هیچ کس ارزش مذهب را به اندازهء کسانی که به خرد و اندیشهء خود پشت کرده اند نمیداند

.:| ایمیل .:. خانه |:.

 

سلام!

پس از ماهها و شاید سالها دوباره اینجا چیزی مینویسم. برای فردا. برای 25 بهمن! روزی که باز امیدها را جوانه زد.

آنقدر اینجا، خانهء زمزمه های شبانه ام را متروکه کرده بودم که حتی یادم نمی آید آخرین بار چه زمانی آمدم و نوشتم! اما امشب باز زمزمه ای میکنم شاید غباری از این خانه ام زدودم.


پریشانه ای از جنس فردا

امشب باز از آن شبهاست که نبض اظطراب ثانیه ثانیه میکوبد بر سینهء آشفته ام و بیم و هراس پنجه افکنده بر گلوی بغض آلوده ام.

در تلاطم درونی خویش، غوطه ور در خروش هراس و نسیم امید، این سو و آن سوی این چهار دیوار دور افتاده ام را میپویم.


هزار فکر حک شده بر ذهن خسته ام مرا مبهوت چهره ها و یادها و نامها میکند.

من امشب به فکر خویش نیستم. من امشب به فکر فردای خویش نیستم.

در این بلوای ناتمام نسل خود، به فکر آن محکوم به اعدامی هستم که پشت میله های سرد، شاید تنها امید زندگی اش فرداست. به فکر آن مظلومی هستم که امشب تنها بخت زنده ماندش را به عزم فردای مردم میبیند. به فکر سعیدهای ملکپور! به فکر صدها محبوس دربند دیگر که تنها جرمشان "مردم" بودن است.

من امشب به مادرانی فکر میکنم که آغوششان از گرمای فرزند خالی است. به گیسوان سپید شده و صورت های چروک خورده شان. به داغهای بر پیکر تکیده اشان و به ناله های داغدار مادرانه شان. به سفره های بی سهراب!

به آن پدرانی فکر میکنم که عزیزی را پشت دیوارهای سیاه و بلند اوین ها دارند. و آن عزیزی که در تنهایی بغض آلود امشبش، به فکر پدران و مادران رنجدیدهء آن سوی دیوارهای سیاه و بلند اوین ها است. به نسرین های ستوده!

من امشب به آن دستهای مضطرب اما پر از عشق و امیدی فکر میکنم که فردا رو به خیابانهای شهر مجروحشان در میگشایند. به آن امیدواران جاده های سبز امید.

به مردم ایران.

 

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ و ساعت : ٧:۱٦ ‎ق.ظ



سلام!

اینبار خسته تر از آنم که ذهنم را توان تمرکزی مانده باشد. رهایش میکنم.رها تر از هر ذهنی مجنون! تا هرآنچه خواست و به هرکجا که رسید, همان روایت ناب روزگار و حالم گردد...

...

من امروز در میان حدیث بی راوی عمر خویش سرگردانم. من امروز, اینجا, میان سایه های بیم و تردید, در انتظار تلنگری نشسته ام. من اینجا به زاویه ای که میان دو حرف "میم" و "آ" است مضنونم. من اینجا به غبار نشسته بر معاهدهء میان دو انگشت مشکوکم.

سکوت سردی ساری است. سکوتی که چنگ بر گلوی هیاهوی بطن حوادث انداخته است. پس غوغای شهر درون کجاست؟ چرا دیگر هلهله ای نیست؟

ما به گورستانی ایستاده ایم. به مردابی که زیر نیلوفران زینت بخش آن, لاشه هایی منفصل از بند بند وجودمان نهفته است. لاشه هایی مبهوت که گاه به ریشخندی, از کنار لاشه هایمان میگذرند. آری! ما عهدی است و دیری است که مدفونیم.

میان من و ما, تو افتادی! میان این هر دو ناهمگون نامربوط که یکی دیگری را نفی میکند و دیگری را آن یکی. میان این هر دو منافی یکدیگر!  آری! میان من و ما, در افتادی...

من امروز لبالب عصیانم. من امروز دلم میخواست هیمه های آرزوهای خویش را به آتش کشانم. من امروز دلم میخواست سترگ و استوار میان شعله های درونی خویش خاکستر شوم. ولی افسوس که دیگر توان خیره سری هایم نیست. ولی افسوس وجود نژند و نحیفم را توان گسیلی نمانده است.

به روی مدار بی انتهای عمر خویش سرگردان, باز به انتهای بی انتهایی های خود رسیده ام. باز من, این نوشتهء تکراری, از کتاب پاره پارهء دوران خط میخورم. باز حدیث بی راوی من ناخوانا است. باز من میان نوشته های معوج عمر خود گم شده ام.

میان تمام متن روزگارم کلید واژه ای گم گشته است. واژه ای که معنایش را هم نمیدانم! واژه ای که شاید فقط تو میدانستی!...

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٧ تیر ۱۳۸٩ و ساعت : ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ



سلام!

چندی است به سختی به هم ریخته ام! چندی است که چنگ بر گلوی خویش آویخته ام!  سخت است که ظلم را ببینی و حتی فریاد نتوانی کشید!

غمگنانه به خیابان رفتم. رفتم تا ببینم کسی آیا هنوز زنده است. دیدم مردگان در خیابان ها ولوله سر داده اند! بی خیال از همه چیز و همه کس چه شادمان پی شادمانی اند! بوی فراموشی، بوی تند و مهوع عادت ، بوی گند ترس و یأس، مشامم را سخت آزرد. تهوع مرا به خانه بازگرداند...قلم ، این همبستر سالهای دورم مرا فرا می خواند. قلم هنوز زنده بود، هرچند دستی برایم نمانده بود!...


چه زود گرد یأس و رخوت ، بر تن فرسوده ی شهر من پاشیده اند.

چه زود رنگ ریخته خون های سرخ ، زیر کفش های تابستانی فراموش شد.

چه زود رنگ سبز برگهای امید ، زیر خاکستری خاک خاموشی ، خفته ماند.

چه زود خصم خونخواره ، خشم و عصیان خلق را به سخره گرفت.

چه زود ندای ناله مند خواهرم ندا ، تنها به گوش مادر دردمندش نقش گرفت.

چه زود سینه ی ستبر سهراب ها، که چندی پیش، همین دیروز، به سرب داغ استبداد می سوخت، فراموش شد.

چه زود خونخواهی به خودخواهی مبدل شد...چه زود...

من از خویش بیزارم. من از خویش گریزانم!

چگونه سر بلند کنم میان خاطرات فرتوت این شهر خاموش؟ میان چشم های کوچه های دردآگین که روزگاری نه چندان دور، به میدان گلوله و سنگ و گدازه ، هزار پیکر پرپر شده را بدرود گفت!

ببین چگونه آن مشت های گره کرده ،‌آن مشت های گرزآگین، به جانب جیب های ترس‌، یا که نه! غفلت فرو خفت!

ببین چگونه غیوران یا  گرفتار گور شدند، یا به دیوارهای کور گرفتار...ببین!

و من! و تو! ببین چگونه درخفای خود، اگر کنیم، فقط نظاره می کنیم!

بیهوده مرا به بازی وهم‌آلود امید آلوده مکن! کشتند و نشستیم! نشستند و خفتیم!

بیهوده عاقبت به فردای آخرت مسپار! بیدار شو، برخیز! که اگر  همتی است تو را و عزتی، دستی به دستی دراز کن! دستی بگیر! دست مرا که من بی سبب تنهایم! دستم بگیر که سخت خستگی وجودم را گرفته است! توان برخاستنم دیگر نیست! دستی دراز کن اگر دستی برایت مانده است!

برخیز ای دوست! امروز برخیز که بسیار دیر است فردا...

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۳ امرداد ۱۳۸۸ و ساعت : ۸:۱۳ ‎ب.ظ



۱-
باز همان پنجرهء بسته
همان کوچه
همان شهر
همان خاطرهء محو و مکدر

دیگر ز تکرار بی انتهای هر روز
کلافه ام
سرخوش که لااقل
در این سیاهی تاریکخانه ام
برقی ز روشنایی مهرت
لبخند میزند
۲-

آنسان که از سر اجبار
چشمان غرق در اشکت
 بر این جهان گشوده شد
باید به زیر گوشت آرام
جای اذان این واژه ها سروده میشد

برخیز ای نوزادهء گریان! برخیز!
که با هر چکانهء مکرر لحظه های عمر
گامی به سوی مرگ خواهی سپرد
برخیز! کاینست معنای زندگی

از جام لب پریدهء رویا بنوش
شاید که مست از شراب کهنهء آرزوها شوی
شاید خراب و دلبستهء سراب امید!
شاید به مستی از فسانهء تقدیر سرایی 
شاید ز تخدیر روزهای راکد و کند
طعم سیاه معانی ز بر کنی!


ورنه بر گرده های ناتوان خویش
باری گران ز بینش ممنوع خواهی کشید

برخیز
ای نوباوهء معصوم روزگار
اینک زمان گامسپاری رسیده است
با هر نفس به سوی مرگ خواهی شتافت
آری اینست معنای ژرف و شگرف زندگی

۳-
دل بر فسانه های بهشت و دوزخ مسپرده ام
گوش بر تمام آیه های افیونی بربسته ام
دروازه های ذهن خویش را
بر هجمهء واژه های منجمد مگشوده ام
افسوس
که غیر از این اگر بودم
زندگی چه سهل تر مینمود

۴-
باید دوباره رویید...
هرچند دیگر
یارای بایدها و نبایدهام نیست

گم کرده راهی ز طوفان بازگشته ام
جویای کلبه ای خاموش
شاید دمی به آسایش
در خفتگاه خیالی خویش
در لحظه های خشک و رخوت زا
عمر گزافه گذر کنم

رویای پشت دروازه های بی روزن
رویای سبز باززادگی
رویای جنون آسای اوج
هرچند سو سو می زند هنوز
دیگر مرا بسان پارینه ها
از جا نمیکند
گویی محتوم ایستایی ام

چون سنگ گوری هزارساله
متروک گوشه ای از گورستان
در زیر گرد سنگین روزگار
بر تن قبای کهنهء عمر
در دل، فسرده پیکری پوسیده پنهان
در بستر یأس
آرام غنوده ام
شاید که روزی کسی
بر سوگ از دست رفته ای
در جستجوی گمگشته ای
زین گور گمنام گذر کند
شاید به اشتباه
شاید ز ناچاری
اشکی بر این سنگ هزارترک خورده بچکاند
شاید که نام ز یاد رفتهء مرا
بر خاطر باد بسپارد
شاید که روزی کسی
فرسنگ ها آن سوتر
در پیچش برگ و باد
در رقص مستی شاخه ها
نجوا کند به لب
این زمزمه های تنهایی مرا

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٥ آذر ۱۳۸٦ و ساعت : ٧:٢٠ ‎ب.ظ



سلام یاور جان.
 این متن را میخواستم در قسمت نظرات در وبلاگ یاور دوست دیرینه ام بگذارم ولی به دلیل حجم بالا ترجیحا و اجبارا اینجا نوشتم...

آغاز : بر من خرده مگیرید که چرا از درود به جای سلام استفاده نمیکنم.از دیدگاه من حضور یک واژه به مدت هزاران سال در زبان و فرهنگ ما کافی است که آن و امثالش در آن زبان ادغام شود و ما آن را بپذیریم.شاید براستی پالودن برخی از این واژگان اگر ناممکن نباشد بسیار سخت و حتی بیهوده است.از طرفی دانش کافی برای جلوگیری از بکار بردن ایندست واژگان را ندارم.بگذریم...

 روی سخنم با خوانندگان است.آیا براستی اینکه مردم را به قوم ها و نژادهای مختلف و بدتر از آن به نژادهای والا و پست دسته بندی کنیم کاری درست است؟ براستی وطن پرستی معنایش چیست؟ کینه ورزی به نژاد عرب؟ چند درصد از ما هفتاد میلیون ایرانی اطمینان قطعی داریم که شجره نامه مان به این قوم یا دیگر مهجمان نرسد؟ به علاوه ، جنایات و خیانتهای محمدخان قاجار ترک کمتر از عربها نیست. وحشیگریهای مغول و افغان کمتر از اعراب نیست.آری در نهایت این ما هستیم که امروز وارث این قطعه’ باقی مانده از ایرانیم.مهم آن است که امروز برای میهنمان چه کرده ایم.دانستن مفاخر بی حد ایران باستان و دانستن نامهای زیبای پارسی و مشرف بر آثار باستانی ایران زمین بودن بسیار گرانقدر است اما آیا عالمان به این خاطرات حاضر بوده و هستند تا برای ایرانشان گلوله که نه یک حتی کشیده ای نوش جان کنند؟ این است درد امروز ما. مخالفان و روشنفکرانمان افسوس هنوز در طوفان حوادث تاریخ سیر میکنند غافل از سیلی که قرنها و سالهاست خانه را با خود برده است.تجربه و تاریخ نشان داده هرچه بر ما قوم مطیع و سربه زیر فشار بیشتر باشد بیشتر تن به اوامر فرمانروایان میدهیم و به محض آنکه فضای حاکم کمی باز تر شد شروع به مخالفت خواهیم کرد.دوران رضا شاه و انقلاب ۵۷ و خفقان سالهای جنگ و پس از آن و قیام ۱۸ تیر و سرانجام سکوت فعلی جامعه را با هم مقایسه کنید.ما-از جمله من-یاد گرفته ایم غرغر کنیم و تا احساس خطر کردیم به خانه های امن خویش پناه بریم.مردم ایران افسوس که حاضر به پرداخت هزینه های بالایی مثل عمر و جان و مال و... برای رسیدن به آزادی نیستند.ما قوم رفاه طلب آزادی را حاضریم از بیگانگان گدایی کنیم اما خود برای به دست آوردن آن تلاشی نمیکنیم.یاور جان تو خود خوب میدانی که روی سخنم تو و یاران بی مثالت نیست چه اگر درصدی از جامعه چون شما بودند دیگر مجالی برای زورگویان نبود اما دریغ که غالب ما اینگونه نیستیم...مردمان ما امروز براستی این شعر رازیر لب میخوانند:
نادری پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

ادامه:یاور جان من دیگر قادر به پرسه زدن در این فضای مسموم نیستم.دیگر نمیتوانم هر روز صدای ضجه و التماس دختری را زیر بیرق سبز زورگویان ببینم و جماعتی که انگارنه انگار آرام و محجوب رد میشوند و گامی آنسو تر در افکار روزمرگی خویش غرق میگردند.آری یاور جان.من هم اسیر و گرفتار روزمرگی های خود شده ام.

