هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

سلام                                                                                                   خطر از بيخ گوشم رد شد. آخر هفته گذشته با چند تا از دوستام رفتيم شمال.تا رسيديم نرسيده و رسيده رفتيم توی آب اونم چه آبی!دريا طوفانی بود. صاحب ويلا سفارش می کرد که مبادا بريم توی آب اما کو گوش شنوا!

۵ نفر بوديم. علی و مهرداد و کيوان و حبيب و من. علی رفت جلو. داد زدم برگرد.داد زديم برگرد! اما اون رفت.دريا خشمگين بود و اصلا مهمان نوازی نکرد. ديدم علی چهره هميشه خندانش مضطرب و درمانده شده. داشتم به بچه ها می گفتم که صدای فريادش بلند شد!                                                                        

۱ بار فقط ۱ بار داد زد نمی تونم بيام!! 

کيوان و حبيب هراسان به اين سو و آن سو می دويدند و از مردم کمک میخواستند.اما حتی محلی ها هم پا به آب نمی گذاشتند! می گفتند طرف کسی که داره غرق ميشه اونم تو اين هوا نبايد رفت و رفتن يعنی مرگ!

من و مهرداد سريع رفتيم طرفش.۷ سال دوستی چيزی نبود که بشه زير آب شدنش را تماشا کرد. علی فرياد ميزد که طرفش نريم. ولی ما که کله شقی را از خودش ياد گرفته بوديم سرعتمون را بيشتر کرديم.                                                    رسيديم به علی.دستش را گرفتم مهرداد هم دست منو . خواستيم برگرديم اما انگار دريا رضايت نمی داد. مهرداد به هر زحمتی بود خودشو نجات داد.علی هم داشت ميرفت که با فرياد من برگشت.

زير پاهام خالی می شد. موج از بالا زير آبم می کرد و ماسه از پايين زير پامو خالی می کرد. علی هم برگشت و هر دومون توی گرداب افتاديم.

برای اولين بار در عمرم فرياد ميزدم و کمک می خواستم! حالا که فکرشو می کنم برام خيلی عجيبه چون من اهل کمک خواستن نبودم! شايد به خاطر اون بود. بخاطر اون که با اشک بدرقه ام کرد و چشم به راهم بود...

خيلی خسته بودم.نفسم بريده بود.از ديدن آدمهايی که تو ساحل ما را نگاه می کردن عصبی شده بودم و احساس تحقير ميکردم. دلم می خواست اگر  نجات پيدا کردم به ساحل ديگری گام بگذارم. به ساحلی که هيچ کس را نشناسم و هيچ  نشناسدم!

سست شده بودم. خودم را رها کردم. زود وا دادم.زود تسليم شدم. نميدانم چرا! شايد به خاطر اينکه اميد در من مرده است.شايد اگر چشم به راهم نبود حتی تلاشی هم برای بازگشت نميکردم.

رفتم زير آب. غل غل غل

چشمهامو بستم.سعی می کردم صدای موج و طوفان و فريادها را هم نشنوم. غل غل غل....

نمی دونم چی شد.شايد وقتش نرسيده بود! بعدا که با علی حرف می زدم فهميدم که او هم متعجب و حيران بود. باور کردنی نبود.ما که هر دو از تلاش و شنا که ديگر بيشتر دست و پا زدن بود خسته بوديم به ناگاه پای بر سطحی گذاشتيم که به ساحل منتهی شد.به نجات!

وقتی بيرون آمدم روی ماسه ها دراز کشيدم. چندی به آسمان نگاه کردم.چشمهايم را بستم. هر کس چيزی ميگفت. به نصيحتها و تذکراتشان گوش نمی دادم. ما زنده بوديم اما هنوز در ترديدم که نجات يافته ايم!

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٧ امرداد ۱۳۸٢ و ساعت : ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By