هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

همچو شبهای دگر وقت سحر

میخزم لای ورقهای کتاب

بسترم کاغذ و همبستر من

شعله ای نازک و شمعی بی تاب

شمع می گريد و من می سوزم

می شوم غرق در اين اشک روان

سايه ام رقص کنان می خندد

بر من اين خستهء مهجور زمان

همچو شبهای دگر می خوانم

زير لب مرثيهء نور و اميد

شمع می ميرد و در ديدهء من

ميکند خانه غم نور سپيد

امشب از خويش شوم باز برون

می شوم دست به دامان قلم

می زنم مشت به رخساره شب

ميکنم بيرق خورشيد علم

همگان خواب و من اما بيدار

ميروم در پی انديشه نور

در چنين وحشت و تاريکی شب

می نويسم همه اسرار عبور

پنجه بر چهره شب می سايم

ميکنم دست برون از غرقاب

ميزنم بانگ که ای بی خبران

آنکه خفته است نبيند مهتاب

ای دريغا همه در خواب و کنون

پاسخی نيست از اين شهر خموش

می نشينم به فغانگاه سکوت

تا رسد از نفسی بانگ خروش

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢۱ تیر ۱۳۸٢ و ساعت : ٧:٥٠ ‎ب.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By