هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

سلام.

همه چيز تمام شد.همان عهدی که ۴ سال پيش با او بستم.با هم بستيم. با دستانی خالی و دلهايی پر از اميد آشيانه ای ساختيم.چشمانمان را بر همه چيز و همه کس بسته بوديم و تنها به هم مينگريستيم.ما با عشق شروع کرديم و با نفرت به پايان رسانيديم. يکی با پا و يکی با قلبی شکسته.

آنان که از دور نظاره ميکردند در بهت و حيرتند که چگونه اين دو کبوتر سرگشته امروز پر و بال همديگر را به خون ميکشند.

آری ديگر همه چيز تمام شد. آينده ای جديد.دنيايی جديد.زندگی جديد.مرگی جديد.

هيچگاه گمان نميکردم روزی که از شهر خواهم رفت، او بدرقه گويم نباشد.

ميگويند عشق مال کتابهاست. پس چرا کتاب زندگی ما اينگونه پاره پاره شد؟

ميگويند عاشق نبوديد. ميگويم بوديم.اما عشق را با عادت معاوضه کرديم و رفته رفته عشق به پستوی تاريک خاطراتمان رانديم.

آخرين جمله اش اين بود: ديگر دوستت ندارم.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٥ مهر ۱۳۸۳ و ساعت : ۳:۳٢ ‎ق.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By