هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

حقيقت
اين پير روسپی زشت عريان
که طعم تلخ لبانش
چون مرگ زهری گس
در جام زندگانيم شد
عاقبت
     جامه از هم دريد!
و من تنها ماندم!
در آن عصر شرجی خاکستری
که بوی زهم مردار
در هوای دم کرده اش
چنگ بر گلویم می افکند
در سکوت چرک کوچهء تاریک
در سکون بهتی سیاه
حقیقت هويدا شد
و من مضطرب از نگاه تند عابران
مشت میکوبیدم بر دری
که سالها به رویم بسته بود.
کسی مادام زیر گوشم نجوا میکرد:
 پشت این در خانه ای نیست!

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٠ شهریور ۱۳۸۳ و ساعت : ٥:۱٦ ‎ق.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By