها را خواهم گسست...

/ 2 نظر / 16 بازدید
بانو

دليل بودنت چيست ؟

ياور کيامنش

علی . دوست ديرين و گرانمايه ام . درود . ميدانم که هرگز فراموشم نکرده بودی چرا که هرگز فراموشت نکرده بودم . بارها پیش آمده است که با داريوش در باره ی تو گفتگو کنيم .. از همان روزهايی که انديشه و قلم را مينوشتم يا برچکاد البرز .. اين نشانی تازه ام ... دوست دارم از خودت برايم بگويی تا درود ديگر. بدرود