پایان:آری یاور دیرینه ام. من عزم کوچ کرده ام.به جایی رسیده ام که دیگر نمیتوانم خواستها و نیازهای خود را نادیده بگیرم.روزگاری بود که آماده بودم تا سینه را به روی گلوله های این دستاربندان سپر کنم.اما افسوس که دیگر مرا آن شور و عزم و شوق و همت نیست.سه سال در منطقه ای دور و پرت و محروم بودم.ده ماه پایانی اش را در روستای حنا در اطراف سمیرم کار میکردم.هنوز هم دوست دارم به آنجا بازگردم.به آن خانه’ محقر ولی خلوت و خالص و پاکم.اما یاور جان نمیتوانم.درد من زرق و برق غرب وغربت نیست.درد من ماجراجویی و رویاپروری و خیالبافی نیست.من در جستجوی لحظه ای،دمی، ثبات و پایداری و آرامشم.من حنا را به میل خویش ترک نکردم.تازه داشتم با مردم و آدابشان خو میگرفتم.دوستشان داشتم و دوستم داشتند.اما این مدیریت احمقانه’ حاکمه، یک شبه تبصره ای وضع کرد که از بخت بد ما تنها در استان اصفهان آن هم تنها در سه روستای آن اجرا شد که یکی از آنها روستای اقامت من بود.پس از آن دیگر به دلایل مفصلی بیمه با من نمیتوانست قرار داد ببندد و من به ناچار به شهر خود بازگشتم.اخیرا شنیده ام که آن تبصره’ لعنتی برداشته شد! برادر جان.مرا دیگر تاب ماندن نیست.تا به کی مسیر پر التهاب خود را برای رسیدن به هدفی که هنوز برای بسیاری از ما تعریف ناشده است تغییر دهم؟ تا به کی سرخوردگی و دلمردگی را تحمل کنم؟ مدتهاست که به انتها رسیده ام. میدانم که پشت کردن به یاران و گریختن از آوردگاه کم از خیانت به آنان ندارد اما براستی توان ماندن ندارم.گو اینکه در آوردگاه بودنم هم با نبودن تفاوتی ندارد.
دیگر توان دیدن و کشیدن رنج های گزاف را ندارم.میدانم مبارزان خارج از کشور مانند خانمهایی هستند که تخم مرغ رنگی به جبهه می فرستند ولی من در ایران حتی لیاقت مبارز بودن نداشتم چه رسد در آنجا. یاور جان.شاید- هنوز نمیدانم- شاید تا چند ماه دیگر به جایی به سرزمینی دیگر بروم.
نه ژنرال برنادت خواهم شد و نه چیزی بیش از اینچه هستم ، یاری گزینم و در گوشه ای،کنجی، برای تنهاییهایمان مرثیه سرایم و در نقطه ای دور افتاده روزهای باقی مانده را دست کم به آرامی گذر کنم.تا دو سال اگر غربت  نشینی را تاب آوردم روزگارم همانجا سپری خواهد شد ورنه با رویی شرمسار و سرخورده -نمیدانم و یا با غرور- به ایران بازخواهم گشت.
مرا ببخش که استقامتی چون تو و یارانت نداشتم...

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱۸ امرداد ۱۳۸٦ و ساعت : ٤:٠٦ ‎ق.ظ



سلام.

امشب فیلم دریای درون را تماشا کردم.فیلمی براستی تفکربرانگیزکه با این شعر پایان گرفت:

درون دريا
درون دريا
و در بی وزنی اعماق
جايی که روياها برآورده مي شوند
دو خواهش با هم يکی مي گردند
تا آرزويی را برآورده سازند
نگاه من و نگاه تو
همانند انعکاسی خاموش
بی پايان تکرار می شوند
دورتر و دورتر
فراتر از آنسوی هر چيز
از ميان استخوانها و خون.
ولی من همواره بيدار خواهم شد
و هميشه آرزوی مرگ خواهم کرد.
گيسوان تو همواره لبهای مرا توازش خواهند کرد.

ماجرای فیلم را بیان نمیکنم تا برای کسانی که می خواهند تماشا کنند جذابیت خود را از دست ندهد....


از سالها پیش همیشه میگفتم به دنیا آمدنم از روی جبر بود کاش روزی از دنیا رفتنم را به اختیار انتخاب کنم. همواره تجسم جان دادن در بستر بيماری يا بر سر حادثه ای غير منتظره برايم نفرت انگيز بوده است. همیشه از خود پرسيده ام دليل بودنم چيست و ميدانم که هرگاه پاسخی برای آن نيابم ادامه نخواهم داد.راستی زندگی حق است يا وظيفه؟ برای چون منی اينگونه وظيفه ها هيچگاه معنا نداشته اند. زندگی من از آن من است يا از آن آفريدگار آن؟ برای من جواب مشخص است... دردر و رنج زندگی را ما تحمل ميکنيم پس با چه منطقی صاحب آن کسی ديگری است؟
بگذریم...هذيان های من پايان ناپذير است...

بگذار ثانیه ها قطره قطره جاری شوند
بگذار غبار سپید عمر بر پیکرت دامن کشد
بگذار ترانه های مهربانی ات یک به یک فراموش گردند
بگذار خیالهای خاممان پریشان شوند

آری من از میان گمراهه های گناه و عصیان خواهم گذشت
تا روزی
از فراز بلندترین نقطهء آرزوها پرواز کنم
حتی اگر برای دمی فراتر از بودن روم
من روزی بندها را خواهم گسست...

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٩ تیر ۱۳۸٦ و ساعت : ٢:٥٧ ‎ق.ظ



سلام.
و سرانجام به پايان رسيد. نزدیک به ۳ سال دور از خانه مشغول به کار بودم.دور از هیاهوی شهر. در شهرستانی کوچک و در روستایی کوچکتر .سمیرم و حنا. سرانجام با دلی پر از بیم و امید، بار بر بستم و به سوی اصفهان بازگشتم.به سوی آينده ای جدید.خاطراتی پر از غم و شادی را در کوله بار خویش نهادم و گام در راهی تازه نهادم.
نميدانم انتهای اين مسيری که برگزيده ام، مقصدی مقصود است يا آنکه من له له زنان چشم به سرابی بيش نبسته ام! اما هرآنچه پيش آيد برايم چندان مهم نيست. بايد خود تا انجا که توان دارم پيش روم...ببینم...دريابم.
در اين دورانی که گذشت، حوادث کوچک و بزرگ بسیاری پيش رویم آمد. برخی آنقدر سخت و سنگین که گاه پشتم را خم ميکرد و برخی تلنگری بيش نه ولی باز اينجا در این خانهء کوچکی که به تازگی اختیار کرده ام گذشته را با حسرتی عميق مينگرم.حسرتی به نمناکی بغضی فروخورده.
چه اميدها داشتم آن روز که قدم در این راه مینهادم ولی هر چه بود و هرچه گذشت مرا چون فولادی آبديده کرد. سخت و خشک و تلخ!
۳  سال پيش درست در فروردين ماه دست در دست هم، پای در راه سميرم گذاشتيم.با چشمانی پر از اشک شوق و اميد.
و اينک با چشمانی پر از حسرتی سرد باز ميگردم به تنهايی.به سوی آینده ای مه آلود.
آن روزها را دوست دارم. روزهایی که برایم تولدی دوباره بود.
روزگار خوبی بود.روزگاری در خلوتی خالص و ناب. همان تنهايی محضی که آرزو داشتم.
چه شبها که به زير رقص وحشی باد و برف و سوز و باران لحظه ها را ميشمردم. چه روزها که در مطبی سرد و کوچک و نمناک، در کنار اجاقی که سو سو می کرد، دردهای گاه بی درمان مردمان را می چشيدم.لمس ميکردم. دوستشان داشتم و دوستم داشتند.
هر روز نگاهی مایوس بر چين ها  و چروکهای مردان و زنان درد کشيده ای که حکایت از سالها زجر و زحمت به خود نهفته بود می افکندم.حکايت سالهای داس و سوز و آفتاب.چه  دستهای پينه بسته ای که به مهر نفشردم و چه لبخندهای پر مهری که ننوشيدم.
امشب،در آغزین روزهای بهار، که در ميان دود و غوغای اين شهر قدم ميزدم، دلم عجب سکوت شبهای سرد زمستان حنا  را هوس کرده بود.سکوتی که تنها صدای بی صدای گامهای من می خراشيدش.
دلم هوای شبهای حنا به سر دارد.دلم هوای زمستان کرده است.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱٤ فروردین ۱۳۸٦ و ساعت : ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ



سلام.
آنقدر خشمگینم،آنقدرغمگینم که نمی دانم کدامین آنچه مینویسم به زیانم است.
نگاه بر پیکرهای بر زمین افتاده میکنم. بر بدنهای سردی که میان برف و خون آرمیده اند. به مغزهای متلاشی شده. به قلبهای تکه تکه شده. به اشک های یخزده در چشمهای سرخ و خیس. به انگشتهای منجمدی که اشاره شان به ناکجاها خشک شده است.
این بار از کسانی میگویم که قریب به ۲ سال در میانشان بودم.

۲ سال در شهرستانی کوچک سرباز نیروی انتظامی بودم.همه شان را می شناختم. تصورم کلا با آنچه از قبل در ذهن داشتم فرق کرد.دیدم اینها هم مثل آدمهای معمولی هستند.میخندند.گریه میکنند. غم دارند. درد دارند. آدمند!
در این مدت با خیلی هاشان نشست و برخاست داشتم.آشنا شدم. دوست شدم...

۲ شب پیش تلفن زنگ زد. صدای گروهبان ساده دل دفتر فرماندهء نیرو بود. با صدای خش دار و لرزانش، بریده بریده حرف میزد: بین راه درگیری شده.بین مامورا با قاچاقچیا. چند نفر کشته و چند تایی هم مجروح شدند. از نیرو و از مردم....

رفتم! خلاصه ء ماجرا از این قرار بود: ۲ شنبه شب چند ماشین مشکوک در راه بین شهری در حرکت بوده اند. یکی از ماشینها که حامل ۱ تن و نیم تریاک بوده بنزین تمام می کند. داخل پمپ بنزین که بوده اند مامور گشت شب -که خوب می شناختمش - شک میکند و ایست میدهد.چادر روی یکی از مزداها کنار میرود و با دوشکا مامور به رگبار گرفته میشود. ماشینهای اسکورت محموله و خود خودروی حامل مواد فرار میکنند.خارج از شهر بنزین خودرو تمام میشود. در همین موقع تعدادی از مامورین به همراه مردمی که حادثه را دیده بودند سر میرسند.سایر ماشینها فرار میکنند.۴ قاچاقچی می مانند و به ساختمان یک مرغداری پناه میبرند. با تجهیزات کامل. هر کدام یک کوله پشتی حاوی مهمات و کلاشینکف و تفنگ دوربین دار داشته اند. ۱۸ ساعت درگیری ها طول میکشد. در سوز و سرمای سوزان این منطقه. رفته رفته جمعیت مردم که به اصطلاح به کمک نیروها آمده اند بیشتر میشود. از مرکز نیروهای کمکی میرسند.هوا سرد است.

 صبح زود قاچاقچی ها از ساختمان گریخته بودند. از رد پای بر برف مانده مسیرشان تعقیب میشود. در میان تنگه ای که پناه گرفته اند درگیری ها شدت میگیرد. با خمپاره به محلشان شلیک میکنند. در همین موقع دو تا از قاچاقچی ها به اجتماع مردم رگبار میگیرند....

در پایان هر ۴ قاچاقچی کشته میشوند و آنچه میماند ۶ مامور و سرباز جان باخته، حدود ۱۰ نفر مردم کشته شده و تعداد زیادی مجروح است. یک ونیم تن تریاک که معلوم نیست به کجا میرفته و دست چه کسانی در جابجایی آن نقش داشته است مصادره میشود....

از این دست حوادث در همه جا هست اما آنچه مرا خشمگین کرده بی ارزش بودن جان انسانهاست! آیا براستی این تعداد از مردم عادی که به خیال خود به کمک مامورین آمده اند باید کشته میشدند؟ آیا نباید  مامورین در یک شهر تجهیزات کامل داشته باشند؟ خروار خروار سلاح و مهمات و پول به فلسطین ارسال میشود آن وقت مامورین ما حتی یک تفنگ دوربین دار نداشته اند! و قاچقاقچی ها داشته اند! آیا باید پای مردم به این درگیری کشیده میشد؟؟ آیا تشکر استاندار از غیرت مردم شهیدپرور سمیرم برای مردمی که گمان میکرده اند در فیلم های هالیوودی نقش بازی میکنند کافی است؟؟؟
۴ سال پیش همین مردم در درگیری های خونین با نیروهای حکومتی در مقابل گلوله های یگان ویژهء به خاک و خون کشیده میشوند.افسوس...
 صحنه ای که تصورش هم برای من دردناک است سخت می آزاردم. شنیدم شبی که جنازه ها را در حیاط ستاد گذاشته بودند گربه ها مغزهای متلاشی را می خوردند!

امروز جنازه ها به خاک سپرده شدند.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱٢ بهمن ۱۳۸٥ و ساعت : ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ



سلام.

عجب سخت است وقتی تشنه باشی و  چشمه ای پیش رویت خشکیده باشد! عطش داشته باشی و محتاج. محتاج چیزی نایاب! محتاج قطره ای از چشم!


