هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

سلام.

درست همانگونه که انتظار خزیدن بلا و مصیبت را به خلوت خویش نمیتوان داشت،همانسان ورود شادمانی را هم نمیتوان تصور کرد.

روزی به ناگاه در را باز میکنی و میبینی دنیایی که تا دیروز پشت این در و دیوار با ریشخند به تو نگاه میکرد امروز لبخند میزند.می بینی رنگ دنیا عوض شده است.

بوی زندگی دگرگون گشته است. پای برون میگذاری و میبینی کوچه دیگر آن کوچه نیست.آسمان همان آسمان نیست.مردم همان مردم نیستند.همه چیز شکل دیگر یافته است.رنگ دیگر.بوی دیگر.... پیش میروی.کم کم میبینی خودت هم جور دیگر گشته ای.شخص دیگر.دنیا دنیای دیگری شده است! تا کی؟؟؟

چهار ماه سیاه را پشت سر گذاشتم. پشت سر گذاشتیم! چهار ماه را لحظه لحظه،سال تا سال سپری کردیم. خشمگین.پشیمان.اندوهگین.... شاید لازم بود.شاید باید اینگونه می شد تا  ضعفهای هم را دریابیم. تا ارزشهای هم را بیابیم. تا هوای سیاهی که کم کم گلویمان را می فشرد و در وجودمان رخنه کرده بود تصفیه کنیم. هوایی پاک را دوباره فرو دهیم و در هوای صاف و زلال نفس کشیم..هوایی تازه!

چه اشکها که ریختیم و چه اشکها که دیدیم.چه نیشخندها و زمزمه ها که شنیدیم و چه همدردی ها و همرنگیها که لمس کردیم.چه شبها که سر پر درد بر بالین نهادیم و چه روزها که تن پر درد از بالین گرفتیم. نفرت و کینه و خشم و کدورت را تجربه کردیم و هر یک در اتاق تنهایی خویش سخت گریستیم.هر یک تکیه بر دیوار خاطرات روزهای پیشین نهادیم و انگشت بهت بر دهان گزیدیم. بر ما چه گذشت؟ چه شد آنهمه لبخند که روزی سبد سبد به هم هدیه می دادیم؟ ناگاه٬آری به ناگاه، یکدیگر را گم کردیم.

تنها ماندیم در کوچه پس کوچه های تاریک و تو در توی زندگی. چونان کودکی که با هزاران امید پای بر مسیر آرزوها می نهد و ناگاه، آری به ناگاه، خویش را تنها و گمشده و بی ماوا می یابد.

روزهای سختی بود.برای تمام دوستدارانمان. چه دوستی ها و چه راستی ها که
در این دوران نصیبمان شد.همه را ارج مینهیم.

روزهای سختی بود.بوی چرک و التهاب تمام لحظه هایش را گرفته بود.لحظه های بکری که اگرچه سخت می گذشت اما  لازم بود. لحظه هایی که برای هردومان سرشار از تجربه هایی دست نیافتنی بود.اگرچه تلخ. تجربه هایی که برای آزمودنشان باید بهایی از عمر میدادیم و دادیم. اگرچه سنگین.لحظه هایی که گذشت هردومان را دگرگون کرد.دنیاهایمان را تغییر داد.لحظه هایی که ناب بود گرچه تلخ و سخت و سنگین.
دیگر تمام آن لحظه های سخت گذشته است.آرامش را بار دیگر لمس میکنم. شب را در هوای او طی میکنم.

آری.او بازگشت.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٤ بهمن ۱۳۸۳ و ساعت : ۱:٤٠ ‎ق.ظ



سلام.

قصد دارم دیگر بار چون گذشته آنچه را آنی در دلم گذشت، چه تلخ و چه شیرین، چه سهل و چه دشوار قلم زنم.

 

باز بی خوابی چون لباسی تنگ بر تنم نشسته است.دیر وقت است و من مبهوت بی پروایی سقفی گشته ام که سالهاست مرا به تمسخر مینگرد.

دل به سکوت این نیمه شب داده ام ودر تنهایی خود غوطه ورم. سکوت را جرعه جرعه می نوشم تا گیج و مست شوم.

به گذشته مینگرم! به آن جایی که همیشه انگشت کنایه اش سوی من نشانه است. به آن روزگاران که صداقت را مقدس میشمردم و گران گران بهایش میپرداختم.به آنجا  که دستان تعهد هنوز سست و لغزان نگشته بود و چشمان مهربانی, گشاده ام  مینگریست.آن روزگارانی  که هنوز سایه های تردید بر دیوارهای آشیانه ام نلغزیده بود.سالهایی که شوقی سرشار برای گذشتن از سراب داشتم.سراب را گذشتم و درمردابی نافرجام غرق گشتم.هنوز تنهایم همچون گذشتهء خلوتم.

زیر لب آن سیاه نوشتهء قدیمی ام را زمزمه میکنم:

 

"...منم آن کوه غرور

 که به طنازی چشمان هوس

بوسه بر دست جسارت بزند! ..."

 

چه چیزی مرا فریفت؟ چه کسی به اینجایم نشاند؟

چه چیزی آن سترگ راستی را به خلوتگاه عزلت کوچ داد؟

آیا من از گذشته خواهم رمید.

 

عکسی در برابرم لبخند میزند! به من؟ ناشناسی است که نامش مصلوب روزگاران گذشته ام میکند و مرا به جایی -شهری- که دوستش نداشته ام میبرد!

نگاه زلالش آنچنان در من نفوذ میکند که گویی موجی خروشان بر ساحلی خاموش. توفنده می تازد و در من خاموش می شود . سنگین و آرام در برزخی رهایم میکند که برایم سخت بیگانه است.

