هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

سلام.

مدتها بود دل و دستم به قلم نميرفت. نميدانستم چه بنويسم و ناتوان بودم از نوشتن.

اما دوباره به گاه خستگيها به ياد اين جا افتاده ام. اصلا دلم نميخواست شبنوا به گورستان دلخستگيها و نااميديهايم تبديل شود.دوست نمی داشتم هرآنگه که از جايی رانده و مانده میگشتم، کشان کشان به اينجا بيايم و زار زدنهايم را چال کنم تا ديگران گاه با شاخه گلی و گاه با کنايه ای بر سر مزار آيند و مرثيه و فاتحه ای خوانند و روند و زود مرا به دست فراموشی سپارند.اما گويا از آغاز کار اينچنين بوده و هست!

بگذريم، باز از درون خسته ام.دلمرده! باز لبخند را به زور بر لبانم نقاشی ميکنم. نمی دانم چرا! سلامت روان را گم کرده ام. ميگويند از شرايط برخورداری از سلامت روان،توانايی انطباق خويش با محيط پيرامون است که گويا من ندارم!

هميشه نالان و افسردگی، خويی است که از آن بيزار بوده ام و افسوس هميشه همراهم است. آينده را گم کرده ام. آينده ای که گذشته اش را به دستان خود ويران کرده ام.

ديگر از آه و افسوس کردن و نالیدن بيزارم. دلم ميخواهد برخيزم و خود را از اين منجلاب گوشه گيری که روزی بدان عشق داشتم رها سازم.دلم هوای تازه ميخواهد!(کاش آقای لاريجانی منتخب مردم! ميشد!)

دستانم قادر به نوشتن نيست.نه اينکه شکسته باشد! از ريشه خشکيده است. ماهها است که دست به قلم نبرده ام. ماههاست که جز کتابهای براستی لعنتی درسی چيزی به دست نگرفته ام. ميترسم زمان اندوختنها به سر آيد و من هنوز ندانم چه بايد کرد!( وقطعا اينچنين خواهد گشت!)

ماههاست از اينجا رخت بسته ام. ماههاست که سعی کردم دوستی هايم را-نميدانم به چه دليل- فراموش کنم-ترک کنم- اما افسوس که من نتوانستم و آنان توانستند!

دلم ميخواست به آنچه ميخواهم برسم. به آرامشی رضايتبخش که با دستان خويش به چنگ آورم. اما آنقدر دلمرده ام- و بوده ام- که حتی نای انديشيدن به راه را هم ندارم چه رسد به پيمودن.ولی نميخواهم اينگونه باشم واينگونه بمانم و اينگونه بميرم.از فسيل شدن بيزارم.کاری خواهم کرد.به زودی. تکانی.جنبشي.شوری.ليلا را هم بايد در اين راه کمک کنم. چه او از من هم خسته تر است!

اينجا را نيز نميدانم چه کنم.اين حالت تعليق شايد برطرف شود و گاه گاه از آنچه بر من ميگذرد بنويسم. بخصوص راجع به ديده ها و شنيده هايم از اين چند ماهی که به سميرم کوچ کرده ام.شايد...

فعلا...

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱٩ آبان ۱۳۸٤ و ساعت : ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By