امشب عجب دلم هوای گریستن دارد.افسوس مدتها است که چشمانم با گریه بیگانه شده است. روزگاری بود که با کوچکترین تلنگری میگریستم، جاری میشدم، میرفتم به اوج خیال،به بلند ترین نقطهء احساس! به بودن و نبودن! و عجب حال خوبی دارد از عمق دل، های های گریستن! سرشار بودن، روان شدن. کاش باز هم چشمانم تر میشد.


این روزها شدید دچار روزمرگی شده ام. بلایی که همیشه از آن بیزار بودم و گویا این درد چونان طاعونی همه جا و همه کس را گرفته است. هر آنچه میکُنم، به هر کار که دست میزنم ، باز از درون حسی لبریز از تهی بودن مرا به گوشه ای پر از تنهایی میکشاند.
در زیر آواری از تنهایی همیشگی ام، باز چون گذشته ها دست می یازم برای رهایی. برای بیرون جستن.

دریغا که راز درون نتوانم نمود، چه خود نیز از آن بی خبرم!

ولی میدانم، باور دارم که آنجا، در دورترین نقطه های وجودم٬ در تاریکخانهء ذهنم٬ در تالاب گندیدهء دلم، در گوشه های خلوت و مکدر روزهایم، چیزی هست. چیزی که چنگ بر بند بند جسم و روحم افکنده، گلویم را میفشارد، می آزارد، میشکند.

باید باز به خود رجوع کنم. به گذشته. به آینده. خود را باید بیابم. همان کودک ساده و سرشار از ذوق و سرمستی و سُرور و شادمانی. همان آیینه خوی پر از مهر را. باید دوباره صاف گردم. زلال گردم. روان گردم.

میان دو نقطهء کوچک، دو ظرف خالی از بودن، دو نیستی، دو سیاهی، شناورم. غوطه ور بر امواج توفندهء لحظه ها. سوار بر ارابهء عمر که میتازد به سوی پایان.


کسی مرا صدا میزند. کسی مرا به خویش میخواند. ای کاش هنوز گوشهایم تاب شنیدن و چشمانم توان دیدن داشت. میسوزم. چون بیماری در کوره ای از تب. غرق در شوره زار عرق، و باز دریغ از قطره ای ناب!


دلم هوای طعم شور اشک کرده است. دلم هوای صدای شکستن بغض کرده است. دلم هوای نوای هق هق شبانه ام کرده است. دلم...دلم...

بگذریم. باز من راه به بیراهه کشاندم. باز نیلوفران مرداب را نادیده گرفتم. 

های! فراموش کن که پاهایت درون باتلاق فرو رفته است، آسمان را نگر که چه زیباست!

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٧ دی ۱۳۸٥ و ساعت : ٩:٥٦ ‎ب.ظ



شب باز هم پتوی تيرهء خويش را به پيکر سرد شهر پيچيده است. دیرگاهست و من چونان گمشده ای در راه تنها نظاره گر پیرامون خود هستم.به دور و به نزدیک.

نميدانم چه ميخواهم. چونان پرنده ای گشته ام که گمان رهایی از قفس در سر داشت ،با هزاران آرزو برای پرواز، برای رسيدن به اوج، و اينک بار با هر تلاش برای پریدن تنها خود را به ديوارها ميکوبد.

گریختم.از غوغا و هیاهو گریختم تا آن آرامش و خلوتی که در سر داشتم به دست آورم.ثبات و پایداری میخواستم. اما اکنون جز تشویش و اضطراب چیزی در وجود خود نمیبینم. روزگار هم مدام بر سر راهم سنگ می اندازد.

بگذریم.دیگر این حرفها برای خودم هم تکراری است.
به گذشته میروم. چند سال دورتر.از میان هزاران سنگ قبر میگذشتم. خاطرم نیست برای وداع با چه کسی آنجا بودم.باز هم به گذشته میروم. چند سال دورتر. خبری شنیدم. خبر سقوط ایمان دوست سالیان دورم از کوه. ”امروز مراسم تشییع جنازهء ایمان است باغ رضوان، علی تو هم بیا“ نمیتوانستم. تحملش را نداشتم. تا آنزمان هیچگاه در این مراسم شرکت نکرده بودم. در خانه ماندم و در اتاق تنهاییهام ، تنها گریستم. ایمان را گم کردم. مزارش را.

 سالها گذشت. از میان هزاران سنگ قبر میگذشتم. خاطرم نیست برای وداع با چه کسی آنجا بودم.سوار بر ماشین میان قطعه ها به دنبال راه خروج بودم.ناگهان حسی غریب در من به جوش آمد. چیزی مرا لرزاند.دستی مرا گرفت. رنگم پریده بود.حتی توان پاک کردن عرقهای پیشانی ام را هم نداشتم.همان جا متوقف شدم. لیلا علتش را پرسید.گفتم ایمان! ایمان مرا صدا میزند. او همینجاست. از ماشین پیاده شدم.باورم نمیشد.بهت مرا بلعیده بود. درست در کنار عکسی ایستاده بودم که با لبخند مرا مینگریست.ایمان آنجا آرمیده بود.ميان هزاران سنگ فبر ديگر. چه چيز مرا به نزد او برد؟ به روی سنگ قبر لغزيدم و به اندازهء یک عمر خاطره گریستم.سنگ مزارش خیس بود.نمیدانم اشک های مادرش تازه آنجا جاری بود یا دیگر دوستی.
برای چون منی باور این حادثه دشوار بود.یک اتفاق؟ نمیدانم. این از آن دست تضادهای درونی من است که پاسخی برایش نیافته ام.

بگذریم...
این اواخر باز هم انواع مشکلات برایم پدید آمد. چهارشنبهء گذشته یکی از آنها بود که ویرانم کرد. پیرزنی از مریضهای دایم مطب بود. حداقل هر ماه یک بار را به مطب می آمد.وضع مالی اش خوب نبود. گوشهایش سنگین شده بود و حرفهای مرا نمیشنید. چشم راستش هم نا بینا بود. فقط میگفت سرم گیج میرود. هر چه میگفتم هر چه فریاد میزدم باید به بیمارستان بروی و نوار قلب بگیری نمیشنید. بیراه جواب میداد. با هر سختی که میشد اگر متوجه اش هم میکردم میگفت کسی را ندارم. پسرهایم رهایم کرده اند. کسی را ندارم مرا به شهر ببرد.... .به منشی ام گفته بودم هیچگاه از او پول نگیرد.دلم برایش میسوخت. چهارشنبه باز هم آمد. داخل اتاق شد. میگفت برایم آمپول رنگ چایی بنویس این دارو به من میسازد. دیگر نا اميد شده بودم.نمی توانستم با او ارتباط لازم جهت درمان را برقرار کنم. حتی نپرسیدم چه مشکلی دارد.مطب شلوغ بود و من خسته. فقط دارو را نوشتم. رفت. ۵ دقیقه بعد صدایش را از پشت در میشنیدم که میخواست آمپولش را بزند. ناگهان صدایش قطع شد.صدای مبهمی از بیرون امد.صدای برخورد زندگی با مرگ. از اتاق بیرون دویدم. پیرزن نقش بر زمین بود.ایست قلبی.شروع به احیا و ماساژ کردم. تنها بودم. سریع سوار ماشینش کردیم و به درمانگاه که ۱۰۰ متر پایین تر بود رساندیمش. آنجا هم کسی نبود! رانندهء آمبولانس مرخصی بود. پزشک در شبکهء بهداشت جلسه بود... فقط مسوول پذیرش بود که او هم از جای هیچکدام از وسایل احیاء خبر نداشت.باز تنها بودم. هر چه کردم برنگشت. رفته بود.... خیس عرق بالای پیکر بی جانش بودم.قطع امید کردم.  گفتم خانواده اش را خبر کنید و از درمانگاه خارج شدم. ۱ ساعت بعد شنیدم خاکش کرده اند... آنروز تمام روز بغض کرده بودم.

 امروز بعد از آنکه مریضها تمام شدند از منشی راجع به آن پیرزن پرسیدم. گفت خیلی فقیر بود. اما همیشه پنهانی از شما ویزیتش را میداد.هرکاری هم میکردم باز پولش را میداد. اینبار بغض شکست.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱٥ آبان ۱۳۸٥ و ساعت : ٢:۱٤ ‎ق.ظ



سلام.

چند روز پیش صاحب خانه ام تماسی گرفت و گفت که قرار بوده سال آينده ازدواج کند ولی برنامه اش به هم خورده و آخر همین مرداد عروسی خواهد کرد و من هم بايد خانه را تخليه کنم!! من که از آغاز نسبت به اين خانه دلچرکين بودم گرچه بر طبق قرارداد میتوانستم تا سال آینده اینجا بمانم ولی قبول کردم و پس از گذشت تنها ۲ ماه از قراردادمان خانه را تخلیه کردم. آنهم ظرف ۱ هفته! و بالاخره خانه ای اجاره کردم که نزديک محل کارم هست و مثل خانهء قبلی حدود ۳۰ کيلومتر تا مطب فاصله ندارد!
روز گذشته اسباب کشی داشتم. وقتی ماشين وسايلم راه افتاد من برای انجام کاری حرکت کردم و کمی ديرتر به منزل جديد آمدم. از دور صحنه ای ديدم که برايم بسیار جالب بود. کلی بچهء قد و نيم قد  همسايه ها دور ماشين ريخته بودند و اثاثيه را خالی ميکردند. با شور و هيجان سر مبلها را ميگرفتند و به درون حياط ميبردند و بر زمين ميگذاشتند و گاه بر سر اينکه کداميک روی مبل بنشينند دعوايشان ميشد! مبلمان ، ميز ناهارخوری و يا مثلا کمد کتابها را که ميديدند با تعجب جمع ميشدند و میپرسيدند اين ديگر چيست؟!؟! هیجان جالبی داشتند! گویی شهر فرنگ است و اینها به تماشا آمده اند. با خودم ميگفتم عجب! اینجا گويا تا به حال مبلمان نديده اند و من به مريض هایم که ساييدگی زانو دارند سفارش ميکنم روی زمين ننشينند و از مبلمان استفاده کنند!

در اين مدتی که به این شهر آمده ام شبها را در درمانگاهی که یکی از دوستانم در آن کار میکرد سپری میکردم.فاصلهء آنجا تا مطب حدود ۵۰ متر بود. یعنی کمتر از ۱ دقیقه. اما این مسیر برایم از طی کردن صدها کیلومتر سخت تر بود و به اندازهء سالها میگذشت .برای چون منی که همیشه دوست داشته ام در کنجی ناشناس و بیگانه و غریب زندگی کنم ، اینک باید از میان هجمه ای از نگاه ها و لبخند ها و اشاره ها بگذرم. هر روز و روزی ۴ بار. با هر قدم چندین سلام روانه ام میشود و من باید همه را پاسخ گویم.با رویی گشاده و با صدایی سرشار از مهر! در میان خیلی از بیگانگان که همه تو را میشناسند و تو آنان را نه! و اما کدامین این نگاههای مهربان ،نگاههای پیر و نگاههای جوان میدانند که در پشت این چشمان به ظاهر بشاش چه می گذرد؟ و این عابر شهیر شهر با درون خود عجب بیگانه است!

امروز مریض خاصی داشتم.جوانی در مطب را باز کرد و آمد.لاغر اندام با موهایی آشفته و ریشی مشکی. ناله میکرد. از درد به خود میپیچید. وقتی کنار من رسید و روی صندلی نشست دستهای لرزانش را بر روی صورتش گرفت و آرام آرام گریه کرد. من مبهوت، آرام پرسیدم چه شده؟ و او زمزمه کنان از لای انگشتانش جواب داد ۳ روز است نکشیده ام.در حال ترک هستم. وقتی که در حال تزریق سرم بودم کم کم سر صحبت باز شد. گفت لیسانس دبیری تاریخ بوده.گفتم در حال تدریس هستی؟  گفت اخراجم کردند. گفتم به خاطر اعتیاد؟ گفت نه. به خاطر ماجرای کوی دانشگاه. و شروع کرد به تعریف ماجرا... میگفت: محسن رضایی به دانشگاه -تالار آوینی- برای جلسهء پرسش و پاسخ آمده بود. در همان ابتدای جلسه که برخاستم و گفتم آقای محسن رضایی..منشی جلسه بلندگوی من را قطع کرد و گفت ایشون آقای دکتر رضایی هستند!! و در همین حین همهمه ای در جلسه بر پا شد و خود رضایی هم میخندید که ناگهان من فریاد زدم تو دکترای خودت را از کجا گرفتی؟ کی به تو دکترا داده؟ و.... جلسه به هم ریخت. درگیری شد. گریختم.رفتم خوابگاه. رییس حراست از آشنایانمان بود.خبر داد که فقط برو و تا مدتی پیدایت نشود. ۳ ماه متواری بودم.خبر رسید که حدود ۳۰ نفر از بچه ها را که آنروز در آن جلسه بوده اند بعدا بازداشت کرده اند. مدتی گذشت.آبها از آسیاب آفتاد. بازداشتی ها تبرئه شدند. من بازگشتم. رفتم دانشگاه. گفتند رد صلاحیت شده ای. تو اخراجی...

نمیدانستم چه بگویم. به نظرم آدم محکمی می آمد. چون هر چه خواستم داروی مخدر تزریق کنم تا دردش کم شود نگذاشت. میخواست پاک ترک کند. اما دوستی میگفت اگر محکم بود معتاد نمیشد. آری شاید هم او راست میگفت.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٩ امرداد ۱۳۸٥ و ساعت : ۳:٢٩ ‎ق.ظ



سلام.

