هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

سلام

چند وقتی بود که واقعا وقت فکر کردن هم نداشتم چه رسد به اینکه بنویسم. اتفاقات و تجربیات خیلی زیادی در این مدت برایم پيش آمد. اصلا از اینکه خودم را به سمیرم منتقل کردم پشیمان نیستم. گرچه سختی های خاص خودش را دارد و گرچه به تمام آن اهدافی که می خواستم نرسیدم ولی باز مطمئنم که بهترین کار را کردم. تقریبا چهار ماه دیگر از دوره ام باقی است و پس از آن فصل دیگر و دشواری از زندگیم را باید ورق زنم. امیدوارم با سربلندی!

۱)در این مدت چیزهای زیادی برای نوشتن بود و میدانم اگرخلق و خوی سالهای گذشته را داشتم اکنون هزاران صفحه نوشته بودم! و اما شاخص ترین چیز این روزها سرماست!

سرمایی که واقعا تحملش دشوار است. شنیده بودم جایی که برف هست سوز نیست! ولی اینجا هم برف هست و هم سوز! سوزهایی که اگر دهان را باز کنی دندان تیر میکشد! شهر مدتهاست سفید است و اینک که دو هفته ایست برف نیامده کم کم سفیدیها رنگ گل و لای به خود گرفته است.اما ظاهرا آب شدن در کارشان نیست و هر روز بیشتر یخ میزنند. چند روز پیش تنهایی به آبشار رفتم.هیچ کس نبود. متروک متروک! حتی جای پا هم به ندرت بر روی برفهای بر هم انباشته دیده میشد.عجب زیبایی تنهایی در اینجا فراموش شده است!

بارها شده صبح که از خواب بر میخیزی تمام خیابانها سفید است. شهر تقریبا تعطیل و اگر کاری داشته باشی مجبوری پیاده از خانه بیرون شوی و براستی چه لذتی دارد در سکوت و برف گام زدن.

۲) همیشه از بچگی عاشق حیوانات بوده ام و همیشه به نوعی، حیوانی خانگی داشته ام و برایم از همه دوست داشتنی تر سگ بوده است. این حیوان عجیبی که شرافتش حقیقتا از نجس دانانش بیشتر است! همیشه با خود میگفتم که بدبخت ترین و مهجور ترین موجود در ایران سگ است. هر کجا پا گذارد عده ای هستند که با سنگ و چوب دنبالش گذارند! استادی داشتیم که او نیز شیفتهء سگ بود و هر کجا سگی ولگرد میدید به جای آنکه او را با چوب بزند وانتی میگرفت و میبردش تا واکسنهای ضد هاری و انگلش را بزند.این رفتار او همیشه برایم گرانقدر بود.

جایی خواندم که از سهراب سپهری میپرسند در این دوره که استبداد و استکبارانسان ها را دم به دم می کشد تو نگران کبوتری هستی که دارد جان میکند!؟ و او جواب داد که تا کبوتر را دوست نداشته باشی و از مرگش آزرده نشوی چگونه انسان را دوست خواهی داشت؟

اما مدتی است که ناخواسته و به اجبار وارد کاری شده ام که براستی آزارم میدهد! مسؤول هماهنگی نیروی انتظامی با شهرداری جهت اتلاف سگهای ولگرد! خدا را شکر که با عدم حضور من در هنگام تیر اندازی و اتلاف سگها که دو روز دیگر است موافقت شد.اين روزها براستی سياه بايد پوشيد!

۳)چند شب پیش قبل از خواب تلویزیون را روشن کردم ببینم آخر شب چه برنامه ای پخش میشود. شیخی مشغول صحبت بود. با بی حوصلگی کنترل را رو به سوی او نشانه گرفتم که ناگاه حرفهایش مرا میخکوب کرد!

آقای آخوند که عمامه اش از سرش بسیار بزرگتر بود می فرمود که چگونه این سعدی چنین حرف نابخردانه ای زده است و عده ای از او ابله تر این سخن نا مفهوم را تکرار میکنند و حتی می گویند بر سر در سازمان ملل هم زده اند! ما که البته ندیده ایم اما اگر هم باشد از نقشه های استکبار است! بنی آدم اعضای یکدیگرند چه معنی دارد؟؟؟ تنها در دین اسلام برادری معنی دارد و کجا ادیان دیگر برادری و برابری میدانند؟ اخوان المسلمین برادرند نه یک مشت یهودی و مجوس و ....!

تفسیر و توضیح و شرح و نتیجه گیری با خودتان.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱٤ بهمن ۱۳۸٤ و ساعت : ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By