هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

هيچ وقت اولين روزی را که به بيمارستان رفتيم فراموش نميکنم.

تقريبا ۳ سال و نيم  پيش بود.تازه از دانشگاه به بيمارستان آمده بوديم.خيلی هيجان و اشتياق و صد البته دلهره و اضطراب داشتيم.کم کم آقا يا خانم دکتر گفتنها داشت شروع ميشد.بچه ها اغلب شور و اشتياق زيادی داشتند اما من در حال و هوای متفاوتی بودم.گرچه کمی هيجان و اشتياق برای تجربهء روزها و حوادثی که در پيش بود داشتم ولی حس غالب بر من ترس بود! ترس از ديدن مرگ يک انسان.ديدن زجر و درد کشيدن يک بيمار.ديدن درماندگی و سرانجام جان کندن برايم سخت دلهره آور بود. آيا براستی ميتوانم از عهدهء اين کار برايم؟ آيا براستی تاب آن را دارم که در زير دستانم کسی دردکشان جان بازد!؟

هيچ وقت اولين روزی را که به بيمارستان رفتيم فراموش نميکنم.۳ سال و نيم  پيش بود.بخش جراحی اعصاب.در حالی که با چشمان نگرانم وارد بخش ميشدم اولين صدايی که به گوشم رسيد صدای ضجه های زنی بود که مادر پيرش در يکی از اتاقها در حال جان کندن بود.همکلاسيهايی که در اطراف من بودند به سمت اتاق انتهای راهرو دويدند.دختر و پسر!و هنوز نميدانم برای ديدن چه چيز! من اما آرام آرام به سوی آن انتها که برايم سخت دور مينمود گام بر ميداشتم. عرقی سرد بر پيشانيم نشسته بود و بغضی تنگ گلويم را فشرده بود.صدای نفسهايم را به وضوح ميشنيدم.آرام وارد اتاق شدم.پزشک و پرستارها مشغول عملیات احیاء بودند. عملیات احیاء میدانی چیست؟ آیا تا به حال دیده ای؟ آیا تا به حال انجام داده ای؟ تا به حال شکستن دنده های مریض را زیر دستان خود احساس کرده ای؟تا به حال دست لرزان انسانی در دستت بی جان شده است؟ تا به حال آخرین نگاه مریضی بر چشمان تو خیره مانده است؟ وای چقدر سخت است! چقدر سخت بود!
آن روز را هرگز فراموش نمیکنم.در حالی که اشک میریختم؛نه هق هق میکردم؛از اتاق خارج شدم.میخواستم به دخترش دلداری دهم اما چند کلمه بیشتر بر زبانم نیامد و من از آنجا بیرون آمدم.....

بر من چه گذشته است؟ آن حس که اندام مرا از دیدن؛حتی از اندیشیدن به مرگ یک انسان می لرزاند چه شد؟
بعد از آنروز یقیین پیدا کردم که من برای طبابت ساخته نشده ام اما همه میگفتند نگران نباش عادی میشود! و انگار شد!
مدتی پیش با همسرم صحبت میکردیم و بحثمان به مرده و جسد کشیده شد.ناخودآگاه گفتم من تا به حال مرده ندیده ام!!! و ناگهان بهت مرا فرا گرفت.مرا چه شده است؟ گویی هر روز دیدن مردگان و جان کندن و جان باختن بیماران آنقدر برایم عادی شده است که آن را فراموش کرده ام! مرگ آن کودک ۱۰ روزه در زیر دستانم پس از آنکه عملیات احیا (که اینبار به دست خودم انجام میشد!). مرگ آن دختر ۴ سالهء ناشنوا که ۳ شبانه روز بر بالینش میرفتم و می آمدم.مرگ آن جوان ۲۶ ساله که از خودکشی پشیمان شده بود و التماس میکرد! مرگ آن پیر زنی که یک روز قبل از عمل مرا با لبخندها و صحبتهای شیرینش سخت شیفته کرده بود.مرگ آن مادر بارداری که تصادف کرده بود و در اغما مرد.....
وای!بر من چه گذشته است؟ ای کاش هنوز ميتوانستم از آن اتاق خارج شوم!!

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱۸ مهر ۱۳۸٢ و ساعت : ٢:٥۸ ‎ب.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By