همیشه از دوران کودکی دههء چهارم عمرم را به رنگ خاکستر می دیدم. به رنگ ابهام. به رنگ مکدر و چرکی که همه جا را گرفته بود. هیچ تصور خاصی از آن در ذهنم نبود. نمیتوانستم حدث بزنم و حس کنم که در سن فرضاً ۳۵ سالگی چگونه میپوشم. چه میگویم. چگونه فکر میکنم و چه میکنم و چه کسی هستم. فقط همه چیز و همه جا را خاکستری میدیدم. دورانی مه آلوده از گرد و غبار و یأس و ناامیدی. تل انباری از فرصتهای سوخته! بر باد رفته. دوره ای کوتاه که گویا آغاز و پایانش به هم نزدیک است. همیشه فرا رسیدنش را بسیار دور میدیدم و گمان میکردم آنگاه که رسید چیزی عجیب و نامأنوس در من رخ خواهد داد. گویی به پایان خواهم رسید. گویی مسخ خواهم شد.

و اما اینک از آن مرز ممنوعه گذشته ام. جایی ایستاده ام که نمیدانم کجاست .در آستانهء فصلی سرد! با نیم نگاهی نا امیدانه به سالهای خوب و بد گذشته. به روز های سخت و تلخ. و به روزهای سهل و شیرین. به سالهای سوخته. به سالهای ابری! به سالهای اشک و شک و آه و دود. نیم نگاه من هنوز به آن روزهایی است که چه ساده از لای انگشتان عمر، چکیدند و لغزیدند و رفتند... به دور دستهای دور از دست مینگرم... کودکی را می بینم که در میان فوجی از کودک تران که با نقاب های بزرگسالیشان احاطه اش کرده اند و هنوز هم میکنند ٬ زندگی را تجربه میکند... جوانی را میبینم که با فوجی آرزو، تنهایی را فرو میدهد. تنهایی خاصی از جنس خودش. نه از آن دست تنهایی که خیلی ها از آن مینالند. یک تنهایی ناب. یک تنهایی زلال. یک تنهایی بی درد. یک تنهایی مطلوب.

تنهایی تنهایی تنهایی و این تنها چیزی است که از این همه سال در میان مشت های من باقی است. اعتراضی هم نیست چراکه همیشه تنهایی را دوست داشتم! نه به خاطر تنها بودن. نه به خاطر آرامش. به خاطر خلوتی که به دست آورم. خلوتی که به آن خو گرفته ام. فرصتی برای دیدن و اندیشیدن. فرصتی برای خود بودن. و سالهای سال از عمرم را صرف این فرصت کرده ام.

اما اینک در شهری دور، شهری کوچک و متروک ، گرچه تنهایم اما آن خلوت ناب را که همیشه آرزویش بود به دست نیاورده ام. خلوتی برای تصفیه. برای تسلی. برای خالی شدن. خلوتی برای نگاه به درون. خلوتی برای فرار از برون.

چونان زالویی شده ام که خون خود را می مکد. نه فربه میشود و نه نحیف. فقط زنده است. لاشه ای متحرک!

این اواخر در این سال بد؛ فوجی از رویدادهای تلخ و سخت بر من هجوم آورد و عجیب است که سالم از این طوفان برون آمدم. شاید رویین تن بوده ام و نمیدانستم و شاید آنقدر ناتوان گشته ام که دیگر حتی زخمها را هم نمیبینم و درد آنرا حس نمیکنم!! آری لاشه ای متحرک!

از سمیرم ۱ ماه بیشتر است که رفته ام.شهری دیگر. شهری کوچکتر که آدمهایش گویا مهربان ترند.هر روز صبح و عصر مشغول کارم.شاید کار زیاد بهترین راه برای فراموشی باشد.برای گذران عمر.برای تداوم.اما هنوز آن احساس رضایتی که برای بودن و ادامه دادن لازم است به دست نیاورده ام.شاید مسخ شده ام!شاید من هم روزی از خواب برخیزم و همچون گرگور زامزا* خود را موجودی-سوسکی- در رختخواب بینم.

آینده را گم کرده ام. فقط گذشته را با مشتی خاطرات که اغلب بدترینهایش نمود میکند میبینم. باید تکانی خورد.باید خانه تکانی کرد.”باز جنبشی، شوری، نشاطی!!“ که غیر از این راهی برایم نمانده است.یا برخیزم و یا همینجا بر روی صندلی ام بپوسم-مرده یا زنده- تا بوی تعفن کسی را خبردار کند.شاید آنروز دیگر دیر باشد...

بگذریم...به هر حال ۳۰ سالگی نزدیک است و آغاز آن چندان برایم خوش نبود.تا ببینیم اگر! پایانی رسد چگونه خواهد بود.

*کتاب مسخ-اثر فرانس کافکا

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۳۱ تیر ۱۳۸٥ و ساعت : ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ



سرانجام اين ماه شوم هم به پايان آمد.ماه بی رحمی که با تمام توان سعی در شکستن من داشت. اما عجيب است که هنوز ايستاده ام اگر چه....(ديگر از اين واژه های تکراری خسته و فرسوده و... خسته و فرسوده ام!)

خرداد هم به سر رسيد.ماهی که هنوز زخمهای بيشمارش بر پيکرم التيام نيافته است.خرداد امسال برای من يکی از بدترين ماههای زندگيم بود.هر آنچه اتفاق شوم و تلخ وسخت ميتوانست برای من رخ دهد در اين ماه پيش آمد و هنوز گرچه بسياری از اين معضلات و چالشها را پشت سر گذاشته ام آثار بسياری از آنها باقی است. گرچه شايد اين ماه سخت نعمتی بود که پيش رويم قرار گرفت تا حتی فرصت فکر کردن به آنچه از ضربهء جدايی برايم پيش آمد نداشته باشم ولی خود اين حوادث به راستی توانم را بريد.

اما سرانجام خرداد سپری شد. سربازی ام هم به پايان رسيد. ولی من که همواره شيفتهء تنهايی و عزلت بودم و در اين مدت ۱سال هم بدان سخت خو گرفتم همچنان قصد ماندن در اين گوشهء خلوت کرده ام.می خواهم ۱ سال ديگر در يکی از شهرهای اطراف سميرم که به راستی مردمانش بهتر از آنچه در سميرم ديدم هستند بمانم. سميرم شهری بود که با هزاران عشق و اميد پای به آن گذاشتم و با کوله باری از نفرت و خستگی آن را ترک کردم. گرچه با مردمان خوب هم در اين دوران آشنا شدم اما براستی در اين شهری که سراپايش بغض و کينه و حسادت است انسان خوب کيميا است. چيزی جز خاطرات بد از اين شهر برايم باقی نماند.

برای مثال يکی از مضحک تری رخدادهايی که اينجا ديدم مينويسم: چندی پيش خانه ای اجاره کردم.۱ ماه زودتر مبلغی به عنوان پول پيش با اين شرط که خانهء ناکامل را تا ابتدای تير ماه آماده کنند پرداختم. روز ۱ تير ماه وقتی که اثاث را به خانه بردم ديدم هنوز خيلی چيزها آماده نيست.خانه گاز ندارد،تلفن ندارد، يکی از اتاقها موکت ندارد،حياط موزائيک ندارد، در ورودی خانه قفل ندارد، و پنجره های خانه که مشرف به خانهء روبرو است پرده ندارد. پس از صحبت با صاحب خانه از تمام اين معايب با شرط اينکه هر چه زودتر اصلاح شود چشم پوشی کردم مگر پرده! علت آن هم دليل مسخره ای بود که می آورد. می گفت پسرم نامزد دارد و سال ديگر قرار است عروسی کند و به اين جا بيايد و اگر ما برای اين خانه پرده تهيه کنيم ديگر عروس برای اينجا پرده نميخرد!!! .... بگذريم. شايد هم حق دارند.آنقدر محروميت کشيده اند و آنقدر از هم زخم خورده اند که حتی به عروس خود هم اينگونه مينگرند....

ديگر ميخواهم گذشته را فراموش کنم. سختی ها را و تلخی ها را. آيا روزگار ميگذارد؟

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٥ تیر ۱۳۸٥ و ساعت : ۳:۳٥ ‎ق.ظ



سلام.
باز زمانه رو به سياهی است.باز صبحدمان که چشم مي گشايی، آسمان همچنان سياه است و تاريک.زمانه باز از سر ستيزه برخاسته است و تو با تنی شکسته و زخم خورده از طوفان های گذشته ديگر توان برخاستن و ايستادن نداری.هنوز زخمهای پيکرت التيام نيافته است که تو برق دوبارهء تبر را ميبينی،باز در همان دستان.

کابوس تنهايی دوباره رنگ سرنوشت به خود گرفته و حجمی از بهت و دريغ خلوتم را سرشار کرده است.باز طنين صدايش همان آوای بی روح و يکدست را به خود گرفته است و باز حزن آلود از من دور ميشود و من خود خسته تر از او ، توان حتی شنيدنش را هم ندارم.
قرار بود تکيه گاهی باشم.قرار بود سايه گاهی باشم.قرار بود يار و همدم و همرازی باشم.افسوس از عمری که بيهوده گذشت و ميگذرد و خواهد گذشت.
اینک که باز چشمان مرواریدی اش به اشک آذین گشته است و آرام از من دور میشود، دستان سرد و یخ بستهء ‌تنهایی مرا به آغوش خویش می خوانند.باز حجمه ای از سکوت و اندوه بر من هجوم می آورد و مرا چون طفلی درمانده به آغوش میکشد.اما دریغا که در پی این طفل در کوی جا مانده دایه ای اشک نمی ریزد. 

آری ديگر چگونه ميتوان بر پای ايستاد؟ ديگر چگونه ميتوان دوردست را نگريست؟ ديگر چگونه ميتوان به لبخند دل بست؟ ديگر چگونه ميتوان به نوازش اعتماد کرد؟ ديگر چگونه می توان نفس کشيد؟ ديگر چگونه ميتوان دوست داشت؟ ديگر چگونه ميتوان بود؟
هرآنچه ميتوانستم کردم ولی باز  همچون تفاله ای زايد نگاهم کرد.خوار و بی مايه.بی هيچ احساسی به دورم ريخت.به زير پا له کرد.ليلا رفت.
ای کاش هيچ بندی نبود که آدمی را به بودن وصل کند.ای کاش چشمی نبود که از نبود آدمی گريان شود.ای کاش تبسمی نبود که آدمی به آن دل بندد.ای کاش... بگذریم.

دیگر به انتهای قریب سربازی ام نزدیک گشته ام.اما اینک که سرنوشت باز صفحه ای تازه گشوده است می خواهم تا چندی دیگر همین جا در سمیرم بمانم.اگر شد ادامه دهم.
رنگ و نای بهار کم کمک از لای شاخ و برگ ها و از پشت کوه ها و تپه ها سرک می کشد و بوی خود را در کوچه ها ساری میکند. اما هنوز هوا اندکی سرد است و دستان من هم. شاید سر سبزی من هم با طبیعت اینجا باز گردد و شاید نه! در همان سردی زمستان باقی بمانم. تا ببینیم چه پیش خواهد آمد.

هيچگاه اخوان را اينگونه لمس نکرده بودم:
صدم غم هست اما همدمی نيست
وگر يک همدمم باشد غمی نيست
هزاران رازم اندر سينه پژمرد
دريغا و دريغا محرمی نيست
گنه ناکرده بادافره کشيدن
خدا داند که اين درد کمی نيست....

خدايا! اين افسانهء تکراری من کی به پايان می رسد؟؟

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥ و ساعت : ٤:٠٠ ‎ق.ظ



سلام

چند وقتی بود که واقعا وقت فکر کردن هم نداشتم چه رسد به اینکه بنویسم. اتفاقات و تجربیات خیلی زیادی در این مدت برایم پيش آمد. اصلا از اینکه خودم را به سمیرم منتقل کردم پشیمان نیستم. گرچه سختی های خاص خودش را دارد و گرچه به تمام آن اهدافی که می خواستم نرسیدم ولی باز مطمئنم که بهترین کار را کردم. تقریبا چهار ماه دیگر از دوره ام باقی است و پس از آن فصل دیگر و دشواری از زندگیم را باید ورق زنم. امیدوارم با سربلندی!

۱)در این مدت چیزهای زیادی برای نوشتن بود و میدانم اگرخلق و خوی سالهای گذشته را داشتم اکنون هزاران صفحه نوشته بودم! و اما شاخص ترین چیز این روزها سرماست!

سرمایی که واقعا تحملش دشوار است. شنیده بودم جایی که برف هست سوز نیست! ولی اینجا هم برف هست و هم سوز! سوزهایی که اگر دهان را باز کنی دندان تیر میکشد! شهر مدتهاست سفید است و اینک که دو هفته ایست برف نیامده کم کم سفیدیها رنگ گل و لای به خود گرفته است.اما ظاهرا آب شدن در کارشان نیست و هر روز بیشتر یخ میزنند. چند روز پیش تنهایی به آبشار رفتم.هیچ کس نبود. متروک متروک! حتی جای پا هم به ندرت بر روی برفهای بر هم انباشته دیده میشد.عجب زیبایی تنهایی در اینجا فراموش شده است!

بارها شده صبح که از خواب بر میخیزی تمام خیابانها سفید است. شهر تقریبا تعطیل و اگر کاری داشته باشی مجبوری پیاده از خانه بیرون شوی و براستی چه لذتی دارد در سکوت و برف گام زدن.

۲) همیشه از بچگی عاشق حیوانات بوده ام و همیشه به نوعی، حیوانی خانگی داشته ام و برایم از همه دوست داشتنی تر سگ بوده است. این حیوان عجیبی که شرافتش حقیقتا از نجس دانانش بیشتر است! همیشه با خود میگفتم که بدبخت ترین و مهجور ترین موجود در ایران سگ است. هر کجا پا گذارد عده ای هستند که با سنگ و چوب دنبالش گذارند! استادی داشتیم که او نیز شیفتهء سگ بود و هر کجا سگی ولگرد میدید به جای آنکه او را با چوب بزند وانتی میگرفت و میبردش تا واکسنهای ضد هاری و انگلش را بزند.این رفتار او همیشه برایم گرانقدر بود.

