هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

سلام.

چند روز پیش صاحب خانه ام تماسی گرفت و گفت که قرار بوده سال آينده ازدواج کند ولی برنامه اش به هم خورده و آخر همین مرداد عروسی خواهد کرد و من هم بايد خانه را تخليه کنم!! من که از آغاز نسبت به اين خانه دلچرکين بودم گرچه بر طبق قرارداد میتوانستم تا سال آینده اینجا بمانم ولی قبول کردم و پس از گذشت تنها ۲ ماه از قراردادمان خانه را تخلیه کردم. آنهم ظرف ۱ هفته! و بالاخره خانه ای اجاره کردم که نزديک محل کارم هست و مثل خانهء قبلی حدود ۳۰ کيلومتر تا مطب فاصله ندارد!
روز گذشته اسباب کشی داشتم. وقتی ماشين وسايلم راه افتاد من برای انجام کاری حرکت کردم و کمی ديرتر به منزل جديد آمدم. از دور صحنه ای ديدم که برايم بسیار جالب بود. کلی بچهء قد و نيم قد  همسايه ها دور ماشين ريخته بودند و اثاثيه را خالی ميکردند. با شور و هيجان سر مبلها را ميگرفتند و به درون حياط ميبردند و بر زمين ميگذاشتند و گاه بر سر اينکه کداميک روی مبل بنشينند دعوايشان ميشد! مبلمان ، ميز ناهارخوری و يا مثلا کمد کتابها را که ميديدند با تعجب جمع ميشدند و میپرسيدند اين ديگر چيست؟!؟! هیجان جالبی داشتند! گویی شهر فرنگ است و اینها به تماشا آمده اند. با خودم ميگفتم عجب! اینجا گويا تا به حال مبلمان نديده اند و من به مريض هایم که ساييدگی زانو دارند سفارش ميکنم روی زمين ننشينند و از مبلمان استفاده کنند!

در اين مدتی که به این شهر آمده ام شبها را در درمانگاهی که یکی از دوستانم در آن کار میکرد سپری میکردم.فاصلهء آنجا تا مطب حدود ۵۰ متر بود. یعنی کمتر از ۱ دقیقه. اما این مسیر برایم از طی کردن صدها کیلومتر سخت تر بود و به اندازهء سالها میگذشت .برای چون منی که همیشه دوست داشته ام در کنجی ناشناس و بیگانه و غریب زندگی کنم ، اینک باید از میان هجمه ای از نگاه ها و لبخند ها و اشاره ها بگذرم. هر روز و روزی ۴ بار. با هر قدم چندین سلام روانه ام میشود و من باید همه را پاسخ گویم.با رویی گشاده و با صدایی سرشار از مهر! در میان خیلی از بیگانگان که همه تو را میشناسند و تو آنان را نه! و اما کدامین این نگاههای مهربان ،نگاههای پیر و نگاههای جوان میدانند که در پشت این چشمان به ظاهر بشاش چه می گذرد؟ و این عابر شهیر شهر با درون خود عجب بیگانه است!

امروز مریض خاصی داشتم.جوانی در مطب را باز کرد و آمد.لاغر اندام با موهایی آشفته و ریشی مشکی. ناله میکرد. از درد به خود میپیچید. وقتی کنار من رسید و روی صندلی نشست دستهای لرزانش را بر روی صورتش گرفت و آرام آرام گریه کرد. من مبهوت، آرام پرسیدم چه شده؟ و او زمزمه کنان از لای انگشتانش جواب داد ۳ روز است نکشیده ام.در حال ترک هستم. وقتی که در حال تزریق سرم بودم کم کم سر صحبت باز شد. گفت لیسانس دبیری تاریخ بوده.گفتم در حال تدریس هستی؟  گفت اخراجم کردند. گفتم به خاطر اعتیاد؟ گفت نه. به خاطر ماجرای کوی دانشگاه. و شروع کرد به تعریف ماجرا... میگفت: محسن رضایی به دانشگاه -تالار آوینی- برای جلسهء پرسش و پاسخ آمده بود. در همان ابتدای جلسه که برخاستم و گفتم آقای محسن رضایی..منشی جلسه بلندگوی من را قطع کرد و گفت ایشون آقای دکتر رضایی هستند!! و در همین حین همهمه ای در جلسه بر پا شد و خود رضایی هم میخندید که ناگهان من فریاد زدم تو دکترای خودت را از کجا گرفتی؟ کی به تو دکترا داده؟ و.... جلسه به هم ریخت. درگیری شد. گریختم.رفتم خوابگاه. رییس حراست از آشنایانمان بود.خبر داد که فقط برو و تا مدتی پیدایت نشود. ۳ ماه متواری بودم.خبر رسید که حدود ۳۰ نفر از بچه ها را که آنروز در آن جلسه بوده اند بعدا بازداشت کرده اند. مدتی گذشت.آبها از آسیاب آفتاد. بازداشتی ها تبرئه شدند. من بازگشتم. رفتم دانشگاه. گفتند رد صلاحیت شده ای. تو اخراجی...

نمیدانستم چه بگویم. به نظرم آدم محکمی می آمد. چون هر چه خواستم داروی مخدر تزریق کنم تا دردش کم شود نگذاشت. میخواست پاک ترک کند. اما دوستی میگفت اگر محکم بود معتاد نمیشد. آری شاید هم او راست میگفت.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٩ امرداد ۱۳۸٥ و ساعت : ۳:٢٩ ‎ق.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By