هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

سلام!

چندی است به سختی به هم ریخته ام! چندی است که چنگ بر گلوی خویش آویخته ام!  سخت است که ظلم را ببینی و حتی فریاد نتوانی کشید!

غمگنانه به خیابان رفتم. رفتم تا ببینم کسی آیا هنوز زنده است. دیدم مردگان در خیابان ها ولوله سر داده اند! بی خیال از همه چیز و همه کس چه شادمان پی شادمانی اند! بوی فراموشی، بوی تند و مهوع عادت ، بوی گند ترس و یأس، مشامم را سخت آزرد. تهوع مرا به خانه بازگرداند...قلم ، این همبستر سالهای دورم مرا فرا می خواند. قلم هنوز زنده بود، هرچند دستی برایم نمانده بود!...


چه زود گرد یأس و رخوت ، بر تن فرسوده ی شهر من پاشیده اند.

چه زود رنگ ریخته خون های سرخ ، زیر کفش های تابستانی فراموش شد.

چه زود رنگ سبز برگهای امید ، زیر خاکستری خاک خاموشی ، خفته ماند.

چه زود خصم خونخواره ، خشم و عصیان خلق را به سخره گرفت.

چه زود ندای ناله مند خواهرم ندا ، تنها به گوش مادر دردمندش نقش گرفت.

چه زود سینه ی ستبر سهراب ها، که چندی پیش، همین دیروز، به سرب داغ استبداد می سوخت، فراموش شد.

چه زود خونخواهی به خودخواهی مبدل شد...چه زود...

من از خویش بیزارم. من از خویش گریزانم!

چگونه سر بلند کنم میان خاطرات فرتوت این شهر خاموش؟ میان چشم های کوچه های دردآگین که روزگاری نه چندان دور، به میدان گلوله و سنگ و گدازه ، هزار پیکر پرپر شده را بدرود گفت!

ببین چگونه آن مشت های گره کرده ،‌آن مشت های گرزآگین، به جانب جیب های ترس‌، یا که نه! غفلت فرو خفت!

ببین چگونه غیوران یا  گرفتار گور شدند، یا به دیوارهای کور گرفتار...ببین!

و من! و تو! ببین چگونه درخفای خود، اگر کنیم، فقط نظاره می کنیم!

بیهوده مرا به بازی وهم‌آلود امید آلوده مکن! کشتند و نشستیم! نشستند و خفتیم!

بیهوده عاقبت به فردای آخرت مسپار! بیدار شو، برخیز! که اگر  همتی است تو را و عزتی، دستی به دستی دراز کن! دستی بگیر! دست مرا که من بی سبب تنهایم! دستم بگیر که سخت خستگی وجودم را گرفته است! توان برخاستنم دیگر نیست! دستی دراز کن اگر دستی برایت مانده است!

برخیز ای دوست! امروز برخیز که بسیار دیر است فردا...

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۳ امرداد ۱۳۸۸ و ساعت : ۸:۱۳ ‎ب.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By