جایی خواندم که از سهراب سپهری میپرسند در این دوره که استبداد و استکبارانسان ها را دم به دم می کشد تو نگران کبوتری هستی که دارد جان میکند!؟ و او جواب داد که تا کبوتر را دوست نداشته باشی و از مرگش آزرده نشوی چگونه انسان را دوست خواهی داشت؟

اما مدتی است که ناخواسته و به اجبار وارد کاری شده ام که براستی آزارم میدهد! مسؤول هماهنگی نیروی انتظامی با شهرداری جهت اتلاف سگهای ولگرد! خدا را شکر که با عدم حضور من در هنگام تیر اندازی و اتلاف سگها که دو روز دیگر است موافقت شد.اين روزها براستی سياه بايد پوشيد!

۳)چند شب پیش قبل از خواب تلویزیون را روشن کردم ببینم آخر شب چه برنامه ای پخش میشود. شیخی مشغول صحبت بود. با بی حوصلگی کنترل را رو به سوی او نشانه گرفتم که ناگاه حرفهایش مرا میخکوب کرد!

آقای آخوند که عمامه اش از سرش بسیار بزرگتر بود می فرمود که چگونه این سعدی چنین حرف نابخردانه ای زده است و عده ای از او ابله تر این سخن نا مفهوم را تکرار میکنند و حتی می گویند بر سر در سازمان ملل هم زده اند! ما که البته ندیده ایم اما اگر هم باشد از نقشه های استکبار است! بنی آدم اعضای یکدیگرند چه معنی دارد؟؟؟ تنها در دین اسلام برادری معنی دارد و کجا ادیان دیگر برادری و برابری میدانند؟ اخوان المسلمین برادرند نه یک مشت یهودی و مجوس و ....!

تفسیر و توضیح و شرح و نتیجه گیری با خودتان.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱٤ بهمن ۱۳۸٤ و ساعت : ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ



سلام.

مدتها بود دل و دستم به قلم نميرفت. نميدانستم چه بنويسم و ناتوان بودم از نوشتن.

اما دوباره به گاه خستگيها به ياد اين جا افتاده ام. اصلا دلم نميخواست شبنوا به گورستان دلخستگيها و نااميديهايم تبديل شود.دوست نمی داشتم هرآنگه که از جايی رانده و مانده میگشتم، کشان کشان به اينجا بيايم و زار زدنهايم را چال کنم تا ديگران گاه با شاخه گلی و گاه با کنايه ای بر سر مزار آيند و مرثيه و فاتحه ای خوانند و روند و زود مرا به دست فراموشی سپارند.اما گويا از آغاز کار اينچنين بوده و هست!

بگذريم، باز از درون خسته ام.دلمرده! باز لبخند را به زور بر لبانم نقاشی ميکنم. نمی دانم چرا! سلامت روان را گم کرده ام. ميگويند از شرايط برخورداری از سلامت روان،توانايی انطباق خويش با محيط پيرامون است که گويا من ندارم!

هميشه نالان و افسردگی، خويی است که از آن بيزار بوده ام و افسوس هميشه همراهم است. آينده را گم کرده ام. آينده ای که گذشته اش را به دستان خود ويران کرده ام.

ديگر از آه و افسوس کردن و نالیدن بيزارم. دلم ميخواهد برخيزم و خود را از اين منجلاب گوشه گيری که روزی بدان عشق داشتم رها سازم.دلم هوای تازه ميخواهد!(کاش آقای لاريجانی منتخب مردم! ميشد!)

دستانم قادر به نوشتن نيست.نه اينکه شکسته باشد! از ريشه خشکيده است. ماهها است که دست به قلم نبرده ام. ماههاست که جز کتابهای براستی لعنتی درسی چيزی به دست نگرفته ام. ميترسم زمان اندوختنها به سر آيد و من هنوز ندانم چه بايد کرد!( وقطعا اينچنين خواهد گشت!)

ماههاست از اينجا رخت بسته ام. ماههاست که سعی کردم دوستی هايم را-نميدانم به چه دليل- فراموش کنم-ترک کنم- اما افسوس که من نتوانستم و آنان توانستند!

دلم ميخواست به آنچه ميخواهم برسم. به آرامشی رضايتبخش که با دستان خويش به چنگ آورم. اما آنقدر دلمرده ام- و بوده ام- که حتی نای انديشيدن به راه را هم ندارم چه رسد به پيمودن.ولی نميخواهم اينگونه باشم واينگونه بمانم و اينگونه بميرم.از فسيل شدن بيزارم.کاری خواهم کرد.به زودی. تکانی.جنبشي.شوری.ليلا را هم بايد در اين راه کمک کنم. چه او از من هم خسته تر است!

اينجا را نيز نميدانم چه کنم.اين حالت تعليق شايد برطرف شود و گاه گاه از آنچه بر من ميگذرد بنويسم. بخصوص راجع به ديده ها و شنيده هايم از اين چند ماهی که به سميرم کوچ کرده ام.شايد...

فعلا...

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱٩ آبان ۱۳۸٤ و ساعت : ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ



سلام.

مدتی بود که اصلا فرصت اينجا آمدن نداشتم.متاسفانه نه حوصله اش را داشتم نه وقتش را. الان هم که آمدم ميخواهم رسما تعليق اين وبلاگ را که عملا هم همينطور شده بود اعلام کنم!!

دلايلش هم کاملا شخصی است.

دفعهء بعد يا مطلبم را خواهيد خواند يا خبرم را!

بدرود.

 

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱۸ تیر ۱۳۸٤ و ساعت : ۱:۱٠ ‎ب.ظ



سلام.

تا به حال چندين بار قصد کردم راجع به روزهايی که در سميرم بودم و چيزهايی که اغلب برام تازه بود بنويسم ولی نشد. اينبار که فرصت پيش آمد و حوصله مهيا شد بطور خلاصه و پراکنده از موضوعات مختلف مينويسم:

- خدمت سربازی: در حقيقت از آنجايی که من از آغاز در اين زمينه خيلی شانس آورده بودم برايم عجيب نبود که اين مرحله از خدمت هم به خوبی سپری شود.در حقيقت من اينجا سرباز نيستم و اصلا چنين احساسی ندارم. به دليل اينکه نيرو در اين شهر با کمبود مکان مواجه است قرار شد من خود با هزينهء شخصی مطبی برپا کنم و صبح و شب مثل همهء پزشکها در مطب بنشينم و مريض ببينم با اين شرط که پرسنل نيرو را رايگان ويزيت کنم! در حال حاضر به دنبال پروانهء مطب هستم. اين چند وقت هم يا به گشت و گذار در کوه و دشت و ماهيگيری و... گذشت يا به جيم زدن و سرازير شدن به اصفهان.

-طبيعت: در سميرم هر چهار فصل به رنگ خاص خود ديده ميشود. بهاری صورتی به رنگ شکوفه های سيب. تابستانی سبز،پاييزی زرد و زمستانی سپيد با حدود ۱متر برف(البته من هنوز اين سه فصل اخير را نديده ام اما خوب وصف العيش نصف العيش) خود شهر و خيابانهای آن گرچه چندان جالب نيست اما مراتع اطراف بسيار زيبا و ديدنی است.اولين چشم انداز اين شهر يعنی جايی که از پشت پيچ وارد شهر ميشوي خيلی زيبا است.خانه هايی را ميبینی که از يک سمت به سينهء کوه آرميده اند و از سوی ديگر به آغوش دشت.در دور دست هم قله های پر از برف و کوه بلند دنا را ميبينی که تمام فصول پوشيده از برف است. شکوفه های سيب در فصل بهار بيش از هر چيز جلب توجه ميکند. آبشار سميرم،سد حنّا،پا دنا، وردشت و لاله های واژگون، غار يخی، چشمه ها و مناظر اطراف ونک(نه اون ونک تهران!)،قلعهء سنگی(قلعهء حسن صباح که بر نوک کوه و روی تخته سنگی عظيم بنا شده است و البته امروز جز تخته سنگ و کتيبه و چند کندکاری در کوه چيزی از آن نمانده است) و خلاصه کلی جای ديدنی ديگر که من در اين دوره مقدس سربازی به آنجا خواهم رفت! از ۵ روز پيش هم کوچ عشاير به اين منطقه شروع شد که برای من از همه جالب تر بود بخصوص قوچ سه شاخی که ديدم و افسوس که دوربينم همراهم نبود( کلی عکس اين چند وقت گرفتم که اگر فرصت شد اينجا خواهم گذاشت)

-بازجويي: يک بار و فقط يک بار! برای کاری به ... رفتم(چون رييس ... خيلی مرد خوبی هست و به من کلی لطف کرده پس اينجا را کمی خودسانسوری ميکنم!) وقتی وارد يکی از اتاقها شدم پسر بچه ای حدود ۱۲-۱۴ سال ديدم که ظاهرا به علت ... بازداشت شده بود. دو تا مامور قوی هيکل هم چپ و راستش ايستاده بودند و به اصطلاح بازجويی ميکردند. صدای هر کشيده که بلند ميشد انگار در سرم انفجاری رخ ميداد.سر و صورت پسر آنچنان سرخ و ملتهب بود که دلم ميخواست خودم را ميان آنها بياندازم و از اين کار جلوگيری کنم اما خيلی چيزها مانع از اين کار من شد.امروز در جلسهء صبحگاه پيامی از فرماندهی نيروی انتظامی خوانده شد که اکيدا مامورين را از کتک زدن در حين بازجويی منع ميکرد و عاملين به اين فعل را(خيلی آخوندی شد انگار!) شديدا تهديد به توبيخ و مجازات ميکرد. وقتی پيام خوانده شد همهء پرسنل ميخنديدند. يکی بلند گفت پس آمار اقرارها صفر خواهد شد و همه خنديدند.دلم ميخواست بلند شوم و بگويم وظيفه پليس اين است که با زيرکی و تحقيق و تلاش جرم را کشف و اثبات کند نه اينکه متهمی را بگيرد و آنقدر بزند تا اقرار کند! اينکار را که هر بزن بهادر قلدری قادر است! اگر راست ميگوييد به آمار اقرارها ننازيد. به آمار کشف جرمهاتان نگاهی کنيد! اما باز هم خيلی چيزها مانع از اين کار من شد!

-مردم: طبق آنچه از خود مردم اين شهر شنيده ام اينجا در گذشته تبعيدگاه مجرمين بوده است.بخصوص بسياری از مغولها که در نواحی خراسان بوده اند به اينجا تبعيد شده اند.فاميل جغطايی و طغرايی به همين دليل در اين شهر زياد است. البته بسياری از مردم شهر خود را فارس ميدانند اما لر و ترک قشقايی هم بسيار زياد است.از خيلی ها بخصوص افرادی که از شهرهای ديگر مثل شهرضا و ياسوج در اين شهر زندگی يا کار ميکنند راجع به بدی يا توحش مردم سميرم شنيده ام و از دلايلشان هم به اصطلاح جنگ يا همان شورش چند سال پيش سميرم است که حتی در آن پای سربازی را بر چوب گذاشتند و با تبر قطع کردند. اما من تا به حال نه تنها بدی از اين مردم نديده ام بلکه به چشمم بسيار مردم خون گرم و غريب پرستی هستند.(تا چه پيش آيد) البته نکتهء خيلی منفی که در اين جماعت ديده ام خصلت محلگرايی است به طوری که شهر را به ۳ محلهء‌بالا و پايين و دُلگرا تقسيم کرده اند و هر کدام از بديهای محلهای ديگر حکايتها ميگوييند. به همين دليل هم بر سر خانه گرفتن ماجرا ها داشتم( هر جايی از اين شهر که ميرفتم ميگفتند اين تا(اين طرف) خانه بگير نه اون تا! آخرش هم نفهميديم این تا کدام طرف بود چون هر جا که ميرفتم اين تا بود!)

- رييس عقيدتی سياسی سابق:  به دليل مسايل امنيتی از ذکر اين موضوع که اين روحانی گرامی به علت رابطه با زنی شوهر دار خلع لباس و زندانی ميگردد و پس از آزادی در سمتی ديگر مشغول خدمتگذاری ميگردد خودداری ميشود.

- خوب جالب بود نه؟ پس تا آپديت بعدی!...

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٤ و ساعت : ۸:٢۸ ‎ب.ظ



سلام.

بالاخره پس از چندين ماه انتظار و رفت و آمد و امروز و فردا کردنهايشان،حکمم را گرفتم و از فردا رسما عازم خواهم شد. بله بالاخره قرار بر اين شد که ادامهء خدمت سربازی را در سميرم مشغول باشم. ابتدا قرار بود به خوانسار بروم اما بعد از مدتی ديدم که اگر بخواهم منتظر باشم تا مرا به خوانسار-که شهر خيلی زيبا و خوش منظره ای است- اعزام کنند ممکن است چند ماهی طول بکشد و برای من-ما- که ديگر از اين وضعيت بلاتکليفی و بی خانمانی خسته شده ام غير قابل تحمل بود.پس تصميم گرفتم به اولين شهری که جای خالی پيدا کرد بروم و تقدير سميرم را پيش پايم گذاشت.

نميدانم چه سرنوشتی در آنجا انتظارمان را ميکشد اما ما خيلی اميدواريم و با چشمانی پر از شور و شوق به فردا نگاه ميکنيم. چند روز پيش برای آشنايی با محيط و شهر و آب و هوا برای اولی بار به سميرم رفتم.اين شهر نسبتا کوچک در دامنهء کوه قرار داشت و خيابانها و کوچه های شهر همگی دارای شيب بود. شايد به همين دليل در طول ۳ ساعتی که در شهر بودم حتی يک دوچرخه سوار هم نديدم. از طريق يکی از پرسنل محل خدمتم چندين جا برای کرايهء‌ منزل مراجعه کردم و قرار شد تا چند روز آينده خانه ای برايم پيدا کنند.

شايد روزهای خوبی پيش رو باشد.روزهايی خالی از دغدغه.خالی از شلوغی و ازدحام.خالی از اضطراب. شايد هم نه.باز روی مدار تکراری زندگی ام چرخ ميزنم و به نقطهء التهاب دوباره بازگردم! نميدانم. اما اين سفر را که مدتش نامعلوم است به ديد اميد مينگرم. اميد برای آسايش.

