هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

سلام.

همیشه از دوران کودکی دههء چهارم عمرم را به رنگ خاکستر می دیدم. به رنگ ابهام. به رنگ مکدر و چرکی که همه جا را گرفته بود. هیچ تصور خاصی از آن در ذهنم نبود. نمیتوانستم حدث بزنم و حس کنم که در سن فرضاً ۳۵ سالگی چگونه میپوشم. چه میگویم. چگونه فکر میکنم و چه میکنم و چه کسی هستم. فقط همه چیز و همه جا را خاکستری میدیدم. دورانی مه آلوده از گرد و غبار و یأس و ناامیدی. تل انباری از فرصتهای سوخته! بر باد رفته. دوره ای کوتاه که گویا آغاز و پایانش به هم نزدیک است. همیشه فرا رسیدنش را بسیار دور میدیدم و گمان میکردم آنگاه که رسید چیزی عجیب و نامأنوس در من رخ خواهد داد. گویی به پایان خواهم رسید. گویی مسخ خواهم شد.

و اما اینک از آن مرز ممنوعه گذشته ام. جایی ایستاده ام که نمیدانم کجاست .در آستانهء فصلی سرد! با نیم نگاهی نا امیدانه به سالهای خوب و بد گذشته. به روز های سخت و تلخ. و به روزهای سهل و شیرین. به سالهای سوخته. به سالهای ابری! به سالهای اشک و شک و آه و دود. نیم نگاه من هنوز به آن روزهایی است که چه ساده از لای انگشتان عمر، چکیدند و لغزیدند و رفتند... به دور دستهای دور از دست مینگرم... کودکی را می بینم که در میان فوجی از کودک تران که با نقاب های بزرگسالیشان احاطه اش کرده اند و هنوز هم میکنند ٬ زندگی را تجربه میکند... جوانی را میبینم که با فوجی آرزو، تنهایی را فرو میدهد. تنهایی خاصی از جنس خودش. نه از آن دست تنهایی که خیلی ها از آن مینالند. یک تنهایی ناب. یک تنهایی زلال. یک تنهایی بی درد. یک تنهایی مطلوب.

تنهایی تنهایی تنهایی و این تنها چیزی است که از این همه سال در میان مشت های من باقی است. اعتراضی هم نیست چراکه همیشه تنهایی را دوست داشتم! نه به خاطر تنها بودن. نه به خاطر آرامش. به خاطر خلوتی که به دست آورم. خلوتی که به آن خو گرفته ام. فرصتی برای دیدن و اندیشیدن. فرصتی برای خود بودن. و سالهای سال از عمرم را صرف این فرصت کرده ام.

اما اینک در شهری دور، شهری کوچک و متروک ، گرچه تنهایم اما آن خلوت ناب را که همیشه آرزویش بود به دست نیاورده ام. خلوتی برای تصفیه. برای تسلی. برای خالی شدن. خلوتی برای نگاه به درون. خلوتی برای فرار از برون.

چونان زالویی شده ام که خون خود را می مکد. نه فربه میشود و نه نحیف. فقط زنده است. لاشه ای متحرک!

این اواخر در این سال بد؛ فوجی از رویدادهای تلخ و سخت بر من هجوم آورد و عجیب است که سالم از این طوفان برون آمدم. شاید رویین تن بوده ام و نمیدانستم و شاید آنقدر ناتوان گشته ام که دیگر حتی زخمها را هم نمیبینم و درد آنرا حس نمیکنم!! آری لاشه ای متحرک!

از سمیرم ۱ ماه بیشتر است که رفته ام.شهری دیگر. شهری کوچکتر که آدمهایش گویا مهربان ترند.هر روز صبح و عصر مشغول کارم.شاید کار زیاد بهترین راه برای فراموشی باشد.برای گذران عمر.برای تداوم.اما هنوز آن احساس رضایتی که برای بودن و ادامه دادن لازم است به دست نیاورده ام.شاید مسخ شده ام!شاید من هم روزی از خواب برخیزم و همچون گرگور زامزا* خود را موجودی-سوسکی- در رختخواب بینم.

آینده را گم کرده ام. فقط گذشته را با مشتی خاطرات که اغلب بدترینهایش نمود میکند میبینم. باید تکانی خورد.باید خانه تکانی کرد.”باز جنبشی، شوری، نشاطی!!“ که غیر از این راهی برایم نمانده است.یا برخیزم و یا همینجا بر روی صندلی ام بپوسم-مرده یا زنده- تا بوی تعفن کسی را خبردار کند.شاید آنروز دیگر دیر باشد...

بگذریم...به هر حال ۳۰ سالگی نزدیک است و آغاز آن چندان برایم خوش نبود.تا ببینیم اگر! پایانی رسد چگونه خواهد بود.

*کتاب مسخ-اثر فرانس کافکا

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۳۱ تیر ۱۳۸٥ و ساعت : ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By