هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

سلام.چند وقتی بود که نرسيدم بيام مطلب بنويسم.حالا هم که رسيدم بيام مطلب ندارم! پس يک شعر قديمی مگذارم:

برشکنم روی خود از روی تو     

پا منهم بر ره و بر کوی تو

سحر تو خنثی کنم از جان و دل

ميشکنم شيشهء جادوی تو

ميروم از پيش تو در کوه و دشت

می نسپارم قدمی سوی تو

پربگشايم که رها گردم از

بند پريشانی گيسوی تو

برنکشم چشم تو بر چشم خود

می رهم از ديدهء آهوی تو

ميگذرم يکسره از خاطرت

ميروم آرام ز پهلوی تو

خط بکشم بر تو و بر قلب خود

سينه تهی ميکنم از بوی تو

ديده ببندم که نبينم تو را

تا نشوم بندهء ابروی تو.

 

 

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱۱ شهریور ۱۳۸٢ و ساعت : ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By