خاطراتم را با خود به اين دامنه خواهم برد.آنها را از خود جدا نخواهم کرد حتی اگر مثل خوره جسم و روحم را بخورد! اما آنها را از خود جدا نخواهم کرد.آنها را حتی کتمان نخواهم کرد. در دامنهء کوهی که به آن گام خواهم نهاد خاطراتم را فرياد ميزنم شايد که بازگشتش را تصور کنم. خاطرات خوب و بدم را.خاطرات سياه و سپيدم را هرگز کتمان نخواهم کرد و حرمت لحظه های جاريشان را فراموش نخواهم کرد و زير پا نخواهم گذاشت.حتی اگر دليلی برای مرور و تصوير و تداومشان نيابم. من زهری را دوبار خواهم چشيد که طعم آن به خلسه ام برد حتی اگر اينبار جانم را بگيرد که ديگر برايم زهر نيست و عين نوشداروست.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٦ فروردین ۱۳۸٤ و ساعت : ۳:٠٠ ‎ق.ظ



سلام.

درست همانگونه که انتظار خزیدن بلا و مصیبت را به خلوت خویش نمیتوان داشت،همانسان ورود شادمانی را هم نمیتوان تصور کرد.

روزی به ناگاه در را باز میکنی و میبینی دنیایی که تا دیروز پشت این در و دیوار با ریشخند به تو نگاه میکرد امروز لبخند میزند.می بینی رنگ دنیا عوض شده است.

بوی زندگی دگرگون گشته است. پای برون میگذاری و میبینی کوچه دیگر آن کوچه نیست.آسمان همان آسمان نیست.مردم همان مردم نیستند.همه چیز شکل دیگر یافته است.رنگ دیگر.بوی دیگر.... پیش میروی.کم کم میبینی خودت هم جور دیگر گشته ای.شخص دیگر.دنیا دنیای دیگری شده است! تا کی؟؟؟

چهار ماه سیاه را پشت سر گذاشتم. پشت سر گذاشتیم! چهار ماه را لحظه لحظه،سال تا سال سپری کردیم. خشمگین.پشیمان.اندوهگین.... شاید لازم بود.شاید باید اینگونه می شد تا  ضعفهای هم را دریابیم. تا ارزشهای هم را بیابیم. تا هوای سیاهی که کم کم گلویمان را می فشرد و در وجودمان رخنه کرده بود تصفیه کنیم. هوایی پاک را دوباره فرو دهیم و در هوای صاف و زلال نفس کشیم..هوایی تازه!

چه اشکها که ریختیم و چه اشکها که دیدیم.چه نیشخندها و زمزمه ها که شنیدیم و چه همدردی ها و همرنگیها که لمس کردیم.چه شبها که سر پر درد بر بالین نهادیم و چه روزها که تن پر درد از بالین گرفتیم. نفرت و کینه و خشم و کدورت را تجربه کردیم و هر یک در اتاق تنهایی خویش سخت گریستیم.هر یک تکیه بر دیوار خاطرات روزهای پیشین نهادیم و انگشت بهت بر دهان گزیدیم. بر ما چه گذشت؟ چه شد آنهمه لبخند که روزی سبد سبد به هم هدیه می دادیم؟ ناگاه٬آری به ناگاه، یکدیگر را گم کردیم.

تنها ماندیم در کوچه پس کوچه های تاریک و تو در توی زندگی. چونان کودکی که با هزاران امید پای بر مسیر آرزوها می نهد و ناگاه، آری به ناگاه، خویش را تنها و گمشده و بی ماوا می یابد.

روزهای سختی بود.برای تمام دوستدارانمان. چه دوستی ها و چه راستی ها که
در این دوران نصیبمان شد.همه را ارج مینهیم.

روزهای سختی بود.بوی چرک و التهاب تمام لحظه هایش را گرفته بود.لحظه های بکری که اگرچه سخت می گذشت اما  لازم بود. لحظه هایی که برای هردومان سرشار از تجربه هایی دست نیافتنی بود.اگرچه تلخ. تجربه هایی که برای آزمودنشان باید بهایی از عمر میدادیم و دادیم. اگرچه سنگین.لحظه هایی که گذشت هردومان را دگرگون کرد.دنیاهایمان را تغییر داد.لحظه هایی که ناب بود گرچه تلخ و سخت و سنگین.
دیگر تمام آن لحظه های سخت گذشته است.آرامش را بار دیگر لمس میکنم. شب را در هوای او طی میکنم.

آری.او بازگشت.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٤ بهمن ۱۳۸۳ و ساعت : ۱:٤٠ ‎ق.ظ



سلام.

قصد دارم دیگر بار چون گذشته آنچه را آنی در دلم گذشت، چه تلخ و چه شیرین، چه سهل و چه دشوار قلم زنم.

 

باز بی خوابی چون لباسی تنگ بر تنم نشسته است.دیر وقت است و من مبهوت بی پروایی سقفی گشته ام که سالهاست مرا به تمسخر مینگرد.

دل به سکوت این نیمه شب داده ام ودر تنهایی خود غوطه ورم. سکوت را جرعه جرعه می نوشم تا گیج و مست شوم.

به گذشته مینگرم! به آن جایی که همیشه انگشت کنایه اش سوی من نشانه است. به آن روزگاران که صداقت را مقدس میشمردم و گران گران بهایش میپرداختم.به آنجا  که دستان تعهد هنوز سست و لغزان نگشته بود و چشمان مهربانی, گشاده ام  مینگریست.آن روزگارانی  که هنوز سایه های تردید بر دیوارهای آشیانه ام نلغزیده بود.سالهایی که شوقی سرشار برای گذشتن از سراب داشتم.سراب را گذشتم و درمردابی نافرجام غرق گشتم.هنوز تنهایم همچون گذشتهء خلوتم.

زیر لب آن سیاه نوشتهء قدیمی ام را زمزمه میکنم:

 

"...منم آن کوه غرور

 که به طنازی چشمان هوس

بوسه بر دست جسارت بزند! ..."

 

چه چیزی مرا فریفت؟ چه کسی به اینجایم نشاند؟

چه چیزی آن سترگ راستی را به خلوتگاه عزلت کوچ داد؟

آیا من از گذشته خواهم رمید.

 

عکسی در برابرم لبخند میزند! به من؟ ناشناسی است که نامش مصلوب روزگاران گذشته ام میکند و مرا به جایی -شهری- که دوستش نداشته ام میبرد!

نگاه زلالش آنچنان در من نفوذ میکند که گویی موجی خروشان بر ساحلی خاموش. توفنده می تازد و در من خاموش می شود . سنگین و آرام در برزخی رهایم میکند که برایم سخت بیگانه است.

 

دراین بستر شب عجب آرامشی نهفته است. ساعت چهار بامدادان است و پیکرهء خسته ام هنوز همچون مجسمه ای نخراشیده، بر صندلی خود لمیده است. اینجا زمان ایستاده است. من و سکون هم آغوش ناگفته های همیم!

درد و خستگی است که در رگهایم خروش میزند و استخوانهایم را میفشارد. گلویم سخت فشرده است و سینه ام سخت تر.

 

سکوت محض مرا در برگرفته ست. گهگاه صدای متوالی و موزون قطرات از شیر فرسودهء آب چونان موسیقی حزن آلودی سکوت مرا هم آوا می شود.

 

هوای اتاق تنگم گرفته است و بوی تلخ سیگار همه جا را پر کرده.دهانم تلخ تر. پنجره را میگشایم.


آه! این کلاغهای لعنتی چرا به ساعت قدیم از خواب بیدار میشوند! گویا سرود مرگ مرا نوحه میخوانند.


انتهای کبود آسمان عجب سرخ است! شاید که دیشب خون بسیاران بر زمین ریخته اند! شاید که خون اسطوره های خاطراتم را. دلهای شکسته را شاید به غل کشیده اند!


خسته ام. خسته! چونان جامانده ای به زیر آوار سالها صداقت! پشیمان از کرده ها و ناکرده ها. در تنگنایی فرو مانده و درمانده. چه چیزی مرا بدینسان به کنج پارینه ها بازگرداند؟ عشق؟ آن شراب سرخ و خُماری تلخ؟ 


نه! نه!

من عشقی گناه آلوده می خواهم که رخوت قداست سالیانم را فراموش کنم و آن را ذره ذره دور ریزم  تا جان دهم که عشق مرگ است و من دوباره خواهم مُرد!


آری من خویش را کشته ام. من یک جانیِ گناهکارم.

 

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱٠ بهمن ۱۳۸۳ و ساعت : ٤:۱٤ ‎ق.ظ



سلام.

هميشه بلا و مصيبت به ناگاه از لای شکاف يا روزنه ای وارد خانه ميشود.درست زمانی که هيچ انتظارش را نداشته ای. کناری نشسته ای و زانوی غمهای خودت را در آغوش گرفته ای و ناگاه ميبينی سياهه ای آرام به خانه ات خزيد و همه جا را تيره کرد.

خانه بوی نم گرفته.بوی اشکهای سرد مادر را. بوی کهنهء خاطرات را.بوی حيرت پدر را.خانه به رنگ سياه نشسته.به رنگ عزا. به رنگ هق هق سالها پيش بر سر مزار مادربزرگ.آن روزها که پس از چندين سال، هيبت فراموش شدهء دايی را بر در خانه ديدم.چمدان در دست، تنها مثل هميشه. با لباسی که گرد يک عمر رنج بر آن نشسته بود و پس از سالها دوری برای به خاک سپردن مادر پيرش آمده بود.

دايی حسين درشت اندام بود و قد بلند.چهره اش فرسوده و سوخته بوده. قرمزی گردن و پيشانی اش حکايت از سختی روزگارانش ميداد.سياه پوشيده بود.شکسته و غمگين و خجول در تاريکی منتظر خوشامدگويی من ايستاده بود. شايد هم پس از اين همه سال مرا نميشناخت. آن کودک بازيگوش روزهای قديم را. سکوت تلخ و يخ بسته ای گلويمان را گرفته بود.مادرم را که ديد در آغوشش گرفت و زار زار گريست.نميدانستم برای مرگ مادربزرگ اينگونه ميگريد يا برای دلتنگی سالها دوری از خانواده.چهار برادر و يک خواهر يکديگر را سخت در آغوش گرفته بودند و هق هق ميزدند. کاش امروز هم همان هيبت تنومند دايی بر سردر خانه ظاهر ميگشت.

صبح تلفن زنگ زد.صدای شومی داشت. خبری شوم ميداد.ديشب دايی حسين با ماشين به ته دره افتاده.حالش چندان خوب نيست....

 هوا دم کرده بود.ساکن بود.ياد بچگی ها افتاده بودم.ياد آن روزها که مرا به استخر ميبرد و من مبهوت مهارت او در شنا کردن ،ذوق ميکردم. ياد آن روزها که به شيراز ميرفتيم و صعود از پله های بلند خانه اش برايم دشوار بود و دست مهربان و نيرومند او مرا به بالا ميکشيد.ياد آن روزها که لبخندی غمگنانه چون هميشه بر چهرهء آفتاب سوخته اش حک شده بود و من نميفهميدم که اين لبخند حاکی از رنج زندگی است نه شادمانی. ده سالی بود که ديگر نديده بوديمش. مادرم ميگفت هميشه منزوی بود.هميشه دوری ميکرد.هميشه خاص بود.از بچگی جدای از بقيه بود.پس از ازدواج هم به شهری ديگر رفت و همانجا ماند. از همه بريده بود.شايد ميخواست غمها و مصيبتهايش را با کسی تقسيم نکند.

... ظهر دوباره صدای گرفتهء تلفن بلند شد. گويا ضجه ميزد. ديشب ماشين حسين روی برف ليز خورده و به ته دره سقوط کرده است.جنازه اش را از آب گرفته اند.در رودخانه غرق شده....

مادرم ميگريست. پدر چون هميشه آرام اشک ميريخت. آزاده بغض خود را فرو ميداد.

مرگ دوباره نام او را زنده کرده بود.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٤ بهمن ۱۳۸۳ و ساعت : ۸:٢٥ ‎ب.ظ



سلام.

چند روزی بود که واقعا گيج شده بودم.نميدانستم چه کار بايد بکنم. سربازی افتاده ام شهر خودم.در بهداری کل استان. ۵ دقيقه بيشتر با خانه فاصله نداشت. ۲ روز در هفته هم بيشتر نبايد آنجا می بودم.کار خيلی راحت و سبکی هم داشتم.اما دلم ميخواست جايی دور از خانه،دور از شهر و شلوغی و دور از زمزمه ها باشم. جايی که در خلوت خودم ثانيه ها را دانه دانه لمس کنم و خزيدنشان را قطره قطره بر پوست تنم حس کنم.

خيلی ها ميگفتند همين جا بمان.اما دلم ميخواست به شهری که چند سال پيش حين عبور از خيابانهای سبزش آرزوی اقامت در آن را داشتم بروم.تصميمم را گرفته بودم.دلم با رفتن بود.دلم هوای يک تنهايی ناب را داشت.يک خلوت محض،يک سکوت ممتد و يک آرامش نو.جايی که خلوصش مرا به زلالی برساند.به آن روزهای پاک سالها دور.سالهای تنهايی.

تا سه روز ديگر راهی شهری ديگرم.شهری که هيچ کس را در آن نميشناسم.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۱٦ دی ۱۳۸۳ و ساعت : ٢:۳٩ ‎ق.ظ



سلام.