 

دراین بستر شب عجب آرامشی نهفته است. ساعت چهار بامدادان است و پیکرهء خسته ام هنوز همچون مجسمه ای نخراشیده، بر صندلی خود لمیده است. اینجا زمان ایستاده است. من و سکون هم آغوش ناگفته های همیم!

درد و خستگی است که در رگهایم خروش میزند و استخوانهایم را میفشارد. گلویم سخت فشرده است و سینه ام سخت تر.

 

سکوت محض مرا در برگرفته ست. گهگاه صدای متوالی و موزون قطرات از شیر فرسودهء آب چونان موسیقی حزن آلودی سکوت مرا هم آوا می شود.

 

هوای اتاق تنگم گرفته است و بوی تلخ سیگار همه جا را پر کرده.دهانم تلخ تر. پنجره را میگشایم.


آه! این کلاغهای لعنتی چرا به ساعت قدیم از خواب بیدار میشوند! گویا سرود مرگ مرا نوحه میخوانند.


انتهای کبود آسمان عجب سرخ است! شاید که دیشب خون بسیاران بر زمین ریخته اند! شاید که خون اسطوره های خاطراتم را. دلهای شکسته را شاید به غل کشیده اند!


خسته ام. خسته! چونان جامانده ای به زیر آوار سالها صداقت! پشیمان از کرده ها و ناکرده ها. در تنگنایی فرو مانده و درمانده. چه چیزی مرا بدینسان به کنج پارینه ها بازگرداند؟ عشق؟ آن شراب سرخ و خُماری تلخ؟ 


نه! نه!

من عشقی گناه آلوده می خواهم که رخوت قداست سالیانم را فراموش کنم و آن را ذره ذره دور ریزم  تا جان دهم که عشق مرگ است و من دوباره خواهم مُرد!


آری من خویش را کشته ام. من یک جانیِ گناهکارم.

 

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱٠ بهمن ۱۳۸۳ و ساعت : ٤:۱٤ ‎ق.ظ



سلام.

هميشه بلا و مصيبت به ناگاه از لای شکاف يا روزنه ای وارد خانه ميشود.درست زمانی که هيچ انتظارش را نداشته ای. کناری نشسته ای و زانوی غمهای خودت را در آغوش گرفته ای و ناگاه ميبينی سياهه ای آرام به خانه ات خزيد و همه جا را تيره کرد.

خانه بوی نم گرفته.بوی اشکهای سرد مادر را. بوی کهنهء خاطرات را.بوی حيرت پدر را.خانه به رنگ سياه نشسته.به رنگ عزا. به رنگ هق هق سالها پيش بر سر مزار مادربزرگ.آن روزها که پس از چندين سال، هيبت فراموش شدهء دايی را بر در خانه ديدم.چمدان در دست، تنها مثل هميشه. با لباسی که گرد يک عمر رنج بر آن نشسته بود و پس از سالها دوری برای به خاک سپردن مادر پيرش آمده بود.

دايی حسين درشت اندام بود و قد بلند.چهره اش فرسوده و سوخته بوده. قرمزی گردن و پيشانی اش حکايت از سختی روزگارانش ميداد.سياه پوشيده بود.شکسته و غمگين و خجول در تاريکی منتظر خوشامدگويی من ايستاده بود. شايد هم پس از اين همه سال مرا نميشناخت. آن کودک بازيگوش روزهای قديم را. سکوت تلخ و يخ بسته ای گلويمان را گرفته بود.مادرم را که ديد در آغوشش گرفت و زار زار گريست.نميدانستم برای مرگ مادربزرگ اينگونه ميگريد يا برای دلتنگی سالها دوری از خانواده.چهار برادر و يک خواهر يکديگر را سخت در آغوش گرفته بودند و هق هق ميزدند. کاش امروز هم همان هيبت تنومند دايی بر سردر خانه ظاهر ميگشت.

صبح تلفن زنگ زد.صدای شومی داشت. خبری شوم ميداد.ديشب دايی حسين با ماشين به ته دره افتاده.حالش چندان خوب نيست....

 هوا دم کرده بود.ساکن بود.ياد بچگی ها افتاده بودم.ياد آن روزها که مرا به استخر ميبرد و من مبهوت مهارت او در شنا کردن ،ذوق ميکردم. ياد آن روزها که به شيراز ميرفتيم و صعود از پله های بلند خانه اش برايم دشوار بود و دست مهربان و نيرومند او مرا به بالا ميکشيد.ياد آن روزها که لبخندی غمگنانه چون هميشه بر چهرهء آفتاب سوخته اش حک شده بود و من نميفهميدم که اين لبخند حاکی از رنج زندگی است نه شادمانی. ده سالی بود که ديگر نديده بوديمش. مادرم ميگفت هميشه منزوی بود.هميشه دوری ميکرد.هميشه خاص بود.از بچگی جدای از بقيه بود.پس از ازدواج هم به شهری ديگر رفت و همانجا ماند. از همه بريده بود.شايد ميخواست غمها و مصيبتهايش را با کسی تقسيم نکند.

... ظهر دوباره صدای گرفتهء تلفن بلند شد. گويا ضجه ميزد. ديشب ماشين حسين روی برف ليز خورده و به ته دره سقوط کرده است.جنازه اش را از آب گرفته اند.در رودخانه غرق شده....

مادرم ميگريست. پدر چون هميشه آرام اشک ميريخت. آزاده بغض خود را فرو ميداد.

مرگ دوباره نام او را زنده کرده بود.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٤ بهمن ۱۳۸۳ و ساعت : ۸:٢٥ ‎ب.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By