داشتم ماهنامهء روانشناسی اجتماعی آذر ماه را میخواندم که با مقالهء خیلی جالبی روبرو شدم.گرچه در این برههء زمانی این مطلب دیگر برای من کارایی چندانی ندارد و خواندن آن برای من و او قدری دیر شده است اما فکر کردم که شاید برای خیلی از خوانندگان این وبلاگ مفید و فکربرانگیز باشد بخصوص برای خانمها. پس با کمی تلخیص و تغییر و اضافه کردن مطالبی از خودم که در پرانتز بیان شده است قسمتهایی از آن را نقل میکنم اگرچه باز هم طولانی است اما تا آخرش را بخوانید:

دکتر پیمان آزاد:

گفتگویی صریح دربارهء ازدواج دختران با پسرانی که از خارج می آیند(البته به نظر من پسران داخل ایرانی هم که مقید به آداب و سنن پدران و مادران نیستند میتوانند شامل این مقوله شوند بخصوص در این عصر ارتباطات)

...میخواهند بدانند که چرا رابطه ای که برای بنیان نهادن زندگی زناشویی آغاز کرده اند به بن بست رسیده است. دختر میگوید:<< ... در هر زمینه ای به تفاهم رسیده ایم.من نه مهریه میخواهم و نه هیچ چیز دیگر.حاضرم در یک دفترخانه به عقد او درآیم و زندگی را شروع کنیم. ولی نوعی تردید در ذهن او وجود دارد.نوعی ترس و واهمه.گویی از زندگی مشترک میترسد.آدم شریفی است که همهء اینها را به من میگوید... اگر بنا باشد با هم ازدواج کنیم لازم است او بیاید و مرا به طور رسمی از خانواده ام خواستگاری کند.به هر حال در ایران رسم و رسومی هست.ولی او نمیخواهد با کسی برخوردی داشته باشد.میگوید این یک رابطه بین ماست و نمیخواهم دیگران در آن مداخله کنند(حتی بعد از ازدواج) خود ما هستیم و همدیگر را انتخاب میکنیم.این درست ولی به هر جهت پدر و مادر من سنتی هستند و نظر آنان نیز شرط است.

( من هم چنین حرفهایی را روزی میشنیدم.اینکه دورهء عقد و نامزدی باید کوتاه باشد.اینکه با وجود شرایط نا مناسب باید عروسی صورت گیرد و نتیجه اش این شد که پیش آمد )

پسر میگوید:<< من در آلمان بوده ام.همیشه برای من سوال بوده که چرا خیلی از ازدواجها در آلمان به طلاق منجر میشود.تا حدودی هم به نتایجی رسیدم اما هیچگاه خودم در این راه پا نگذاشته بودم... از طریق اقوام با این خانم آشنا شدم و تلفنی با هم صحبت کردیم.نمیدانم به خودی خود اینجنین ازدواجی خوب است یا بد ولی این را میدانم که محدود کنندهء آزادی های من است.این را هم بگویم که من آدم ولنگار و خوشگذرانی نیستم ولی به آزادی های فردی خود بسیار اهمیت میدهم.در واقع به فردیت خود خیلی اهمیت میدهم. در ایران با ازدواج باید پاسخ گوی چندین نفر بود! دلیلی برای این پاسخگویی نمیبینم. در ضمن من راهم را در زندگی رفته ام.اکنون این خانم است که باید از صفر شروع کند.من چرا باید تاوان این حرکت را بدهم(این جملهء اخیر جای بحث دارد.ولی بگذریم...) آزادی خود را محدود کنم که چه بشود؟در این ازدواج چه چیزی نصیب من میشود؟ ( این سوال را میشود کلی تر بیان کرد.در ازدواج چه چیزی نصیبمان میشود؟ به جز یک آرامش موقت روحی دیگر چه چیزی به دست می آوریم؟ تا کسی پاسخی مناسب برای این سوال نیابد نباید دست به ازدواج بزند) این ازدواج چه دستاوردی برای من دارد جز اینکه که یک خانم طلبکار و مدعی به زندگی من وارد میشود. روی سخنم با این خانم بخصوص نیست.ایشان بسیار روشن بین هستند و ... ولی در آخر من به کجا میرسم. انگیزهء جنسی برای ازدواج در ردهء آخر قرار دارد(اساسا برای ازدواج صرف چنین انگیزه ای گرچه بسیار مهم است ولی به عنوان یک انگیزه مسخره است!) آنچه برای من مهم است اینست که خلوت من به هم نخورد. در ایران متوجه این حقیقت شدم که رابطهء زناشویی گرمی و عشق بین زوجها نیست. همه درگیر مشکلات بچه های خود هستند. من بچه نمیخواهم.این خانم هم همینطور.پس وقتی بچه نمیخواهم برای چه ازدواج کنم؟ از کجا معلوم این خانم چند ماه دیگر سرد نشود و دیگر این ازدواج که بچه ای هم ندارد به چه معنا خواهد بود؟ برای من آزادی های فردی خیلی مهم است.اینکه کی از خواب بیدار شوم، چه لباسی بپوشم،چه کتابی بخوانم،با چه کسانی معشرت کنم، اوقات فراغتم را به چه کاری مشغول باشم و نظایر اینها.دوست ندارم یک منتقد وارد زندگی خود کنم.من تعریف سنتی زندگی را قبول ندارم.در ایران همهء خانمها مدعی شوهرانشان هستند. در واقع طلبکارند. مرد این طلبکار را به خاطر ملاحظاتی (دلایلی و شاید از روی عادت و اجبار و یا حتی عشق و علاقه) وارد زندگی خود میکند. برای چه یک طلبکار هرچند روشنفکرش را وارد زندگی خود کنم؟... ازدواج سنتی ایرانی را که نتیجهء شرایط اجتماعی وعینی و ذهنی جامعهء ماست نفی نمیکنم تا وقتی جامعه ( و همچنین خانواده و رابطهء زن و شوهر) به صورت سنتی و پدرسالارانه اداره می شود این نوع ازدواجها مانعی ندارد. من تخریب استعدادهای زن و مرد را در این نوع ازدواجها دیده ام، اینکه هر دو سوهان روح هم شوند اینکه هر دو مانع حرکت هم میشوند. متاسفانه خانمها بیشتر مانع حرکت آقایان میشوند چراکه محدودیتهای طاقت فرسایی بر زن ایرانی تحمیل شده . میشکند و میخواهد این شکستن را با مرد تقسیم کند و یا او را در ناکامی های خود شریک کند.من دلیلی نمیبینم که زیر بار این شکستنها بروم. زن ایرانی اگر میتواند باید خود را از این موقعیت تاریکی که در آن قرار دارد نجات دهد.در ایرن اکثر دخترها مشکلات عصبی دارند و این به جامعه ای که در آن زندگی میکنند بر میگردد.بشدت از مرد متنفرند، احساس ضعف و حقارت میکنند و بسیار وازده اند.دختران ایرانی از همه چیز محرومند.موجوداتی هستند که باید به خاطر نیازهای اولیه شان حرص و جوش بخورند و از همه حرف یشنوند.... اینجا مردم چیزی را خوب یا بد گرفته اند و مثل طوطی به دیگران منتقل میکنند.دختری که از کودکی از بقال سر کوچه هم باید حرف بشنود پایان ماجرایش چه خواهد بود؟یک موجود تو سری خورده بار می آید و احساس حقارت و کهتری را از بچگی تجربه میکند.پدر هم با او همین رفتار را دارد.مادر و برادر هم همینطور.این دختر به زندگی مخفی و پنهانی متوسل میشود.همین زندگی مخفی و ناآشکار است که در او ترس و اضطراب را ایجاد میکند. نمیخواهم با موجودی زندگی کنم که از عالم و آدم طلبکار است.دختر ایرانی از اجتماع خیلی طلب دارد و با مرد به صورت یک مدعی رفتار میکند.هنوز دختر ایرانی نمیداند که یک موجود مستقل است(و نیاز به تکیه گاه و تکیه دادن به مرد ندارد و نباید مرد را ناجی زندگی خویش بداند.) باید مشکلاتش را خودش حل کند.من به یک موجود مستقل و قائم به ذات نیاز دارم.موجودی که احساس شخصیت کند.نه اینکه هرچه در زندگی خانوادگی(و گذشته اش) کم آورده در زندگی زناشویی جستجو کند و از مرد بخواهد.(البته باید دید با توجه به گذشته و فرهنگ ما زنان ظرفیت اینگونه زندگی را دارند یا نه؟ تجربهء شخصی من نشان داده که خیلی از خانمهای ایرانی ظرفیت اینکه به آنها به دید یک موجود مستقل و نه وابسته به مرد نگاه کنیم را ندارند و پس از چندی خود را گم میکنند و این به دلیل گذشتهء فرهنگیمان است.البته باید از همهء خوانندگان زن عذر خواهی کنم که این را میگویم ولی متاسفانه واقعیت جامعهء ما این است.همان قدر که به اخلاق مردان ایرانی میتوان ایراد گرفت به خلقیات زنان ایرانی هم میتوان) در ایران زن آویزان مرد است.اینکه چرا ما را بیرون یا مسافرت نمیبری! زن در ایران حکم بچه را دارد.همه اش متقاضی است و این تقاضا ها را برای مرد مطرح میکند. البته مرد سنتی در مورد این حرفها چون و چرا نمیکند و شاید زندگی کم و بیش راحتی هم داشته باشد ولی من این حرفها را نمفهمم(یادم هست که سالها پیش همین حرفها را به کسی که قصد ازدواج با او کرده بودم میگفتم و افسوس که نفهمیدم او مخالف این نظر من است)

...خانمی شکایت میکرد که شوهرش به او بی توجه است.پرسیدم چرا؟ گفت: وقتی بیرون هستم با ماشین نمی آید دنبالم و من مجبورم تاکسی بگیرم!! به او گفتم مگر شوهر شما رانندهء آژانس است؟ برای من این نحوه زندگی مصیبت است. زن بگیرم که بروم دنبالش؟ یعنی حکم رانندهء تاکسی را پیدا کنم! ....

در جامعهء ما مرد مانع حرکت زن است و او هم به طور ناخودآگاه مانع حرکت مرد میشود. دوست دارم با  فردیت خودم زندگی کنم.دوست دارم حریمی را که برای خودم به وجود آورده ام پاس دارم.من آرامش و آزادی خودم را دوست دارم.حتی دوست ندارم کسی در سلیقهء من نسبت به امور خانه ام دخالت کند...... رابطهء زن و مرد در غرب آسان است.در ایران وقتی میخواهید ازدواج کنید( و حتی پس از آن) باید پاسخگوی پدر و مادر و اقوام دختر باشید.زن باید آنقدر مستقل بار آمده باشد که دیگران برای نگهداری او نخواهند از مرد تعهد بگیرند(مثلا قانون مسخره و اخاذی گونهء مهریه) باور کنید از همین الان احساس گناه میکنم.ترسم این است که روزی با این خانم کنار نیایم و ناگزیر به طلاق شویم و من باید کفاره‌ء گناهان نکرده ام را بدهم.دوست ندارم به خاطر رابطه ای که دو سر دارد هزار نفر مدعی پیدا کنیم..... نکتهء دیگر که در ایران متوجه شده ام این است که اول ازدواج میکنند بعد دنبال تفاهم میگردند. وقتی دو نفر ازدواج کردند و دیدند که همدیگر را نمیفهمند چه میکنند؟ اعصاب همدیگر را میفرسایند....>>

پسر ساکت میشود. به دختر میگویم: دنیای این پسر با دنیایی که شما در آن زیسته اید هزاران فرسنگ فاصله دارد.تلقی ایشان نسبت به زندگی با تلقی شما نسبت به زندگی فرق دارد.اینکه کدام درست میگویید بحث دیگری است....*

(اینها گوشه هایی از مصاحبهء دکتر پیمان آزاد بود که در مجلهء روانشناسی اجتماعی چاپ داخل کشور درج شده بود. البته این را قبول دارم که غالب این حرفها از دیدگاه یک مرد بیان شده بود و ممکن است خانمهای زیادی با آن مخالف باشند و بتوانند آن را نقد کنند.مثلا بزرگترین انتقادی که خود من به قسمتی از این طرز فکر دارم اینست که با این حساب آیا اصلا دلیلی هم برای ازدواج وجود دارد؟ اگر ازدواج که یک نوع رابطهء دو طرفه و مشترک است هیچ دخلی به فردیت انسانها نباید داشته باشد پس فرق آن با تجرد چیست؟ در آخر باید این را هم بگویم بسیاری از این حرفها را هم میتوان از زبان دختران در خارج شنید.حتی بین پسران و دختران داخل ایران هم تضادها و تناقضات فرهنگی و تفاهمی بسیار زیادی وجود دارد و نتیجه اش را در مشکلات زناشویی جوانان پیرامونمان میبینیم.)

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٠ آذر ۱۳۸۳ و ساعت : ۳:٥٢ ‎ق.ظ



اين گوشه ای از اولين نامه های من به اوست. مربوط به روزگاری که تازه دستان هم را لمس کرده بوديم.

...

ای اوج خیال, بسیار گفته ام و باز میگویم بیا همیشه, تا زمانیکه شیشهء نازک حرمت در میانمان نشکسته است, تا زمانیکه بلور زیبای ارزشهایمان باقی است, تا زمانیکه رود آرزوهایمان جاری است و تا زمانیکه درخت سبز عشقمان که بذرش را با هم کاشتیم افراخته است,به عهدی که بسته ایم وفادار بمانیم....

ای دست تو نوازشگر زخمهای پیکر خسته ام. پشت این دیوار لحظه ها فردایی ناشناس در انتظار ماست.فردایی که به یقین هویتش تا رسیدنش نامعلوم خواهد بود و تو خوب میدانی که این ما هستیم که فردای بیگانه را تعریف و با عملکرد خویش چهرهء مجهولش را نمایان و معلوم خواهیم کرد. پس بیا از این فردایی که همگان از آن می هراسند و و مصرانه ترس خویش را فریاد میکنند, از این هیولای فرداها که همگان از بی رحمی و تیزچنگی و تلخی آن سخن میرانند, مهربان فرشته ای بسازیم که امیدبخش فرداهای دیگران باشد.فردایی به رنگ آفتاب و به زیبایی زیباترین زیبای من,لیلی.

ای نازکترین طناز. بیا با هم عهد کنیم که هیچگاه از حصار توقعات یبش از حد عبور مکنیم و از مرز گذشت مگذریم که آنسویش چیزی نیست جز سیاهی و تاریکی. سیاهی ای که دیگر در آن نه من تو را خواهم دید و نه تو مرا. بیا همیشه از هم راضی بمانیم. بیا همیشه مهربان بمانیم و من قسم میخورم به زیبایی ات که هیچ چیز جز رضایت و عطوفت نجاتگر زندگی مان نخواهد بود.بیا همیشه عاشق بمانیم و این گفتار را فراموش نکنیم:<< عشق نجات دادن غریقی است که دیگر هیچکس به نجاتش امیدی ندارد.عشق رجعت به آغاز آغاز است.به شروع, به همان لبخند,همان نگاه, همان طعم, اما نه خاطرهء آنها,خود آنها.>>

لیلی من.من همان غریقم که دست گرم تو مرا به تکاپویی مجدد امید بخشید,به نجات,به حیات. آری من همان غریق از نفس افتاده ام و به قداست دیدگانت سوگند خواهم خورد که اگر زنده مانم, هموارهء لحظه های واپسینم در رجعتگاه آغوش تو,همچون مسافری تازه از ره رسیده, خسته و درمانده<< کوله را بر زمین بگذارم و سر را بر زانوی مهربانی تو>> و چون کودکی گریزپای و هراسان از خشم روزگار , باز هم , چون گذشته به سرزمین بی مرز مهربانی تو بازگردم. به آن اولین نگاه معصومانه ات از پشت میله های پنجره , به آن آغازین لبخندهای زیرکانه ات در ازدحام بیگانگان, به آن نخستین کلام جاودانه ات و آن نخستین سلام کودکانه ات در التهاب اولین دیدار. آری تا ابد به تو بازخواهم گشت و تا ابد به درگاه تو بنده خواهم ماند...

آن فردای نامعلوم امروز معلوم شد!

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۳ آذر ۱۳۸۳ و ساعت : ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ



سلام.

۴۰ دقيقهء ديگر راهی هستم. ۴۰ دقيقهء ديگر پرواز دارم.پرواز از ترمينال! دلم برايت تنگ ميشود.برای تو!

چند روز است که لبخند روی لبهايم ماسيده بود و تو خوب شرايط مرا درک کردی و خوب به دادم رسيدی.ممنون.

در اين چند روز حفظ ظاهر لازم بود. نميخواستم ديگران را پريشان کنم. اما گويا آنان که ميشناختندم پريشان و مشوش گشته اند.بيش از آنچه که گمان داشتم.زمزمه های همدرديشان را شنيدم اما چه کنم که من در لحظه های اندوه عزلت را از هرکجا بيشتر دوست دارم. از همه معذرت ميخواهم.

به هر حال گاهی برخی پيشامدها در لحظه، سخت و غم انگيز است اما فقط گذر زمان است که قضاوت صحيح را باعث ميشود. من به آينده اميدوارم.به آينده ای که اين بار با چشمانی باز خواهم ساخت.هر کجا که باشم. با هر که باشم و هر که با من باشد آينده در دستانم خواهد بود. شادمانم که اين مدت رفتارهايی ديدم که شايد هيچگاه گمان نميکردم از او سر زند. متعجبم که چطور او را نشناخته بودم.باز هم شکر ميکنم که زودتر از روزی که فرصت جبرانم نبود او را شناختم.او و دنيای کوچک مادی اش را.

دورهء سربازی فرصتی بسيار مناسب برای خودسازی يا بازسازی خواهد بود. من دوباره زاده خواهم شد.استوار و مصمم.من باز خواهم گشت.

دوست دارم زود بازگردم تا...

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ۸ آبان ۱۳۸۳ و ساعت : ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ



سلام.

همه چيز تمام شد.همان عهدی که ۴ سال پيش با او بستم.با هم بستيم. با دستانی خالی و دلهايی پر از اميد آشيانه ای ساختيم.چشمانمان را بر همه چيز و همه کس بسته بوديم و تنها به هم مينگريستيم.ما با عشق شروع کرديم و با نفرت به پايان رسانيديم. يکی با پا و يکی با قلبی شکسته.

آنان که از دور نظاره ميکردند در بهت و حيرتند که چگونه اين دو کبوتر سرگشته امروز پر و بال همديگر را به خون ميکشند.

آری ديگر همه چيز تمام شد. آينده ای جديد.دنيايی جديد.زندگی جديد.مرگی جديد.

هيچگاه گمان نميکردم روزی که از شهر خواهم رفت، او بدرقه گويم نباشد.

ميگويند عشق مال کتابهاست. پس چرا کتاب زندگی ما اينگونه پاره پاره شد؟

ميگويند عاشق نبوديد. ميگويم بوديم.اما عشق را با عادت معاوضه کرديم و رفته رفته عشق به پستوی تاريک خاطراتمان رانديم.

آخرين جمله اش اين بود: ديگر دوستت ندارم.

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٥ مهر ۱۳۸۳ و ساعت : ۳:۳٢ ‎ق.ظ



حقيقت
اين پير روسپی زشت عريان
که طعم تلخ لبانش
چون مرگ زهری گس
در جام زندگانيم شد
عاقبت
     جامه از هم دريد!
و من تنها ماندم!
در آن عصر شرجی خاکستری
که بوی زهم مردار
در هوای دم کرده اش
چنگ بر گلویم می افکند
در سکوت چرک کوچهء تاریک
در سکون بهتی سیاه
حقیقت هويدا شد
و من مضطرب از نگاه تند عابران
مشت میکوبیدم بر دری
که سالها به رویم بسته بود.
کسی مادام زیر گوشم نجوا میکرد:
 پشت این در خانه ای نیست!

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٠ شهریور ۱۳۸۳ و ساعت : ٥:۱٦ ‎ق.ظ



سلام.

چند روز پیش فیلم آرتور شاه (king Arthur) را دیدم.نمی دانم این فیلم براستی زیبا بود یا اینکه فقط من خیلی تحت تاثیرآن  قرار گرفتم!

 فیلم یک فیلم حماسی- تاریخی بود که داستان آن در منطقهء بریتانیا و حوالی 1500-1700 سال پیش ازاین که عصر تاریکی نامیده میشود میگشت. ماجرای تاریخی فیلم مرا مجذوب کرد و بر آن داشت تا جستجویی راجع به صحت و سقم و جزییات آن انجام دهم.قسمتهایی که در پایین آورده ام اکثرا از منابع تاریخی بخصوص تاریخ اروپا و بریتانیا جمع آوری شده است و برخی برگرفته از خود فیلم است:

در دوره ای  که عصر تاریکی نامیده میشود روم قدرت مطلق اروپا و حتی جهان بود.از غرب اروپا تا شرق آن و حتی تا نواحی عربنشین تحت سلطهء رومیان بود.در این میان از سال 43 تا 410 پس از مسیح منطقهء بریتانیا تحت سیطرهء رومی ها و به اصطلاح مستعمرهء آنان بود.در اواخر قرن ششم با توسعهء آنگلوساکسونها و عقب نشینی رومیها, بعدها این سرزمین استقلال خود را بازیافت و به کشورهای انگلستان و ولز و اسکاتلند تقسیم شد.در برخی کتب این دوران به  دوران آرتور مشهور است.

در زمان کشورگشایی رومیان هنگامی که ایشان به منطقهء سامراء رسیدند نبرد سختی  درگرفت که درنهایت روم پیروز شد اما رومیان تحت تاثیر شجاعت و جنگندگی و سوارکاری سامرائیان قرار گرفتند پس تصمیم گرفتند به جای کشتن ایشان و به عنوان یک جور معامله تعدادی از جوانان و نوجوانان سامرائی را به عنوان مزدور و اجیر برای مدت 15 سال  با خود ببرند تا برای رومیان بجنگند و پس از آن آزاد شوند.منطقهء مورد نظر بریتانیا بود.

آرتور یک بریتانیایی الاصل بود که به اصطلاح تبعهء رومیان شده بود و او را اصطلاحا Sub-Roman Briton  مینامند(که البته بر سر این موضوع و این طرز نامیدن هم اختلاف نظرهایی هست). او که هنگام کودکی در جنگی میان رومیان و جنگجویان بومی و محلی بریتانیا(Native Fighters) به سرکردگی مرلین(Merlin) پدر و مادر خود را از دست داده بود کینهء عمیقی نسبت به مرلین در دل داشت.مرلین یک شاعر و آوازخوان وهنرمند و به گفتهء بسیاری منابع یک پیشوا یا موهبت دینی وعقیدتی(prophetic gifts) بود که سالها به شورش و مبارزه با اشغالگران رومی برای دفاع از سرزمین خود بریتانیا میپرداخت.

آرتور و شوالیه های اهل سامراء دارای آوازه و شهرت فراوانی گشته بودند و در تمام نبردهای خود علیه شورشیان و دشمنان روم پیروز بودند و در این میان بارها با نیروهای مرلین درگیر شده بودند.ماجرای فیلم از زمانی آغاز میگردد که 15 سال مقرر برای خدمت سامراییان به پایان رسیده و زمان آزادی آنان است اما در همین حین نیروهای قدرتمند و جنگجوی قوم ساکسون از شمال به سرزمین بریتانیا حمله ور شده اند. ساکسونها قومی که به جنگجویی و خونخواری و شجاعت و خوی خشن مشهوربودند در اصل از نژاد ژرمن میباشند که در آن زمان در شمال آلمان اقامت داشتند.ساکسونها و آنگلها بارها به بریتانیا حمله کردند ودر نهایت بعدها قوم انگلیس را تشکیل دادند و برای انگلیسی ها  نژاد آنگلوساکسون از همین موضوع برگرقته شده است.

 رومیان مسیحی بودند و کلیسا و پاپ در آن زمان بسیار قدرتمند بود و مامورین پاپ(کشیشیان و اسقفها و مردان خدا و....) در هرکجای سرزمینهای تحت نفوذ خود به برده داری و استثمار کشاورزان و روستاییان میپرداخت.

در زمان حملهء ساکسونها رومیان که در خود توانایی مقابله با آنان را نمیبینند قصد ترک و خالی نمودن بریتانیا را میکنند اما در همین میان خانواده ای مقدس که برای رومیان بسیار محترم و ارزشمند بودند در شمال بریتانیا مستقرند و در مسیر تهاجم ساکسونها قرار دارند. آرتور و شوالیه هایش مامور محافظت و بازگرداندن این خانواده میگردند.

آرتور با توجه به داستانها و افسانه هایی که راجع به او دهان به دهان از قرنها پیش نقل شده است هزاران سال زودتر از زمان خود به دنیا آمده است. وی علاوه بر شجاعت و جنگاوری دارای خوی عدالت خواهی و ظلم ستیزی نیز بود.او در آن زمان که کلیسا با اشاعهء خرافات و گستردن نفوذ و قدرت سعی در سوء استفاده از موقعیت خویش میکرد با برده داری و شکنجهء کشاورزان مخالف بود و همواره سعی در بالابردن آگاهی مردم نسبت به کلیساییان میمنود.از دیگر ابتکارات او در آن زمان که میزهای متداول مستطیل بودند میزی گرد برای اجلاس و مشاوره های خود با شوالیه ها و یا میهمانانش بود که در کتب به میز گرد آرتور مشهور است و قصد او از ساختن این میز برابر بودن موقعیت خود با شوالیه ها و میهمانانش بر سر میزاجلاس  بود تا کسی  نسبت به دیگری در موقعیت بالا یا پایین میز نباشد.

تا چندی پیش هنوز بر سر اینکه آیا براستی آرتور وجود داشته یا نه بحث و اختلاف نظرهای زیادی بین باستان شناسان و تاریخدانان بود. اخیرا شواهدی بدست آمده که وجود آرتور را بیش از پیش تثبیت میکند.به عنوان مثال سنگی در شرق منطقهء تیناگل بدست آمده که نام آتور را بر آن نوشته اند...

 

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٩ شهریور ۱۳۸۳ و ساعت : ٤:٢۳ ‎ب.ظ



سلام.

چند وقتيه که اوضاع احوالم بدجوری ريخته به هم.حوصلهء هيچ کاری را ندارم.حتی مردن!

اين آخرين نوشتهء من هست که چند ساعت پيش نوشتم.هنوز حوصله و فرصت اينکه ايرادهايش را رفع کنم نداشتم ولی به هر حال چون تا حدی گويای احوالاتم بود اينجا نوشتمش:

او مرا گم کرد.
در خويش.
در  خالی خلوت خويش!

غبارگونه در باد
با خيال خوابي خام.
سردرگمی که به هر سويش جز سقوط نيست.

سنگی در سياه سرد چاه
لحظه بر لحظه شتابان تر
به انتهای عمق خاموش.

کاش
آستانهء سرد آستان خويش را
بر خواهش داغ من نمی بست.

 

نظر شما()

نوشته شده توسط : علی در تاریخ : ٢٧ امرداد ۱۳۸۳ و ساعت : ٢:۳٧ ‎ب.ظ





بودن یا نبودن-ارتباط زنده




لینکدونی


يادداشت های ماری مهرمند
قاضی نوشته ها
زنی 30 ساله
بی کس
شبنم فکر
یاور، احمد، داریوش
سلام به ناممکن
سياست امروز
زيرسيگاري
آیدا در آینه
دیب دمینی
هزار حرف نگفته
تاريخ ايران باستان
اشک سرد من

*****

نوشته های زير غبار- آرشيو گذشته ها

آغاز
عاشقانه
ای کاش
تَرک
سیاه یا به رنگ خاکستر
شعری از گلسرخی
دگرگونه
سوگ
شهر خموش
دریا
هیچکس
فرشته
گریز
حس گمشده
سلام
سال بد
دانشجو
مینا شهید افغان
یاد ایّام
همسفر
تقدیر
تنها
آرتور شاه
حقیقت
پایان
پی نوشت
نامه های عهد عتیق
مقاله ای از یک مجله
تصادف
عشقی گناه آلوده
هوای تازه
سمیرم
پراکنده
پینوشت
سرما/سگ/آخوند
باز همان تبر بر پیکرم نشست
خرداد
سی سالگی
منزل/کوی/بیمار
مرگ
دگرگونه

 

.:| .:. ایمیل .:. خانه |:.


 
Shabnava, All Right Reserved
Powered By